تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

مریضم خیلی بد.احساس میکنم دارم فلج میشم.امتحان قوز بالا قوز.

چقدر ادم بزرگ ها داد میزنن.من خسته ام کمتر داد بزنید.من میخوام برم بخزم توی اتاق زیر پتو.داد نزنید.

کتاب خونه هد هد دیدم چه برادر های مهربونی بودن .گریه ام در اومد.چه میدونم کلی احساس تنهاییم زد بالا .

 در باره کامنتها  یه مسله ای باید بگم.اول اینکه احد از بی شعوری حرف زده که رفته توی وبلاگش به دترم حرف های بدی زدی.من نمی دونم امیر تو این کارو کردی یا نه!اگه تو بودی که حقته!اگرم که نه اونو به خودت بر ندار .دوم اینکه قبول کن کاره جالبی نکردی .سوم ببین شوخی با من ایرادی نداره در حد معمولش اما دلم نمیخواد از اینجا از این یه گله جایی که من مینویسم به کسی بی احترامی بشه هیچ کس.حتی در باب طنز.همه ی ما ظرفیت های متفاوتی داریم.بعدشم من قرار نیست جایی فتح کنم.این بحث درپیت همین جا تموم میشه همه ی ما اینقدر درد سر داریم  که دیگه این مسا ئل نباید قوز بالا قوزه مون بشه.اخرشم بگم دوست ندارم کسی رو برنجونم .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:55  توسط فرنگیس  | 

از دوستام  معذرت میخوام نظر خواهی بستم چو یه نفر گندش در اورده دیگه.

من اصلا خوشم نمیاد این مسخره بازی ها در بیاری  .اصلا.اگه کامنت بدیبه اسم من دید ید بدونید من نیستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 19:37  توسط فرنگیس  | 

 یادم باشه چند تا عکس مکش مرگه مایی از خودم بندازم .دست زیر چونه دست توی گوش توی دماغ .چشم ها خمار .چشم ها توی هپروت .چشم ها به افق های دور.چشم های در اومده.عکس با لباس پلو خوری.من   ولباس پلو خوری.... چی میشه. فقط یادم باشه.اهان از اینام خوبه دارم از پشت را میرم یهو بر گردم عقب البته فقط گردن .چه جالب.من فقط یه عکس ابرو مند دارم  اونم هیچی از من توش معلوم نیست.تمام عکس های من پر شیرین کاری های خاصه که اگه نشون کسی که منو نشناسه بدم صد در صد هدایتم میکنه به امین اباد.فقط یادم باشه.

راستی امیر کامنتی بچه ها میخواستن بدونن فحش ها رو کجا برات سند کنن.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:31  توسط فرنگیس 

 چه ضیا فتی بود!!! روبروی افتاب باش.دستت مشت کن.روی به افتاب بعد کم کم مشتت باز کن .بگیرش پر های افتاب رو میگم.

مدت هاست که فکر میکنم عشق یه هیجانه که بلاخره تمام میشه.نه من برای کسی می میرم نه کسی برای من .یه دو دو تا چهار تا ی ساده. شاید هیجان از وجو هورمون هاست شایدم نرسیدن به معشوق .من این جور می فکرم.

فیلم غرور تعصب دوست دارم.

 اونجایی که دارسی از لیزی میخواد باهاش ازدواج کنه .لیزی باهاش دعوا میکنن بهد دارسی میاد جلو زیر بارون با دماغ یخ کرده و صورتی که اصلا خوشگل نیست لیزی هم میاد جلو در حالی که داره میگه تو اخرین مردی هستی که من باهاش ازدواج میکنم.دارسی می خواد ببوسش لیزی هم همین طور اما غرورشون نمیذاره دارسی میره .لیزی مات مبهوت میمونه.خوب خوشم میاد دیگه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 16:11  توسط فرنگیس  | 

امتحان دادم.بیشتری ها حذف کرده بودن .راستش منم همچین فکری کردم اما دیدم من هرگز حاضر نمیشم دوباره برم سر کلاس این استاد خل و چل.امروز استاد رو دیدم قیافه اش بدم نبود هایه ذره به خودش رسیده بود خط چشمی خلاصه بد نبود.

