تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

اول اسم علمی شلیل که میشه پرونوس پرسیکا .

دوم یه مقداری خوابم میاد .هوا الودست لنزم باعث شده بشم عین بابا قوری ها دیگه باید اون عینک خر خونیمو بزنم.

نمی دونم این روز ها احساس میکنم دارم فرسوده میشم شایدم زاییده ی توهم باشه .دیشم تا صبح لرزیدم با دو تا پتو احتمالا در استانهی فصل سرما خوردگی هستم.

این قدر عجیبه که یه نفر تنها بره سینما؟بیشتر فیلم هایی رو که دیدیم تنهایی دیدم .اتفاقا خیلی هم خوبه لا اقل نیم خواد برای کسی توضیح بدم چی شد؟این الان چی گفت.

علم تکامل علم جالبیه!!!دلم میخواد کواتزال کواتلوس داشتم.از همون دایناسور بالدار ها .منو میبرو بیرون توی ترافیکم نمی موندیم.از هر کی هم بدم میومد می گفتم بخورش.چه با حال!!!!

 بیبین فوق لیسانس میکروب اینده نداره!!! کار نداره  .دکتراشم همین طور .با پارتی شاید بشی استاد دانشگاه. اینده نداره.اینقدر از این جمله ی بدم میاد .اینده نداره.

یلدا شبتون مبارک.اجیل و انار و هندوانه فراموش نشه ما هم میریم خونه مادر بزرگم  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:33  توسط فرنگیس  | 

صبح ساعت شش و نیم بیرون زدم نصف راه رفتم یادم افتاد کادو تولد دوستم جا گذاشتم بر گشتم خونه .دوباره ترافیک .اژانس ماشین نداره هیچ کدومشون .ماشینه اشتباهی  منو میبره یه مسیر دیگه متوجه میشم پیاده میشم دوباره یه اژانس میبینم میرم ماشین نداره.منتظرم ماشین خالی نیست حتی در بست بشه گرفت.دلم میخواد گریه کنم اون وسط خیا بون بشینم .ساعت هفت و ربع من تا نیم ساعت دیگه کلاس دارم.یه ماشین میاد منو میبره.صف تاکسی از صفه شیرم  بیشتره.منتظر میمو نم.به خدا میگم اخه تو که نمیخای من برسم خوب میذاشتیخواب بمونم.بعد باخ ودم فکر میکنم حتما اگه زودتر میرفتم یه اتفاقی برام میافتاد حتما.با نیم ساعت تاخیر میرسم عین یه گربه میرم میشینم .

دوسته میاد کادو بازی ماچ ماچ بی کاریه میریم سینما بی وفا یه خانم مسن کنار منه که همه چی رو ترجمه میکنه و اصرار داره همه شخصیت هارو معرفی کنه.اقا پیره مچ مچ میکنه.من ریسه میرم.میریم سر سمینار هیچی نمی فهمم اصلا انگار دختره داره به یه زبون دیگه حرف میزنه منم اتودم نوک تموم کرده مشغول نوک عوض کردن میشو تق تق میخوام محتویات ته نوک ها رو خالی کنم یهو استاد چشم غره میره.دختره یه چیزی از فسیل های کهکشانی میگفت فکر کنم.

ناهار .بعدشم سر کلاس دکتر چرت زدن دکتر هم خسته تر از ما میخواد بپیچونه بره .بهتر.

دیگه هیچ وقت پامو توی حیاط مادر بزرگم نمیذارم درخت انجیر قطع کردن.برای من مهمه چون اون جزئ معدود درخت های پر خاطره بود تموم بچه گی مون با این درخت پیر بود.دلم گرفت.

 چه فرقی میکنه مستور یا مسطور؟یه زمانی تهران رو طهران مینوشتن یه زمانی میگفتن ها رو نباید به کلمه چسبوند یه زمانی همزه بود بعد شده ی چسبان.تا کی باید بگن این درسته این غلط .اصلا قلت .این جوری بهتره شبیه قلکه.میدونم دارم مضخرف میگم البته مزخرف.اصلا ولش کن.

میدونی اسم علمی شلیل چیه؟

امروز فهمیدم چرا سرد میشه ادم گلاب به روتون جیش داره.باید اب اضافی از بدن خارج بشه تا لرز به بدن نیوفته برای همین سرخرگ ها منقبض مشن شما جیش می کنید به همین راحتی !!!!

سر درد از صبح بود دلم میخواست ابر هارو از اسمون بکشم پایین با یه طنابی چیزی بعدشم گاز گازشون کنم.بعدشم فکر کنم حالم خوب میشد.نمیدونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:56  توسط فرنگیس  | 

روز خوبی نبود راستش با اینکه افتابی بود اما من خیلی خوابیدم درس نخوندم پنج شنبه هم امتحان دارم احتمالا باید برم تقلب کنم.نه اینکه من عرضه داشته باشم نه استاد خیلی ملنگ تر از منه!

یه مشکلی دارم میدونم مسخره هست اما واقعیه!این در های ورودی هست که لولا داره روشم نوشته بکشید اونورشم نوشته فشار دهید من هیچ وقت درست عمل نمیکنم معمولا عکس این کارو انجام میدم و دره گیر میکنه .واقعیه.

یه کتاب از گلی ترقی خوندم دروغ چرا کادو گرفتم برای دوستم منتها دیدم بی کارم خودم خوندمش مگه بده؟بدک نبود  اما من یه کشش خاصی به قلم مسطور دارم.

امیر رفتم کامنتها تو خوندم رگباری  کامنت میذاری؟خوب یه سوژه فکری بده بیام اظهار فضل کنم .راستی اینم که میگی اموزش های مدرسه ادم توی چهار چوب میکنه منم قبولش دارم  همینه که احساس میکنم این سال اخری داره قده یه قرن برام میگذره.تازه اون قضیه  ی  زرافه هام بر میگرده به انتخاب طبیعی که لامارک کشفیدش .البته نیکاتم پر بیراه ننوشته . من دو واحد تکامل دارم پاس میکنم  پس چی فکر کردی؟راستی توی فامیل ما امیر نداریم دختر خاله ات نیستم.دفعه دیگه گرفتنت نگو با من بودی خوبیت نداره برام حرف در میارن من توی محل ابرو دارم.   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:52  توسط فرنگیس  | 

حالا نارحت نشو امیر باهات شوخی کردم.

نمی دونم چرا این روزها  همه ی عشاق تنها و دلشکسته دور برم با من حرف میزنن ؟هوا هم سرده مساعد برای عاشقیت نیست.برای عاشقیت به نظرم پاییز و تابستون خیلی خوبه.اوا بهارم خوبه اما سرما نه هرگز.

