با اقای استاد دارم نامزد میشم اما تنها کسی که خوشحاله مادره .برادرم که یه جوری بهم نیگاه میکنه انگار جاشو دارم تنگ میکنم راستش دیگه برام مهم نیست توی این چند صباح که در گیر مراسم بودم هیچ کس کمکم نکرد حتی یکی پیشنهاد کمک بهم نداد البت مهرناز باز حد اقل با زبون کمکم کرد امروزم کمکم کرد.همیشه حالم از خودم وقتی اینقدر غمگین به هم میخوره ... میگذره مهر ناز میگه ک وو ن لقشون .راست میگه.دلم از این می سوزه که چرا برادرم به تصمیم من احترام نذاشت مگه وقتی اون با اون زن بیوه که ده سال ازش بزرکتر بود قرار مدار میذاشت هر جور میخواست تا میکرد من حرفی زدم نه اینکه برام مهم نباشه بود خیلی زیاد هم بود ولی این حریم خصوصی برام قابل احترام بود ولی برادرم حتی ازم نپرسید تو کاری داری که من کمکت کنم؟شکر که خودم از پسش بر اومدم.من اقای استاد دوس دارم و نقطه مشترک زیاد داریم این تصمیم منه .
بذار یه اعترافی کنم نداشتن پدر درست حسابی خیلی سخته حتی نزدیکاتم میخوان تیکه پارت کنن .اینو اینجا نوشتم به عنوان اختتامیه این فصل های تلخ زندگیم به قول مهرنار ک و و و ن لق همشون.
بعد نوشت نازگل ایمیلم توی قسمت پروفایل هست.