یه مراقب جوون یه پسره گذاشته بودن به شدت جو گیر به شدت.خدایی قیافه اشم بد نبود اول وارد شد با خودم فکر کردم این کیه؟چرا من تا حالا ندیدمش؟خلاصه اقا مراقب بودن..دور وبرم پر صندلی خالی بود.اینم زرتی اومد نشست جلوی من یا بلند میشد راه میرفت.خلاصه بر گه رو که نوشتم وسوسه شدم یه ذره مشکوک بازی کنم .اروم دستمو بردمروی جامدادی زیپشو اروم کشیدم یه مقداری هم زیر زیرکی نگاهش میکردم اونم ذوق کرده بود حسابی براق شده بود الان مچ منو میگیره.خلاصه تا حلق رفتم توی جامدادی اروم نزدیک شد .منم بی توجه خودمو نشون دادم برگه ی سوال به صورتی که صدای خش خششش روی برگه جواب میومد اروم تکون میدادم. داشتم از خنده میمردم.اومد بالا سرم هر چی نگاه کرد چیزی ندید جامدادی نگاه کرد هیچی ندید .  دمش گذاشت رو کولش رفت .

این امیر کامنتی ظاهرا داره کامنت دونی منو مصادره میکنه .میتونم امتیازشو بهت بفروشم .پولش بزنم به یه زخمی. 

انقدر دلم میخواد با اتوبوس دنده عقب برم بعدش دور بزنم.

انقدر دلم میخواد از اون ستون گرد که اتشنشان ها میرن پایین برم پایین سر بخورم بعد جون بکنم برم بالاش.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 11:44  توسط فرنگیس  | 

 

 برای خواب های ابری دلم تنگ شده.

برای چشم های خودم دلم تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 21:25  توسط فرنگیس  | 

  خوشحال نیستم اصلا.خوبم نیستم اصلا.

خیلی دلم میخواست فحش بده بده بده میدادم به یکی که تا نا کجا ابادش بسوزه یا اینکه خودم با چوب بزرگ میزدمش  یا میدانختمش توی کیسه ی پر مار های سمی یا قفس شیر گرسنه یا  .... .ای بابا زده به سرم.میدونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:30  توسط فرنگیس  | 

امتحان میکروب محیطی گند زدم گند.دو روزه نشستم خوندم مردک با این امتحان دادنش .تست داده میگه اگه تو تا گزینه اش به نظرتون درسته بزنید اگه جایی توی جزوه نبود بگید نخوندید .خلخ با خدا نکرده با جزوه یکی چک کنه.

شنبه ژنتیک دارم و مغزم پاکه پاکه .

من درس نخونم سیزده چهارده میشم بخونمم همون میشه خوب نمی خونم.چون درس خوندن من نتیجه معکوس میده .اینو توی دبستانم تجربه کردم.

دارنده چو ترکیب طبایع اراست

از بهر چه افکندش اندر کم و کاست

گر نیک امد شکستن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این سخن عیب کراست

انتظامات دم در این دفعه به دوستم گیر داده میگه کارتتو باید ببنیم ماله این جایی؟مثلا کدوم احمق توی سرما پا میشه میاد دانشگاه دره پیت ما که چی ببینه؟بعد میگه عینکتو بر دار چک کنم ببینم خودتی.وظیفه شناسیش منو کشته.وقتی با اون اقاهه بگو بخند داره .به دوستم میگه ارایشم که داری.نه این تو موده گیره دیگه.دوستم یه ضد افتاب نزده بود.خلاصه موضوع بالا گرفت منم گفتم کجای صورت ارایش داره.گفت شماها عادت دارید به جای هم حرف بزنید.گفتم گفتم وقتی گیره الکی باشه دادم میزنیم. خیلی حال کردم تا شونه منم نمیرسید  .خلاصه مسخره بازی ادامه داشت.ولی خانومه رو باید ادمش کرد.هیچی مثل سال اول نبود ورودی ها قبل ما یه زنه که ماله انتظامات بود چنان شبونه زدنش که تا دو سال هیچ کس جرات نداشت گیر بازی کنه.این یکی واقعا مشکل داره.بهونه هم همیشه هست بلاخره دوتا شویدمون که میوفته بیرون همون واسه اینا بسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:17  توسط فرنگیس  | 

نازگل دعوتم کرده یه بازیه خوب.پنج تا چیزی که دوست دارم بگم.