دلم از این خوراکی های کثیف میخواد . از این ها که چرک چغل دسته اقاهه رو میبینی داره میره توی لبو و باقالی.اتفاقا مقویه .پیامم موافقه مگه نه؟

حرفم نمیاد نه که نیاد نه ! نمی تونم جمع جورش کنم بشه نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:30  توسط فرنگیس  | 

بیبین اوستا امیر اینجا گذر ماه فرنگ نازنینم ناموس این وبلاگ خلاصه به ناموسه ما نظر نداشته باش .

                                                                                               فرنگیس ملک مطیعی.

نازنین  من همیشه دیکته خوبه منتها باید اعتراف کنم وقتی اینجا مینویسم و اشتباه دارم حال اصلاحش نیست خلاصه باعث شرمندگی از دوستان اشنایان.

امیر نوشته بود که اسم نازنین براش یه دختر خوشگل مو طلایی رو تداعی میکنه .اسم نازنین برای من یاد اوره دوره ابتدایی که با یه دختری دوست بودم زنگ تفریح همیشه خوراکی های اونو میخوردم .الان فکر میکنم میبینم اخه واقعا چرا این کار میکردم؟

همش  شلوغی بود کلاس به قول نازنین ترافیک این صوبتا(برای نازنین صحبت ها).از این کلاس به اون کلاس. بلاخره پونصد تومانی پاره  رو به یه خلق خدا انداختم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 20:47  توسط فرنگیس  | 

دلم میخواد یه صندق از این صندوق قدیمی ها داشتم از این گنده ها .اما نمی دونم توش چی باشه فقط چیز های خوب خوب باشه.

نمیدونم تا کی میخوام رکورد خریت بشکنم؟واقعا تا کی؟انقدر گندش در اومده که همه میگن خوب فرنگیس که ناراحت نمیشه اون که میگذره.  دلم میخواد فحش بدم اما نمیدونم چی فحشی مناسبه احوالمه.انقدر دلم میخواست توی خیابون با یکی دعوا کنم بشم عین این مرد ها هستن که تا ماشینشون میماله به یه ماشین دیگه میپرن بیرون خوانوادهی طرف شرمنده میکنن .بعدشم شانس بیارم طرف مقابل هم اتیشی چه کیفی میده؟به به واسه اینکه لجه اشو در ارم هی فحش بد میدم به به .بعد مردم بیان مارو جدا کنن . عجب توهمی!!!!

گاهی فکر میکنم اگه اسلح داشتم شاید خیلی ها رو میکشتم .شانس اوردم که انگیزه ی جنایتم با موقعیتش جور در نمیومد وگرنه عجب قصابی میشدم. امروز یه چیز هایی شنیدم که دلم میخواست همین کار ها رو بکنم.من غلط بکنم به کسی خوبی کنم.که بعدش بیاد زیر اب منو بزن.

فحش فضا حت کافیه. از یه خانوم متشخص و دوست داشتنی بعیده!!!چیه خوب مگه دروغ میگم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:17  توسط فرنگیس  | 

 میگم بدم نیست ها یکی مثل این اوستا امیر پیدا بشه بیاد سر مشق به من بده منم اظهار فضل کنم.

کامنت پست قبل که راجب اون پرنده هست .... .راستش مدتی قبل یه همچینچیزی رو از زبونه نازنین هم شنیدم که بهم گفت عشق رو به خاطر عشق دوست داشته باشم نه معشوق و از لحظه هاش لذت ببرم.حالا من خیلی خوب نمی تونم نقل کنم از گفته ی نازنین.اما یه چیزی توی همین مایه ها بود.(اگه اشتباه گفتم توی کامنت ها نگو ضایع میشم باشه!  )

خوب یه چیزی هم در همین باب تعریف کنم شاید بدک نباشه.دایی ذر زمان تین ایجری عاشق یه دختر خانوم خوشگل    میشه خلاصه از نگاه به این دختر لذت میبرده وسال ها عاشقانه دوستش داشته کلی سرش دعوا کرده بوده کلی اسکورتش میکرده و... زمانی که دیگه مادر بزرگم میخواسته براش استین بالا بزنه این صوبتا مادرم که از این عشق با خبر بود به دایی ام میگه بریم خواستگاری ایم دختر اما داییم مخالف بوده.و دلیلشم این بوده که میخوام همیشه برام این جوری بمونه نمی خوام وقتی زیر یه سقف رفتیم دیگه اون دختر شیرین برام نباشه.خوب این استد لال عجیبه نمیدونم اما خوب از لحاظ دیگه هم من خودم این جوریم که برای به دست اوردن چیزی خیلی جون میکنم اما هنوز پانیه ای نگذشته که دیگه نمیخوامش و از چشمممیوفته.نمی دونم ولی مطمئنم خیلی ها کثل من باید باشن .ایا این ذات ادمه یا روحیهی خطر ناکه من  و امثال منه. 

 پ ن  هر دو داستانت بگو اوستا استفاده کنیم.دستتم خوب میشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 11:39  توسط فرنگیس  | 

رفتم کتابخونه پسر خوشگله ی کتاب دار دیدم روحم شاد شد .نه اینکه من بهش نظری داشته باشم نه اصلا!!! بهم انرژی مثبت میده خدا نکرده فکر های دیگه نکنید.

از کنار یه اقاهه توپوله رد شدم .به خودم گفتم هان فرنگیس اگه بخوای اینقدر غذا بخوری می شی مثل این اقاهه میمونی رو دست بابات!!!بعد با نگاهیی حاکی از نفرت و انزجار از کنار شیرینی فروشی رد شدم و از این همه استقامت در خودم متحیر شدم.همچنان که متحیر بودم دست کردم جیبم یه شکلات خوردم.چه معنی داره؟هر کسی ادم باید به خاطر خودش بخواد نه وزنش! یعنی چی؟اه اه اه عجب شکلات خوش مزه ای قابل توجه پیام.

پسر باشی این قدر ماست رانندگی کنی؟حیف خیلی روشن فکرم وگرنه یه چیزی بهش میگفتم.خدا روشن فکریمون بهم ببخشه.

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 1:10  توسط فرنگیس  | 

خوب امیر توی کامنت ها یه سوالی پرسیده بود که مطمئنم شونصد بار هر کسی بهش فکر کرده.اینکه  هدف از زندگی چیه؟

بچه که بودیم میگفتن برای اینکه ادم به تکامل برسه !بعد من فکر میکردم تکامل چیه؟و هیچ نتیجه ای نمیگرفتم.خیلی فکر ها کردم.مثلا فکر میکردم حتما من باید یه کار هایی انجام میدادم که اومدم توی این دنیا و خلاصه همه وایسادن که من یه غلطی بکنم.

بعد ها زد به سرم رفتم کلی مزخرف خوندم  اما مزخرفاتم به دردم نخورد.این نسبیت که میکی واقعیه .هیچ چیزی به معنای کامل بد یا خوب نیست.خلاصه به جای خاصی تا ا لان نرسیدم.اما اگه نوهام ازم پرسید اول بهش میگم برای اینکه تورو تحویل دنیا بدم که بیای یقه ی منو بگیری که بفمی هدف زندگی چیه؟تازه من میخوام بچه هام بی سواد کودن باشن.میخو.ام ببیرمشون پشت کوه.دیگه نوه هامم جنگلی میشن طبیعتا و از این سوال ها نمیکنن.

