تبليغاتX
مبارز راه روشنایی(ماه فرنگ)
























مبارز راه روشنایی(ماه فرنگ)

روزهای زندگی من

من شرمین هستم به جای فرنگیس مینویسم.
| چهارشنبه نهم آذر 1390 | 21:21 | فرنگیس| |

اوضاع احوالم خوبه منو اقای استاد زندگی میکنیم .شاید دلخوشی این روزهامون کنار هم بودنمونه.
| چهارشنبه نهم آذر 1390 | 15:16 | فرنگیس| |

در گیرو دار کارا های عروسیم!!!
| جمعه هفدهم تیر 1390 | 23:52 | فرنگیس| |

 گفتم یه چند صباحی که دلم به زندگی نیست گفتم که میخندم ولی خودم میدونم خنده ام خنده نیست بلاخره این حس پنهون خودشو نشون داد راستش یه سری مسائلم پیش اومد و دست به دست هم داد و خودشو نشون داد یعنی خیلی تحت فشار قرار گرفتم.شبش اس ام اس زدم به سیبیلو که حالش چطوره؟سیبیلو گفت خوبه و توی مصلا هست.هر چی با خودم فک کردم اونجا چی کار میکنه؟یادم نیومد اس ام اس زدم که اونجا چی کار میکنی .جوابش برام اومد که من چه خوشبختم که برای اینجا هم باید برات توضیح بدم!هوم دیگه پاک گیج شدم این جواب یعنی اینکه من باید بدونم ولی هر چی فک کردم نفهمیدم بهش گفتم چه جواب سنگینی دادی اونم گفت سوال تو سنگینتر بود و راستش از عصری هم سر کار و مسائل خونوادگی حسابییییییییی  داغون بودم  زد به سرم گوشیمو خاموش کنم اتاق تاریک کردم نیاز داشتم فک کنم همیشه وقتی مشکلات دوره ام میکنن اگه نخام گیج بشم باید دسته بندیشون بکنم .خلاصه خوابم برد و صبح روز مادر تلفن روشن کردم دیدم کلی اس ام اس تبریک دارم دیشبم گویا سیبیلو اس ام اس زده که میخاستم شام بریم بیرون علیرغم خستگیم ولی نشد.خیلی دلم میخاست اون قسمت علی رغم خستگیشو لاک بگیرم.

خلاصه همین قضیه باعث دلخوری سیبیلو شد که این کار بد چیه که گوشیتو خاموش میکنی گفتم نیاز داشتم .اما واضح بود که بهش بر خورده.

روز زن دلم خیلی گرفته بود راستش واسه اولین بار دلم میخاست بچه بشم  برم بغل مامانم سیبیلو به نظرم مثل یه دیو بود.خلاصه مالیخولیا به تمام عیار گرفتارم کرده بود.شب اومد خونه حرف خاصی نزدیم دلم میخاست دست دراز کنه بهم بگه چرا غمگینم؟اما نگفت  منتظر بود حرف بزنم ولی نمیدونم چرا دلم میخاست اون بهم بگه که چمه؟

ادامه دارد

| پنجشنبه پنجم خرداد 1390 | 18:51 | فرنگیس| |

حالم خوبه  کمی درگیرم.
| دوشنبه دوم خرداد 1390 | 0:38 | فرنگیس| |

Design By : shotSkin.com