اول .دوست دارم یه کتاب فروشی خوب بزرگ داشته باشم ماله خودم کنارشم یه کافی شاپ درست کنم با صندلی های لهستانی میزهای بزرگ چوبی .  توشم تنالیته های زرد باشه که با قهوه ای هم خونی داشته باشه.کتاب هاشم که دیگه نگو.تاره کتاب های زیر میزی ممنوع هم داشته باشم جلدشم روزنامه باشه.

دوم.توی یه ده زندگی کنم اما امکانات توپ باشه از امنیتی و غذایی و گرمایی و.... .فقط توی شهر نباشم.شب ها دلم گرفت برم ستاره ببینم.

سوم.یه دوست داشته باشم که خوب باشه خوب واقعیه  .زیر اب همو نزنیم.

چهارم.دو تا گربه داشته باشم  اسم یکی گیلاس باشه یکی البالو.اگه سیاهم باشه عیب نداره.

پنجم.دلم میخواست کسی رو پیدا میکردم یا اون منو پیدا میکرد که واقعا دوسم داشته باشه واقعا .

بیشترم میتونستم بگم منتها .... .

نازنین  و  خزان نوشت و احد و همفری و امیر کامنتی  وگرد ناز و فریناز  رو دعوت میکنم . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:25  توسط فرنگیس  | 

مغز م پر از اسم باکتری .میترسم تکونش بدم بریزن بیرون اسمها.

دلم خواب میخواد .خیلی.خیلی.

من راغب علامه را دوست میدارم.

من افتاب را دوست میدارم.

من نان پنیر را دوست میدارم.

من خودم را تازگی ها دوست میدارم.

من من من من من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:50  توسط فرنگیس  | 

کمال رحمت در انسان این گونه است که وجود ادمی را وسیع می سازد تا بتواند بر همگان بخشش ارد و عطوفت بورزد برای گناه کاران و مخالفان خود و دشمنان خویش دل بسوزاند و خواهان نجات و رستگاری انان باشد این گونه است که دریچه های رحمت الهی بر ادمیان گشوده میگردد و وجودشان را به رحمت حق ملبس و به صفات الهی متصف می نماید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 13:5  توسط فرنگیس  | 

وقتی دنیا با همهی عظمتش واسه تو و دلت میشه قده یه فنجون کوچولو.

وقتی حس میکنی یه چیزی داره سمت چپ قفسه سینت تیر میکشه .

 میتونی بفهمی چقدر دلت گرفته!

النگو دوست ندارم اما صدای النگو های معتمد اریا توی زیر تیغ یه زنونگی خاصی داره یه چیزها ی فراموش شده ی ته صندوقی رو برام داره.

دایی زیر تیغ خوب گفت که غصه ها خروار خروار میان مثقال مثقال میرن. اگه یه دونه از این دایی داشتم دلم میخواست برم پیشش با هم یه چایی بخوریم .بغلم کنه برام حرف بزنه .حرف هایی که توی هیچ کتابی پیدا نمیشه حرف هایی که فقط از سینه های سوخته بیرون میاد.

 

پ.ن.امیر بی خیال کلاس تنظیم خانوادت بشو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:45  توسط فرنگیس  | 

 همش با خودم حرف میزنم .انقدر که دیگه دارم برای خودم جوک تعریف میکنم.نمیدونم .