راستی این کامنتهای امیر ادم یاد دنیای سوفی میندازه یه جورایی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:58  توسط فرنگیس  | 

دوست داشتم نقاش بشم .میگفتن نقاشیت خوبه وقتی نقاشی میکردم با نقاشی حرف میزدم .خیلی احساس خرجش میکردم تا یه چیزی میشد .همهی این کار ها رو با مارال انجام میدادیم .وقتی مارال گم شد منم نقاشی نکشیدم.کی باور ش میشه توی دنیای به این کوچیکی ممکنه یه نفر گم بشه؟حالا از نقاشی فقط کشیدن تصویر اسا تید اونم سر کلاس برام مونده .

دوست داشتم همیشه برقصم  مامانمم دوست داشت کلاس های رقص یواشکی میرفتم اون زمان ها بگیر بگیر بود .بعدشم درس مشق بود رقص کم رنگ شد.حالا از رقصیدن فقط قر دادن توی مهمونی ها برام مونده.

دوست داشتم عروسک ساز بشم.زیاد این کار انجام میدادم.گند میزدم به گارگاه مامانم .چسب هاشو نخ هاشوپارچه هاشو بر میداشتم خیلی چیزها درست کردم که بعضی هاشو مادرم نگه داشت اما نمیدونم چی شد فراموش شد.غیر از چند تا عروسک برام چیزی نموده.

دوست داشتم یه کافه داشتم که مردم زیادی  بیان توش اما هیچ وقت تجربه اش نکردم.

دوست داشتم کتاب دار یه کتاب خونه بزرگ بشم .شاید خسته میشد. نمیدونم امتحان نکردم.

دوست داشتم ساز بزنم .مدت کوتاهی بود .حالا برام فقط یه ویلون  مونده.

دوست داشتم نویسنده بشم جز چند تا برگه کوتاه از نوشته هام چیزی ندارم.

همیشه خودم از بین میبردمشون توی بیشتر مواقع نمیدونم چرا؟

حالا دارم میکروبیولوژی میخونم سال اخرم .میخوام قارچ شناسی بخونم .چون نمیخوام گوشه ی یه ازمایشگاه تحقیقاتی بمونم نمیخوام نمیخوام.احساس مردن بهم میده.از این همه یکنواختی اون تو خوشم نمیاد . فکر کنم سندرم روپوش سفید منو گرفته.فکر میکنید چقدر بین من الان با گذشته ارتباطه؟باید دنبال فسیل های حد واسط گشت.

 پ.ن.امیر نمیدونم این اخرین نظریه چی بوده اما شاید میخواسته جلوی فرسودگیه جسم بگیره.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:49  توسط فرنگیس  | 

داشتم نوارهای قدیمی یه نگاهی میکردم یکی رو پیدا کردم مال قدیم ها که من دبستانی بودم دامبال دیمبو شهره ستار فرزین و... یهو شالاپ رفتم به قدیم.اون موقعها که همه بچه بودیم .اخر هفته ها معمولا از مدرسه یه راست مامانم مارو میبرد خونه ی مادر برزگم همه بچه ها بودن چقدر بازی میکردیم عصر هاشم بی برو برگرد بساط رقاصی به پا بود. چقدر با این اهنگ ها رقصیدیم .چقدر کیف میکردیم وقتی اقاجون برامون صف حه تولد مبارک میذاشت .دیونه ی صدای خر خر گرامافونم حتی هنوز که هنوزه.چقدر شادی بود اون موقع.واسه بازی کردن از ثانیه ها مون استفاده میکردیم.به زور دگنگ خاله کوچیکه باید بعد ظهر میخوابیدیم.

توی پذیرایی که همیشه خالی بود و تاریک به جز مواقعی که مهمونی در کار بود یه ظرف سنگی بزرگ بود که همیشه پر شکلات بود .اما برداشتن در این ظرف سنگی کار هر کسی نبود.تازه کلید پذیرایی جایی بود که قد ماها نمیرسید غیر از پسر خاله بزرگه که نوه ارشد پسری بود همه خیلی روش حساب باز میکردن .خلاصه که همیشه حتی الانشم مادر بزرگم همه جای خونه اش شکلات داره.

توی حیاطبازی میکردیم شمشاد های اقاجون لگد میکردیم.از گل های ابریشم تاج درست میکردیم.اواخر بهار توت میخوردیم از اون سرخ ها.انجیر ها که میرسید دیگه درخت انجیر بی چاره میزبان ما بود.درخت کوچولوی انار .زیر زمین که توی بچه گربه بود.قصهی نارنج و ترنج خاله وسطیه.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 22:25  توسط فرنگیس  | 

نمیدونم چقدر به جادو معتقد هستید؟

تا حالا شده کسی رو ببینید که مدت ها از خونه بیرون نیاد و بگه موقع بیرون اومدن بهم سوزن میزنن؟تا حالا شنیدید عروسک هایی شبیه ادم ها میسازن توی قبرستون چال میکنن؟تا حالا توی قبرستون چیزهایی عجیب غریب دیدی که بهتون بگن اینا طلسمن؟ تا حالا چند روزی احساس کردیدی که یه نیروی نا مر.ی نمیذاره شما جلو برید؟تا حالا دیدید یه دفعه همه افراد یه خانواده یا فامیل بهم بریزه؟تا حالا از کسی شنیدید چهار گوشه قران بزن توی اب بریز چهار گوشه خونه؟تا حالا شده کسی وارد خونهتون کسی بشه دعوا بشه؟تا حالا شنیدید میگن توی کفش کسی که میخوایید نبینینش نمک بریزین دیگه نمیاد؟تا حالا انگشتر ی رو دیدید که یه حسی به شما دست بده از دیدنش؟تا حالا حس کردیدید چیزی پشت سرتونه اما وقتی بر میکردین میبینید هیچ کس نیست؟ تا حالا شده یه دفعه از همسرتون بیزار بشید؟دیگه نخواید ببینیدش؟  ... 

شاید از اون دسته ای باشید که میگید هیچ دلیلی علمی نیست .و ادم باید همت کنه به ماورطبیعه اعتقادی نداری.شاید شک داری چون یه چیزهایی دیدید اما میترسید که بهتون بگن خرافاتیو... .یا اینکه معتقد هستید.

باید بگم من تنها ارشیوم پاک نکرده بودم بلکه وبلاگم حذف کردم و دلیلشم نه یه شکسته عشقی بوده نه اینکه بخوام کسی از گذشته ام چیزی نفهمه.

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد ... .باقیشم بگو!!! مو هاتو اتیش زدم.من نظریه هاشو مسخره نکردم همین که فکر کرده خوبه اما اینکه اینقدر میگه ما هیچی نمیفهمیم روی اعصابم پا گذاشته.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 15:47  توسط فرنگیس  | 

هوای برفی .دو بار نزدیک بود شالاپ بوخورم زمین خدا رحم کرد توی دانشگاه جلوی این جوجه جغل ها خیلی ضایع است . چهل پنج دقیقه به نظریه های این پسر تازه وارده گوش دادیم توی کلاس .خوی از اینکهیه نظریه داده قابل تحسینه منتها یه نموره احساس کردم از یه جاهایی یه چیزهایی کش رفته.یه جاهایی هم میخواست نصیحتمون کنه که دیگه نگو .  میخواست زمان مکان رو بر هم منطبق کنه که بشه به اینده سفر کرد منتها میگفت هیچ توجیهی ندارم براش!!! اخرشم استاد گفت خوب اینا نظریههای شماست.اها یه چیزی هزار بارم گفت من سکولارم .من سکولارم.من یه سکولارم. 

توی خیا بون دو تا پیرزن عجیب دیدم یکی با شنلی که شبیه جادو گر هاست همون کلاه دارها سیاه با لبه های قرمز و یکی دیگه روسری بافتنی پیچونده بود دور سرش. هم موقع رفت دید مشون هم برگشت شبیه ادم ها نبودن.انگار از دنیای مرده ها اومده بودنن... .حس عجیب غریبی بهشون داشتم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:56  توسط فرنگیس  | 

بی خوابی زده به سرم .فکری شدم این روزها .فکر تو فکر اون تدریس  ازمایشگاه   و هزارتا فکر دیگه. اولینبار که فهمید وبلاگ دارم گفت ادرسشو بده .دیگه انقدر اصرار کرد بهش دادم.هیچی نخوند ازش فقط گفت همین یه صفحه هست؟

منم هیچی نگفتم.مثل اینکه عیب روی بچه ی ادم بذارن.یه وقت ها فکر میکنم من واون یه دنیا فرق داریم دنیای اون فقط توی پولاش سرمایه اش  هزار تا نقشه! دنیای من اونقدر کوچیک نو قلی که نگو! بعدش میگه من عاشقتم !مگه میشه؟ باور نمیکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 23:30  توسط فرنگیس  | 

هوای برفی تجریش .چقدر دلم میخواست یکی پیدا میشد لا اقل با هم اس ام اس بازی میکردیم.همه یا کار داشتن یا سر  کلاس بودن .نمیدونم نه اینکه ناراحت باشم نه اما انگار غم دنیا توی دلم بود .عجب پارادکسی.به قیا فه های سال اولی ها نگاه میکنم.چقدر عجیبن.انگار توی دبیرستان دخترونه ای. هوا برفی افتاب پشت ابره ا انگار داشت نفس نفس میزد.برف کم کم نشست بچه ها ریختن توی حیاط برف بازی کردن.از سرما کرخت شده بودم.دلم میخواست برم خونه فقط میخواستم برم.گاهی اسمونم با همه ی عظمتش جلوی نفس کشیدنم میگیره.شاید برای اولین بار بود دلم برای بازار تجریش تنگ شد حتی بوی ماهی بو گندو هاش.

 توی ماشین صدای ارتوش ترا نه ی اسمان چشم تو ایینه ی کیست؟... دلتنگ نبودم اما غصه داشتم.چشمام بستم  .صدای تلق تلق ماشین لکنتی .بوی عطر تند دختر بغلی که مال دانشگاهه خودمون بود .همیشه ازش بدم میاد.یه اقای بلند قد کنارش با یه گونی که نمیدونم چیه توش؟

شلوغی متلک ها ی عمله  بنایی    بوی لبو  صدای بوق  چتری که  داره میره توش چشمم .

ای بابا ... .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:39  توسط فرنگیس  | 

فکر کنم عقده ای شدم دلم می خواد یکی نازم بکشه .خودمو لوس کنم. هی اون اصرار کنه من نگاش نکنم.هه هه هه چه با مزه!!!زده به سرم.

امروز من به زور و اصرار یه دوستی رفتم سینما فیلم تقاطع.من خوشم نیومد فیلم کش دار بود  کسل کننده مثل همون ابراهیم خلیل الله من سواد سینمایی ندارم اما این فیلم از نظر من هیچی نداشت.من معتمد اریا و بیژن امکانیان دوست داشتم.اما بقیه نه!!! این گیس بریده رو باید برم با یه دوست ببینم.اهای دوسته بدان و اگاه باش هفته ی دیگه باید بریم فیلم ببینیم ها!!! از الان گفتم.

شده یکی رو دوست داشته باشید بعدش یه اشتباهی بکنه بعد دیگه اون مثل سابق دوست نداشته باشید؟احساس کنید یه تیکه ی قلبتون کنده شده؟بعدش چی کار کردید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 20:4  توسط فرنگیس  | 

روز برفی قشنگی بود .میدونم ترافیکش فحش فحش کاریه مردم دعواها و خیلی چیزهای دیگه امروز چاشنی این هوا بود اما من امروز دوستش داشتم.

وقتی میرفتم سید خندان کلاس کنکور یه خونه توی اون همه شلوغیه اونجا بود که توش چند تا گلدونه گنده ی پرتغال بود.دیدن اون پرتغال های کوچولو یه حس خوبی داشت.

دلم میخواد چند روزی بخوابم.خیلی به خواب احتیا ج دارم. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:26  توسط فرنگیس  | 

دلم میخواست یدونه از اون گوی ها که مال جادو گراست داشتم .اونوقت پته ی خیلی ها رو میشد.چقدر کیف میداد.

هیچ شامپویی به سرم نمیسازه .اصلا برای موهای من همون گل سر شور بهتره.

نمی دونم چرا اینقدر میلم اینجا اپ میکنم.انگار کار زندگی ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 21:44  توسط فرنگیس  | 

بیبین بچه ادمیزاد هر چی میکشه از شیکمشه باور کن!بابا ادم شیکمو بود که رفت اون سیب نمیدونم گندمه  یا موزه خورده بعدشم شالاپ روی زمین.بابا ادم با اون عظمتش از شکمش نگذشت اونوقت منه حقیر رژیم بگیرم.؟

هیچ وقت تا یه غذای خوشگل دیدی هول نشو کلی ازش بریزی توی بشقابت.چون معلوم نیست که خوشمزه باشه.بلایی که سرم اومد غذاهه فقط خوشگل بود بی نمک به معنای کامل.مجبور شدم برای حفظ ابرو بخورمش.