دلم گرفته .نمی شه بگم واسه چی؟

فال قهوه هامم سیاه شدن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 22:1  توسط فرنگیس  | 

بی حوصله شدم .رفتم سراغ کانال ها بالا پایین کردم .پی ام سی بدک نیست .هی معجزه ی تصویر و دوربین این اسی با این قد بالا رو یه جوری نشون میدن که هم قدر این دختر قد بلندست.عجیبان غریبا.به به لیلا فرهر چه جوون شده خوشگل شده شووره بهش ساخته!!! هههه این اهنگ نوش افرین چه چرنده این باباها چرا اینقدر با این ریتم کند بالا پایین میپرن حتما نوشادری چیزی مصرف کردم.بسه بریم یه جای دیگه.به به توی دنیا انگار هیچ کس به با احساسیه این فرانسویا نمیخونه!!! کره خرها عجب با احساس میخونن.!!!!!  خوب بعدی فشنم که قدرت خدا توی سرما بی کینی میذاره توی گرما پالتو.پدر سوخته ها عجب مردنی هستن ولی خداییش قیا فه هاشون زشته.بعدی اوه این فیلمه ماله عهده بوقه اون موقع که ویدیو داشتن یواشکی بود  . خوب بازم دامبال دیمبول . بهتره.

فکر کن کسی یه خال روی ابشه دقیقا روی خط لبش که از صورتش متمایز میشه .خطه لبش با فاصله میشه یعنی؟ بد نیست؟بعد میخواد ماتیک بزنه چی؟روی خاله ماتیکی میشه؟

اگه جای گریه هامون میموند چقدر زشت میشدیم.دیگه صورتی برامون نمیموند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:46  توسط فرنگیس  | 

بعد امتحان یه ادم برفی کوچولو ساختیم از نوع کاکل زری.این سال اولی ها همه توی قیفن.

یه چیزی توی گلوم گیر کرده باید بگم.به این عکس های سیصد شصت دقت کردید؟بیشترشون فیگور های مکش مرگ مایی دارن.بعضی هام عکس مهمونی با موهای شینیون کرده و اتو کشیده و.... نمی گم بده خوب مسلما خوبه ادم عکس درست حسابی بذاره برای دید اما اینا یه جورین!!! یه ادم معمولی عادی کم پیدا میشه!

 فکر میکنی همین الان میتونی کسا یی رو که خیلی اذیتت کردن.باعث شدن بار ها بارها زمین بخوری .زندگیت خراب کردن ضجرت دادن ببخشی؟ واقعا میتونی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:45  توسط فرنگیس  | 

توی ازمایش گاه همه رفتن توی اتاق که ژل های کرو ماتو گرافی رو ببینن.تنها بودم .من یه نقطه ضعفی که دارم اینه که صندلی چرخدار ببینم بلا خره باید روش یه چرخ چرخ بکنم.خلاصه کسی هم که نبود کف اونجاه م سرامیک.چه شود! من مشغول چرخیدن بود واسه خودم دقیقا نیشم تا بناگوشم به معنای واقعیه کلمه باز بود.وقتی از حرکت ایستاد صندلی خواستم از اون وری بچرخم که دیدم .اقای دکتر پشت میز پشتی نشسته و یه چایی به دستش با یه شیرینی و داره منو نگاه میکنه!!!!!!!!! پریدم توی اتاق.در حالی که گیج گیجی میرفتم داشتم به دیوار   می خوردم.

مترو شا ه  عبد ل ا لعظیم سوار شدیم رسیدیم  چهار تا دختر منگ .سر صبح.یهو دیدم از زیر زمین در اومدیم. یهو دوستم داد زد وای بچه ها  روز شد اشتباه سوار شدیم.اطرافیان نگاه عاقل اندر سفیه کردن حق داشتن.وقتی به ج.انمرد قصاب رسیدیم .دوستان به خانه زنگ زدن و خبر زنده بودن مارو اعلام کردن بسکه ندید بدیدن.

ناهار اون روز مفت بود ما هی غذا خوردیم هر چی که بود اونجا ما سفارش دادیم.دیگه روپوش هامون به تنمون نمی رفت.خیلی باحاله با استادی که دو واحد گذروندی و خواهی گذرون سر یه کلاس بری و جفتتون برای اموزش اومده باشید.استاده غریب باشه.هه هه هه هه با بد جنسی واقعیه!

 تا کسی هاشون خیلی خوب بود همش جواد یساری بود عباس قادری اگرم جوون بودن دوبس دوبس در حد بترکون. ما که کلی توی تاکسی خندیدم.در حد مرگ.

کلا سفر خوبی بود ما خیلی چیزها یاد گرفتیم.