از کنار دبیرستانه دخترونه رد میشم به سرعت باد اما با همون سرعتم چند تا متلک اب دار میشنوم.نمیدونم چی شده؟اما خیلی بد دهن شدن. بیچاره پسری که بخواد از اونجا رد بشه احتمالا سوراخ سوراخ میشه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 15:44  توسط فرنگیس  | 

باور کنید این چند روزه قمر در عقربه !!!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:44  توسط فرنگیس  | 

زمان بچگی برق زیاد میرفت.اونوقت من مامان برادرم میرفتیم توی کناپه زیر پله کنار بخاری دیواری منشستیم مامان از خاطراتش میگفت یه وقتاییم که حوصله دل دماغ داشت دفترچهی خاطراتش برامون میخوند.چقدر ذلم برای اون روزها که تاریک بود تنگ شده.

وسط سالن محل کار مادرم نشستم دارم با چسب حرارتی کاموا هارو میچسبونم به سر عروسکی که برای دختر کوچولو درست کردم میچسبونم.مادرش برای مادر من کار میکنه.اخلاق دختر کوچولو بهتر شده.اون اوائل میخواست همه رو بکشه.بهش حق میدادم.خیلی شبیه خودم هست.منم وقتی مامانم کار میکرد از همه شاکی بودم فکر میکردم مامانم ازم گرفتن.یه روز توی عالمه بچگی به مامانم گفتم تو منو دوست نداری.توی همش کار میکنی.مامانم هیچی نگفت بغض کرد.اشکاش سرازیر شد.از خودم بدم اومد رفتم بغلش کردم.بوسش کردم.گفت من همهی این کار ها رو برای شماها میکنم.خلاصه از اون روز ما با هم دوست شدیم.هر چند کار درست حسابی ازم بر نمیومد اما سعی میکردم وقتی خونه هست همه جا تمیز باشه.خلاصه از اون تا الان ما با هم دوستیم.دوستیمون بیشتر از مادر فرزندیه.امروز به خودم گفتم من کی بزرگ شدم؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 9:34  توسط فرنگیس  | 

توی پذیرایی .خالهنشسته با نگاهی عجیب غریب .حرف میزنه.میگه هر کسی لیاقت عروس داماد خوب نداره .مثلا همین....ما ببین خودم براش رفتم خواستگاری.چه معنی داره؟هزار راه نرفته رو دید؟عاقبت دوستی ها همینه.ندیده نشناخته.خلاصه که ....راستی برادر عروسم بوکس کار میکنه الان میخواد بره دبی زندگی کنه که راحت بره بیاد.... جون یه خونه خریده .هر چیزی لیاقت میخواد.من لبخند ملیح میزنم.خوب لیاقت میخواد.عجب نفرتی توی چشماشونه.حالا ساله چندمی؟چقدر طول کشید؟ترم هفتم سال اخر.اها...جون شش ترمه تموم کرده.راستی دانشگاه ازادی هستی دیگه؟خوب اینم از دانشگاه  پولی.اگه کار نداشتی بگو شووور دختر خاله میمی جون توی ازمایشگاه کار برات پیدا کنه... .جمع فامیلی چیزی جز مضخرف گفتن فخر فروختن نیست. این تازه نمونه های کوچیکش بود.همیشه سعی میکنم کمتر وارد این جاها بشم .به نظر من اونا خل چلن به نظر اونام ما.تنها نقطه ی تفاهم.

این روزها دلم گرفته.لا مصب این زخم دلم که خوب نمیشه.به خدا درمو ن نداره .چقدر لاتی شده.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 23:4  توسط فرنگیس  | 

اسمش مهنازه بیست شش سالشه هفتهی دیگه عروسیشه تپل با نمکه شیرینه خوشگله حتی با اون پیله های چشم ورم کرده که معلومه کلی گریه کرده.امشب اولین بار بود باهاش حرف زدم .دیشب همسا یه ها از زیر دست بابش کشیدنش بیرون به قصد کشت همدیگرو زدن .مادرش از این ترسیده که برای هفتهی دیگه صورته دخترک داغون نشه ابروشون توی فامیل همسرش بره.پدرش    پدرش از مادرش متنفره .پدرش دوست دختر داره .دوست دختر هاشو میاره خونه با دوستاش .مهناز روانشناسی خونده .اما هیچ کدوم از چیزه ایی که خونده به دردش نمیخوره.میگه دیشب باباش گفته توام مثل مادرت میمونی میره دنبال ...  وردست مامانت کار میکنی.مادر مهناز  گارگاه طلا سازی کار میکنه برای جهیزیه مهناز خیلی زحمت کشیده.پدر مهناز از دختراش بیزاره.مهناز درک نمیکنه که باید به همسرش محبت کنه حتی دست شوهرشم نمیگیره فکر میکنه کاره بدیه.میگه من این چیزها رو ندیدم .نمی خوام کسی رو مقصر نشون بدم.انچه من شنیدم همین بوده.

چه خوبه ادم همیشه یارش کنارش باشه.

شوهرش از پزشک های معروفه تهرونه ده سالیه بچه هاشو ندیده .شوهرش به جنون رسوندش .به نقاشی کردنش میخندیده میگفته تو عقده ای  که توی بچگیت نقاشی نکردی .زن بسیار با هنریه .زیبا هم هست شوهرش تحقیرش میکرزده اما جلوی دیگران از داشتن همچین زنی مغرور بوده.اخرشم زن بدون هیچی فرار میکنه از خونش.

چه خوبه ادم همیشه یارش کنارش باشه.

قضاوت کار سختیه و من نمیدونم اگر روزه باز خواستی باشه خدا چطور این کار رو بکنه.چون اگه سر رشته هر چیز رو بگیریم میبینیم همه بیمارن.چه کسی میتونه ادعا کنه بیمار نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:50  توسط فرنگیس  | 

برای کاری مجبور شدیم بریم نیروی هوایی گم شدیم.تا اونجا که ما رفتیم هشتا خیابون داشت .خیلی شبیه هم بود.

بافتن شال تموم شد.دیشب طی مراسم خاص این حادثه ی فرخنده تموم شد.خوشگل شده.من که خوشم اومد.

چرا باید ما توی تعطیلات اینقدر اویزون باشیم؟چرا؟

بیرون توی شهر اینقدر ترافیک فحش فضاحت هست که خونه امن ترین جاست.وقتی میرم بیرون انگار کل تهران روی کولم گذاشتم برگشتم.هوا صبح ها خیلی خشکه حس خفگی دارم.وقتی از سر بالایی دربند بالا میرم هوا تموم میشه انگار.

خوشم میاد از اینکه رژ لب ها رو بکشم روی کاغذ.مخصوصا که بو های خوب خوب بده.خوشم میاد توی تخت خواب ویفر بخورن خر خر صدا بده بعدشم تموم تخت پر خرده های بیسکویت بشه.خوشم میاد از لبه ی جدول راه برم  از بچگی این کار کردم هیچ وقتم توی جوب نیافتادم.مهارته دیگه.از این خانوم جدید که توی کتابخونه کار میکنه خوشم نمیاد وقتی باهاش حرف میزنی حتی نگاهت نمیکنه چه برسه باهات حرفم بزنه.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:9  توسط فرنگیس  | 

تو واقعا شلخته ای  از همه نظر .

اوهوکوچولو با توام.وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن.

تصور کن توی دنیا هیچ مجرمی نبود .هیچ زندانی نبود .هیچ رذالتی نبود.هیچ شرارتی نبود.هیچ اشتباهی نبود.توهم نزن اگه این جوری بود که تو الان نبودی ... .همه مزه ی دنیا به همینه.باور کن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:36  توسط فرنگیس  | 

مهد کودک سه زبونه !!!هه هه هه هه والا اگه کسی بتونه به زبون ادم حرف بزنه خیلی حرفه حالا بخوان بچه ها به سه زبون حرف بزنن چه شود؟

توی مهد کودکی که من میرفتم به یه زبون حرف میزیدیم خیلی هم خوش میگذشت کلاس های موسیقی میرقصیدیم  بازی میکردیم جیغ میزدیم.اما ارزو به دلم موند که بذارن ما بریم توی اون زمین بازی شنی بازی کنیم.هیچ وقت ناهاری نبودم .همیشه به مارال حسودیم میشد که ناهاریه !!! اونم به من که میرفتم خونه ناهار .مامانش پرستار بود توی بیمارستان ساسان .سال هاست گمش کردم.هیچ جا نبوده .حتما الان برای خودش خانومی شده .نیلوفر هم یه دختری بود با موهای بلند تا کمرش که قدش از همه بلندتر بود البته بیشتریامون توی یه مدرسه در خوندیم ابتدایی .درس نیلوفر خوب نبود.مارال عاشق نقاشی بود . نمی دونم یهو چرا یادشون افتادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:59  توسط فرنگیس  | 

داشتن یه انگشتر قدیمی با یه سنگی غیر از فیروزه خیلی بهم ارامش میدم اینو وقتی این انگشتر دست دوست مامانم دیدم فهمیدم.یه دسته گل گندهی نرگس بهم ارامش میده اینو وقتی یه خانومه توی تجریش داشت رد میشد فهمیدم رفتن کوه توی این سرما بهم ارامش میده اینو وقتی کوهوردها در خیابون در بند بودن فهمیدم نتیجه اینکه من خیلی چشمم به دست بال کار مردمه واسه همینه به هیچ جا نمیرسم.

 من خیلی چاق دارم میشم الانم نشستم دارم این کرانچی بد مزه رو میخورم چقدر شوره اه اه حیف مجبورم بخورمش.

استاده میگه توی نظر خواهی بنویسید انتقاد پیشنهاد اینا.منم مینویسم شما خوش گل هستید خوش اخلاقید خوش لباسید راستی چقدر به زنم به تخته پوست صورتتون خوب روشنه.جدا نوشتم اینارو   فکر کنم مست بودم اون موقع  . اومده بود بالای سرم دزدکی داشتم نگاهش میکردم چه خط چشم باریکی . عین یه گربه ی بی چشم رو نگاش میکردم.

عجب حس بی خودی دارم.از پنج شنبهی ابری بدم میاد.

نمیدونم چرا وقتی این بوت های سیاه میپوشم دلم میخواد لگد بزنم  شوخی هم ندارم خوشم میاد چون سفت محکمه.من چقدر بیجنبه هستم  .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:59  توسط فرنگیس  | 

دیروز چهاردهم اذر سالمرگ علی حاتمی بود.روحش شاد.

 یه قسمتی از حسن کچل که با صدای مرتضی احمدی اینجا میذارم.

شهر شهر فرنگه   خوب تماشا کن  سیاحت داره از همه رنگه شهر شهره فرنگه    تو دنیا هزار شهر قشنگه  شهر هارو ببین با گنبد منار  شهر ها رو ببین با برج زنگ دار     شهر هارو ببین با مردم مو طلا      شهر هارو بین با مردم چشم سیاه  که همه یه جور میخندن همهاسون دل میبیندن    توی همهی شهرها هنوز هم افتاب هست    هم بارون هم باد اسمون ابیه همه جا  اما اسمون اون وقتا ابی تر بود  روی بوم ها همیشه کفتر بود  حیاط ها باغ بودند    ادم ها سر دماغ بودن  بچه ها چاق بودن  جووناقاچماق بودن  دخترها با حیا بودن  مردم با صفا بودن  حوض پر ابی بود  مرد میرابی بود     شبا مهتابی بود    روزها افتابی بود حالی بود  حالی بود  نونی بود ابی بود    چی بگم  نون گندم مال مردم اگه بود  نمیرفت از گلو پایین به خدا   اگرم مشکلی بود اجیل مشکل گشایی بود  بچه ها بازی میکردن توی کوچه جوم جومک برگ خزون حمومک مورچه داره بازی مرد خدا          نونی بود پنیری بود قصه ای بود قصه ای بود  قصهی کک به تنور نوش افرین حسین کرد قصهی حسن کچل .

 البته اون حیای دختر ها برای حفظ قافیه هست.

اجیلی مشکل گشا یادمه مادر بزرگم توی ماه صفر روضه داشت و توی یکی از این روز های یکی اجیل مشکل گشا میداد مادر بزرگم میگفت باید موقع درست کردن این اجیل حتما قصه اشم بگی .کی بلدم ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:41  توسط فرنگیس  | 

فشار دخترو گرفتم از حال رفت.از روی صندلی تلپ افتاد.عجیب بود.

چه جوری بوعلی سینا با سیر ظرف بیست دقیقه تست بارداری میگرفته؟

یه بچه پر رو اومده توی دانشگاه ما که وقتی راه میره احساسه مدلی بهش دست میده.همه رو مسخره میکنه بی ادبه بد دهنه و خلاصه دانشگاه ریخته به هم اما تا حالا جرات نکرده به ماها چیزی بگه.نه اینکه ما بد اخلاقیم  نه حساب میبره.اگه چیزی بگه من یکی که میرم زیر ابش میزنم .

سلانه سلانه دارم میرم خونه از کنار م احساس میکنم یکی داره بغل به بغلم حرکت میکنه .سرم بر میگردونم کیه؟یهو سلا میکنه .خیلی اشنا خودمونی.سلام خانووووم !!! تاریک بود هر چی به مغزم فشار اوردم ببینم این کیه؟یادم نیومد.زل زدم بهش .اخرش گفت همیشه انقدر بد اخلاقی؟تازه دوزاریم افتاد قضیه چیه.توی دلم گفتم بر و بابا.

وقتی هیچ ارایشی نداشته باشی انقدر متلک میشنوی اونقدر تنه  میخوری اونقدر ازار میبینی .حالا وقت یه ارایش خیلی خیلی سبک کنی هیچ کس هیچی بهت نمیگه.ممکنه نگاهت کنن ولی جرات حرف زدن ندارن.یکی میگفت لابد میگن اگه بهش یه چیزی بگیم از اون پاچه ور مالیده هاست میپره بهمون.اینه که سادست ببو هست بی خیال... .شایدم راست میگن.