این بود انشای من  . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:49  توسط فرنگیس  | 

بیشتر دوستان کشتی شکسته هم مثل من هستن. باور های پرت پلا .باوری که نتونه خودشو توجیه کنه به چه دردی میخوره؟

یاد داستان اتش بدون دود نادر ابراهیمی افتادم اونجا که  دکتر النی میره تا درخت مقدس ده رو قطع کنه جون مردم برای درمان بچه هاشون خودشون به درخت پناهنده میشن نه النی که با سختی و خواست پدرش دکتر شده بود.مکالمهی النی با دکتر خیلی دوست دارم متا سفانه کتابش دم دستم نیست.

چه میدونم گیج و منگم .انگار دارم توی حباب راه میرم.هستم اما نیستم.ولش کن.نمی گم نمی ترسم چون می ترسم.می ترسم از این حالتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 23:37  توسط فرنگیس  | 

همیشه فکر می کردم که تو خدایی به حرف دل بچه ها گوش میدی!من ازت چی خواستم مگه ؟خیلی بچه تر از این بودم که بخوای بگی گنه کارم باید عقوبت گنا هام ببینم.تو خیلی خدای بی معرفتی هستی خیلی!!

می بینی دارم له میشم هیچ کاری نمی کنی!! پادشاه مطلق یه نگاهی از اون ملکوتت به منم بکنی بد نیست ها!! اما تو خودت خوشت میاد .خودت مسبب این همه دردی.دیگه طلایی نیستی تو داری سیاه میشی هر روز بدتر . خدای ذهن من داره نفس های اخرشو میکشه.من جونه جنگیدن با تورو ندارم یه انگشت بذاری روم جونم در میره.اما بهت میگم خیلی قهاری!!!

دیگه هیچی برات مهم نیست.نه اشک ها نه دعا ها .... .دیگه دارم کم کم فکر میکنم تو دیگه کی هستی؟خدای موسی   محمد ابراهیم عیسی تو بودی؟ 

حافظم مست ملنگ بوده گفته هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میکشن.من خسته شدم.ازت خسته شدم.مگه چه خواسته ای ازت داشتم؟ اینقدر غیر معقوله؟ تو دیگه خدای من نیستی تو روز به روز کم رنگ تر میشی.توی این شهر پر دود گم شدی.

تو ازار میدی لذت میبری.تو دیگه کی هستی؟

نصیحتم نکنید .کفر گفتم یا نگقتمم با خودمه!!!  یادت برام هیچ ارامشی نداره.چون داری میمیری !! اخرین نفس هاته!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:25  توسط فرنگیس  | 

دیدین این ادم های که میگن متا سفانه در جامعه ی ما این جور است بعد سری به تاسف تکون میدن!!!دیدین ادم هایی که میگن عزیزم من فقط به خدا اعتقاد دارم و بس.

نمیدونم چرا وقتی کسی این جوری حرفی میزنی من لجم در میاد دوست دارم به طرفش پوست میوه پرت کنم.خوب شاید از لحاظ اخلاقی درست نباشه اما خیلی کاره خوبیه!

چقدر ایام امتحان خوش میگذره.مردم از خوشی.چه روزهای قشنگه خاطره انگیزی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:43  توسط فرنگیس  | 

دیشب یه پست خیلی خیلی کفر امیز نوشتم یهو نصف شب پا شدم پاکش کردم.نمی دونم خیلی ترسیدم.

 هی روزگار.

 شب بود خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا پروانه می خواست لیلی اما پروانه اش شد.بال پروانه های کوچک زود می سوزد.زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.بال لیلی هرگز نمی سوزد.لیلی پر.انه یشمع خدا است.شمع خدا ماه است اما نمی سوزاند. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

و این شد که ما کاروانه بی ستاره همین طور یهوییی افتادیم روی زمین.حالا خدا کی از رقاصی لیلی خسته میشه کسی نمیدونه!!! فعلا که باید بچرخیم.بی خود نبوده می گفتن چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی.