 استاد میگه فرنگیس درس جواب بده میگم کدوم فرنگیس؟میگه مگه چند تایین؟میگم شما فامیلش بگین .میگه.میگم خوب استاد مثل اینکه خودمم اما میشه هفتهی دیگه بپرسین.میگه باشه.دختر پشتیه داره با موبایلش حرف میزنه.من و کیمی داریم کتاب کمیک استریپ بزرگمهر حسین پور میخونیم میخندیم.کتی داره با موبایلش از دختر جلویی که خیلی توپولیه عکس میگیره.دختر جلویی داره پاک نویس جزوه میکنه.استادم داره درس میده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:28  توسط فرنگیس  | 

یه دوست حالش بده من خیلی نگرانم.دعا کنید.

زمستون سرماش دوست ندارم توش پره دلتنگیه.وقتی سال اخر باشی چقدر دانشگاه برات کسل کننده هست  وقتی پر بچه پر رو باشه دختر پسرشم فرق نداره.استاده نمیذاره سر کلاسش زودتر برم.منتظر التماسش کنم.کور خونده .

همشون دیوونن.باور کن.منم از همه بدتر. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 19:43  توسط فرنگیس  | 

 وقتی شش ساله بودم اونقدر شصت دست چپم مکیدم که ناخنش افتاد منتها من از رو نمیرفتم مادرمم درد بهدر به دنبال علت این مکیدن من بود تا اینکه رفتیم پیش روانکاو .خوب اون موقع نگاه مردم به روانکاوی این مسائل بد تر از الان بود دیگه میگفتن این بچه خل چله این صوبتا ولی خانوم ها یه ده دقیقیهای با من بازی کرد سر من گول مالید بعدشم با مامنم حرف زد بعد این دیگه من ناخنم نه خوردم نه جویدم.اینا گفتم برای اینکه خیلی وقت ها روش های عجیب غریب خاله خان باجی ها بدتر اتیش به زندگی افکار یه بچه میزنه یادمه اون موقعه ها یکی از فامیل ها به من میگفت تو توی دلت پر ناخنه این ناخنها توی دلت بزرگ میشن من کابوس اینکه بلاخره یه روزی یکی از این ناخن ها شکمم پاره میکنه داشتم.

بوی توتون پیپ همیشه منو یاد مطب دکتر که بچه بودم میندازه دکتر ذبیحی این مرد خیلی خوش بو و من همیشه عاشق بوش بودم تنها دکتری بود که واسهی رفتن پیشش شنگول بودم .از ایران رفت.

اولین عشق شما چه زمانی پیش اومد؟

من وقتی هفت سالم بود عاشق پسر همسایه شدم فکر میکردم از اون خوشگل تر وجود نداره بعدش اصلا یادم نمیاد چی شد؟که دیگه بهش فکر نکردم.هی روزگار.امروز یادش افتادم.کلی از خیالات اون موقعم خندم گرفت.عجب هپروت با صفایی بوده.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 16:14  توسط فرنگیس  | 

از عنوان نوشتن برای مطالب خوشم نمیاد.

وقتی عصبانیم وقتی دلخورم چی کار میکنم.؟کلی راه میرم اونقدر که در اوردن کفش ها برام عذاب باشه.یه چیزی مثل بطری دلستر میشکنم البته این نوع لات بازیه.اونقدر گریه میکنم تا چشمام بشه عین یه کاسه خون و دماغم عین بابای ها کلبری فین البته با چاشنی موسیقی ننه مردگی.یکی از فیلمهای مهر جویی مثل لیلا یا پری رو برای هزارمین بار میبینم .این کارها فقط از دستم بر میاد تا بعد.

رفتم فیلم وقتی همه خواب بودن.وای گلاب ادینه چقدر قشنگ پیر شده بوده چقدر هم قشنگ نقش یه پیر زن رشتی رو بازی میکرد .قشنگ بود. موسیقی متن هم قشنگ بود که صدای یه خانوم هم البته به صورت کاملا مجزا و قابل تشخیص   میشد و با چه سوزی میخوند اسم خانومه دریا بود اما فامیلیش یادم نموند.من خوشم اومد از فیلمش.گلاب دوست دارم چقدر قشنگ میره توی نقش ادم های بدبخت بی چاره.از اون ادمهاییکه شایستهی بوس طلایی هست.این بوس طلایی توسط اینجانب انجام میشه داستانش بماند واسه بعد.که اشخاص خاصی از این موهبت برخوردار میشن.دیگه این جوریاست.

امروز در طی این هفته دومین بار بود که نزدیک بود برم زیر ماشین .خدا رحم کنه اگه اینجا اپ نشد بدونید من دیگه نیستم.

به به شنفتم بچه ها تعطیلن فردا .برادرم میگه اخه اون موقع ها با چه چیز های کوچیکی خوشحال بدیم میگم کجا کوچیک بوده؟مثلا اگه شنبه امتحان ریاضی داشتیم کنسل میشد کم بود؟  همیشه از شنیه های ساعت اول بدم میومد به خصوصریاضی ساعت اول.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:56  توسط فرنگیس  | 

دیدید گاهی از بعضی ها خوشتون میاد و انرژی بهتون میدن در صورتی که اصلا جذاب زیبا نیستن و حتی خیلی هم زشتن(میدونم نسبیه)این جور موقعه ها خیلی خوشم میاد  .

از انار دون شدهی توی یخچال خیلی خوشم میاد مخصوصا که دونه های ترش شیرینش قاطی باشه.

دو کلاف کاموای سبز بهم چشمک زدن منم مستعد از راه به در شدم .حالا کی ببافه؟معلومه خودم از پنجولم هنر میریزه .بی خیال ترجمهی اسپارژزناز.شال سبز باید دریافت.

اینا میخوان مخ منم بزنن برم کلاس پی سی ار کور خوندن وعدهی مدرک میدن میگن اونایی که رفتن خیلی را ضی بودن خلاصه منم گفتم نمیخوام کاری که همه میکنن انجام بدم.میخوام برم عروسک گردان بشم.چیه خوب؟به من چه خانوم فلانی هم اسم نوشته .من منم.(اینه دیگه)

استادمیگه چرا خانون چرا؟چرا این ساعت اومدید؟اسمتون توی لیست ساعت بعده.چرا؟جلوی اون همه ادم.گفتم استاد یه بار اجازه دادید منم بعدش سو استفاده کردم اومدم.باشه اشکال نداره این دفعه حاضر میزنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:22  توسط فرنگیس  | 

نه نمیرم واکسن بزنم میرم پاستور بهتره .نازنین راست میگه هر ارزونیه بی علت نیست چه برسه به رایگانیش!چه بسا سر چند روز جهش پیدا کردم شدم اژدها همه چی ممکنه.