هنوزم وقتی روی بلندی میرم فکر می کنم شیطون پشتمه میخواد هولم بده نا خود اگاه میرم عقب بع خنده ام میگیره .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:16  توسط فرنگیس  | 

امتحان فیزیو لوژی جانوری ازمایشگاهش پیر من یکی رو در اوردم.همون طور که فکر میکردم نصف بچه ها حذف کرده بودنش.اما من با شجاعت غریبی رفتم کله ی سحر سر جلسه.تست بارداریش که یه جیش رقیقی داده بودم من هی لاتکس میریختم جواب نمیداد .حدس زدم جیشه ماله خوده استاده که مرده.نمونه منفی اعلام شده کاره خودش بود.گروه خونی که والاه من هی نگاه کردم خونش کجا بود؟به استاد گفتم گفت اینه !! با نگاه عاقل اندر سفیه! خلاصه ظاهرا تی صد میل اب یه قطره خون چکونده بودن هی انتی ژن زدم انگار خون هیچی نبود.بلاخره یه چیزی نوشتم.شمارش گلبول که من چیزی ندیدم.و کشکی نوشتم. خلاصه بساطی بود .تا چهل دقیقه توی این ایستگاه ها چرخیدم .پدرم در اومد.خلاصه نمی دونم اصلا قبول میشم یا نه؟من اگه جای استاد بوذم میگفتم وای چه بچه ی شجاعی!! قبولش میکنم.این همه بهش الکی سلام کردم.حیفه اگه قبولم نکنه.

  من فکر کنم گربه ها پیر چشمی دارن.طی تجارب چندین سالم به این نتیجه رسیدم.دیشب خواب زبل اولین گربه ای که داشتمو دیدم.طفلی رو طناب به گردنش میبستم مجبورش میکردم روی نرده ها راه بره عشقه سیرک بودم اون موقع حدود پنج سال اگه اشتباه نکنم. حیوونی یه بازم چنگم نزد.

راستی نمیدونستید توی فرهنگستان هنر بالای زغفرانیه شوی رقص گذاشتن؟تا بیستو پنجم.یکی از دوستان اونجا هست.من سعی میکنم برم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:24  توسط فرنگیس  | 

گدایی بسه!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:58  توسط فرنگیس  | 

دوست داری مو هات پر پشت بشه؟

پیه نمک سوده ی گاو نر نودو شش درهم  گیاه چوبک رخت شویی  و صمغ سداب کوهی هر یک هجده درهم.بمال به کله ات.یا نه سیرابی شش خرگوش را بیاور خشک کن در دیزی سفالی کن سرش با گل ببند در تنور بذار انگاه برگ سفید خار وبرگ اس اضافه کن.تازه پر سیا ووشونم بریز و...اینم از قانون شفا.میگم عین دستور های جادو گریه!

هر چی گشتم واسه نا مرئی شدن چیزی نداشت.

امید و شور زندگی !چه ترکیب خوش الحانی!!! نمیدونم چه مرگم شده؟

استاد انقلابه حذفم نکرد بازم خیر ببینه. از وقتی رفتم دانشگاه اونقدر درس خوندم که نیوفتم و مشروط نشم بیشترشم برام ارزش نداشت.حداقلش میدونم از این بچه خر خون ها یه چیزهایی بیشتر میفهمم.دختر یه عفونت ساده رو نمیشناخت؟؟وقتی ازم پرسید چشمم چهار تا شد.

خوب اینم از این.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:2  توسط فرنگیس  | 

کوچولو دنیا جای نا امنیه!!!

کوچولو میترسی؟حقم داری!!! منم می  ترسم عین تو!!! حتی از توام بیشتر من چند سال از تو بیشتر دنیا رو دیدم.

بترس کوچولو! بترس چون بی کله بودن واست خوب نیست.ارامش توی این دنیا پیدا نمی کنی!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:12  توسط فرنگیس  | 

چند بار به خودکشی فکر کردی؟مطمئنم فکر کردی!!!منم خیلی بهش فکر کردم.خیلی شجاعت میخواد بر عکس اینه که میگن کاره ادم های ترسو هست.

به یه انحطاط ذهنی رسیدم.

میخوام اعتراف کنم از این درسها یی که میخونم حالم به هم میخوره حداقل الان که این جوریم.مثلا که چی بشه؟

از صبح یاد ورقه امتحانی ریاضی ام توی دوم دبستان افتادم که عین منگ ها به برگه خیره شدم هیچی ننوشتم.یاد روزهای زمستونی افتادم که مامانم همه ملافه ها رو میشست چقدر بدم میومد.یاد حیاط سر هنگ همسایمون افتادم که همیشه دلم میخواست اون تو بچرخم و نشد.

 خواب ها کلافم کرده.انگار ارتباطم با دنیای زنده ها داره قطع میشه.

فکر میکردم خیلی پوست کلفتم و این مرگ میره روم اثر نمی ذاره.همون طور که روز خاک سپاری گریه نکردم جز یه قطرهاشک.بهم گفتن چه دختر سنگ دلی!کاش گریه میکردم شاد الان این قدر احساس  گندی نداشتم.جای گلی که میبینم سعی میکنم از روش رد نشم انگار یه دستایی میخوان منو بکشن پایین.نمی دونم چه بلایی داره سرم میاد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:11  توسط فرنگیس  | 

 این روزها زندگی مثل حلیم کش میاد.

این روزها رنگ زندگی زرده مثل شله زرد.

این روزها زنذگی چار چوب داره مثل کاچی سرد شده.

این روزها اشپزخونه تعطیله.این روزها من بد جوری قورمه سبزی میخوام.

راستش گاهی حس میکنم یه فرنگیسی توی من زندگی میکنه که خیلی دوست داره بوی قورمه سبزی بده.دوست داره از صبح که پا میشه توی فکر غذای شب باشه.و... .بعد یهو فرنگیسه میره کنار یکی دیگه میاد میگه نه! توی من خیلی فرنگیس هست .که گاهی از جلدشون میان بیرون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:35  توسط فرنگیس  | 

شدم عین یه گربه ای که به دمش یه ربان بستن هی دوره خودش میگرده که به ربان برسه.

خواب های عجیب غریب میبینم.نمی دونم با این همه نشانه چی کار کنم.

درس فیزیو لوژی سخته !!! فکرم مشغوله تمرکز نیست.یه مطلب بیست بار میخونم .میفهمم.

زندگی کش دار.

دکتر داره توی تلویزیون مردم به زدن واکسن انفلونزا تشویق میکنه یادمه وقتی درس ویروس میخوندیم دکتر متوا ضع  به شدت منع کرده بود این کار رو مگر در بلاد کفر .

دیروز رفتم شهر کتاب دنبال یه اجرای فلوت میگشتم نداشت.فلوت به نظرم سازه افسانه ای هست مثل چنگ.البته چنگ منو یاد هزارو یکشب میندازه و فلوت یاد افسانه .صدای گوش نوازی داره.یادمه چند ساله پیش توی خانه ی جوان یه نمونه اش رو گوش کردم خریت کردم نگرفتمش.

چه افتابی !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:20  توسط فرنگیس  | 

صبح خیلی خسته از خواب پریدم ساعت پنچ ربع صبح همسایه بالایی جیغ میکشید یه زن.ترسیدم نکنه کسی مرده .ظاهرا خانوم اقا خوابیده بودن استراحت کرده بودن بعدش دعوا کرده بودن.شبشم همش کابوس میدیدم دختر عمه ام خواب دیدم که به یه جایی اشاره میکرد.اون دوست مامانم که توی بزرگراه سکته کرده بودم مزید بر علت کابوسم شده بود.

جنازمو رسوندم دانشگاه دلم میخواست کلی فحش چارواداری بار استاده کنم.

از دانشگاه اومدم حالم خوب نبود کلی راه رفتم کلی  بستنی خوردم .وقتی حالم خوب نیست بستنی خیلی برام خوبه حتی توی سرما. یخی بستنی باعث میشه دود از کله ام بلند بشه.

این قانون شفا ابو علی سینا مثل کتاب جادو گری میمونه.باور کنید.مخصو صا قسمت درمانش.من کلی خندیدم. 