دیروز میرفتم دانشگاه توی کوچه دانشگاه نصف عرض کوچه رو یه مادهی زرد رنگه پر کرده بود اول کوچه فکر کردم کسی حالش بهم خورده گلاب به روتون بالا اورده جلو تر که رفتم دیدم نه مثل اینکه همهی بچه ها دست جمعی گلاب به روتون بالا اوردن جلوتر که رفتم رد فرضیه شد چون دیدم ظاهرا یه ماده ای ریخته که من نفهمیدم چیه اقایون مشغول جمع اوریش هستن.

   منتظر یکی بودم که بیاد که دیدم یه دختر نی غلیونی داره با تلفن حرف میزنه دستشم از این ذرت مکزیکی هاست دیدم میگه وای میبینی با اینکه عین بشکه شدم اما دارم ذرت مکزیکی  میخورم.فکری شدم این توصیفا تی که این دختره میکنه کدوم بشکه؟خیلی فکری شدم .

ورودیه اما علی صدر ماشین  خفه کرد.هر چی دعا بلد بودم خوندم که توی این سرما وسط بر بیا بون کنار گرگا نمیونیم.روشنشد.نمیدونم چرا یاد نمیگیرم این اخرین ایه های ایت الکرسیه نمیفهمم بلاخره از ظلمات میرن به نور یا از نور میرن ظلمات.نوفهمم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 13:20  توسط فرنگیس  | 

راستش اصلا فکر نمیکردم وقتی ننویسم کسی هم پیدا بشه که بپرسه من کجام؟اما واقعا حس خوبی دارم .با اینکه همدیگر ندیدیم اما همین اف لاین هام برای من یکی با ارزشه .ممنون.

بابک بیات هم فوت شد.دلم سوخت خیلی.خدا بیامرزش.من کار هاشو دوست داشتم. خالق عاشقانه ها   پر کشید.

تابستون بود گفتیم هوا گرمه این اضافه وزنه میره که نرفت زمستون هم قربونش برم بدتره.ای خدا .این اضافه وزن خیلی بیخوده.کسی راه حل نداره ؟البته به جز نخوردن.اخه من درس میخونم(جان خودم)نمی تونم گرسنگی رو تحمل کنم.

چاره چیه؟هیچی .

هفته ی دیگه من میخوام برم واکسن هپاتیت بزنم  رایگانه توی دانشگاه .  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:49  توسط فرنگیس  | 

تا سوم دبیرستان توی محیط پاستوریزه ای بودم خلاصه فحش محشم هیچی نهشنیده بودم نه میدونستم معنی اش چیه.اما با ورود به یه مدرسه دیگه چشم گوشم باز شد  .کم کم فحش هایی شنیدم که اصلا معنی اشو نمی فهمیدم .کم کم توی خیابونم همون فحش هارو شنیدم خلاصه خیلی چشم گوشم باز تر شد.یه بارم سوم دبیرستان بودم یه مادری از مدرسه شاکی بود اومد کلی دعوا کرد هی به معاون مدرسه میگفت پتیاره پتیاره خلاصه منم که شوت رفتم خونه به مامانم گفتم مامان نمیدونم یکی اومده بود امروز مدرسه هی داد میزد پاره پاره هی معاونمون کفری میشد.بعد از کنکاش مامان که کشف کرد قضیه چی بوده.تا مدت ها من نقل محافل شده بودم همه میخندیدن به من.حالا از من دوستام هستن.یه بار داشتیم راجب فحش ها حرف میزدیم رسیدیم به پفیوز . معنی اش که دوستم گفت بابام برام معنیش کرده .گفتیم بگو ببینیم چیه؟

با خوشحال گفت بابام میگه پفیوز یعنی یوز پلنگی که عصبانی شده و موهاش پف کرده... .

تو یکی رو دوست داری اون تورو دوست نداره یکی دیگه تورو دوست داره تو دوستش نداری و این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 21:47  توسط فرنگیس  | 

خوش حال از این که زود رسیدم میتونم صندلی جلوی تاکسی سوار شم با خیال راحت بار بندیلم ولو کنم پرید توی تاکسی.زود پر شد.خلاصه کتابم باز کردم تا یه چیزی بخونم که دیدم اقای محترم یه مشت تخکخ کدو ریخت جلوش.در حین حرکت مشغول چق چق کردنم اونم یه طرز فجیعی بود کتاب بستم.نگاه کردم دیدم خدارو شکر انگار تخمه ها داره تموم میشه .دیدم نههههههههههه .دست کرد زیر صندلیش یه مشت دیگه... .توی اتوبان اما علی تصادف شده بود توی ایت چهار سال اولین بار بود که اینجا من ترافیک دیدم.یهو راننده زد کنار پرید بیرون .سوئیچ روی ماشین روشن در باز.یه لحظه فکر کردم بمبی چیزی توی ماشین و با دهن باز راننده رو نگاه میکردم که داره دور میشه خودش رسوند به محل حادثه کنار رودخونه.یه چهار پنج دقیقهای مارو معطل کرد .خانوم پشتی غر میزد میگفت مرتیکه فضول.وقتی اقاهه برگشت همون خانوم گفت چه خبر بود اقا؟خلاصه اقاهم با خوشحالی برامون تعریف کرد چی دیده.اخرشم گفت حتما مست بود رانندهه.

 اون مقاله ی کذایی که خاطرتون هست ؟هر چی کتاب راجب پیامبر خوندم.تازه یه اظهار فضل هاییم میکنم داشتم که... .خلاصه فکر کنم سه نمره به من بدن دیگه.

دکمه ی پیرهنی  کلید کائنات

چندان که می گشایمش اینه ی بکر

کهکشانی تمام ازاد از خاطرات

دختر کوچولو ی یکی از دوستام با دیدن سریال جواهری در قصر بدجوری جو گیر شده افتاده به کار کردن توی خونه وخلاصه کد بانویی شده واسه خودش .

خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:43  توسط فرنگیس  | 

گوشی که گذاشتم رفتم اشپزخونه.سراغ چایی .این یار محبوب مقربم. فکری شدم حسابی .چقدر دلم برای صدات تنگ شده بود چقدر.دل جراتم از دست داده بودم که باهات حرف بزنم.با لیوان چایی اومدم پشت میز.چایی داغ توی لیوان .از تماس دستم با این داغی لذت میبرم.سر انگشتام با داغی لیوام بازی میکنن.فکری شدم حسابی.دلم خواست ماه فرنگ دوباره باشه این دفعه به خاطر خودم.نه تو.من اگه مینوشتم برای تو بود چون راهه دیگه ای بلد نبودم .الانم خیلی میخوام بگم که بازم بلد نیستم بگم.فصل های زندگی میان میرن .اره.

ماه فرنگ با ارشیوش پاک کردم.نمیدونم کاره بدی بود یا نه؟اما اون موفع فکر میکردم کاره خوبیه. 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:55  توسط فرنگیس  |