 شفا با  فتحه  یعنی مرگ شفا با  کسره یعنی درمان.اقا کتاب داره بهم گفت .بعدشم من گفتم خوب مردم که فرقشو نمیفهمن.گفت نمیدانند نه نمیفهمند.من خیلی دلم میخواست خفه اش کنم  اخرش هیچی نگفتم .راست میگفت خوب. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:30  توسط فرنگیس  | 

  کله ی سحر سر میر داماد  منتظر بچه ها بودم.رفتیم شهر ری برای کلاس پی سی ار .دورهی یه روزه یا فرنگیش ورک شاپ .خوش گذشت.ما که فقط راه رفتیم چایی خوردیم .شیرینی خوردیم.بعدش رفتیم رستورانی که با ازمایشگاه قرار داد داشت. و تا تونستیم غذا خوردیم.من هم ماست خوردم هم سالاد خوردم خلاصه از بس خوردیم مردیم.اما کارشم سخت بود .حالا قراره مدرکمون بیاد دستمون بذاریم سر طاقچه .

رادیو توی ماشین تو ای پری کجایی؟ رو  گذاشته بود منم بلند بلند میخوندم یهو به خودم اومدم .... .

خسته ام دوازده ساعت روی پا بودم.

از صبح کله سحر ملت همین جوری دارن منو میچاپن.منم با بد جنسی گفتم وایسین.اگه منم یه ازمایشگاه زدمپدرتون در میارم.بابا یه ذره انصاف .

نمیدونم چرا خدا نمیخواد لبخند روی لب کسی ببینه؟نمی دونم چرا اینقدر عمر شادی کوتاهه؟خدای من چرا اینقدر قهاره؟اینقدر جباره؟پس رحمتش کجاست؟کاش میشد با خدا دو کلوم اختلات کرد.فهمید چی چی میخواد؟ 

نمی دونم این شاید نا شکری باشه اما میتونم به جرات بگم روزهای شادیه من کمتر از ده روزه بوده.بازم پوست کلفتم.

خیلی تنهایی رو احساس میکنم خیلی.این خیلی اینقدر زیاده  که میتونم توی یه دیگ گنده جاش بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:53  توسط فرنگیس  | 

راستش این روزها دست دلم به نوشتن نمیره.خزیدم  توی تختم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:50  توسط فرنگیس  | 

می ترسیدم قد قامت اون پیرمرد مغرور ببینم که بشکنه.  مردی که همیشه وقتی بهش نگاه میکردم واقعا مرد بود. این طایفه غرور خاصی دارن.غروری که ازارت نمیده تحسینشون میکنی .

صبحی میگفت اون که قرص های منو میداد کجاست؟به هوای پاشنه کش رفته بود سر کمد لباس پسرش لباس هاشو بو میکرد.پسرسی پنج ساله بود که سی پنج روزه بود ازدواج کرده بود.

قبرستان در محاصرهی کوه ها سفید بود زمین سرتاسر سفید.زمین منتظر  این خواهر برادر بود.

دخترک هم سن سالم بود هم بازیم بود.

عمه ام شکسته بود انگار.

یه تصادف توجاده .یه تقدیر.

زندگی ادامه داره.

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:50  توسط فرنگیس  | 

محبوبه و نادر خاک صدا کرد.مردند.میریم به خاک بسپوریمشون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:9  توسط فرنگیس  | 

محبوبه و نادر خاک صدا کرد.مردند.میریم به خاک بسپوریمشون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:9  توسط فرنگیس  | 

بذارید بگم چقدر از این  سرما ی منقرض کننده بدم میاد.

بذارید بگم چقدر از اینکه شب بیام بخزم توی اتاقم به تخت تکیه بدم ولو بشم روی زمین خوشم میاد.اگه میگم خزیدن واقعیت داره.

افتاب مردنی زمستونم بی خیالش باید شد.

دختره اسمم صدا زد بر گشتم .با هم کلاس کنکور میرفتیم.گفت به نظرت من اشنا نیستم ؟گفتم اشنایی تو مونا نیستی؟نمیدونم چرا این قدر احساس کردم دور دورا دیدمش .فهمیدم توی این چهار سال قد کشیدم.اون کوتاه شده بود.فهمیدم شاید قیافه ام خیلی فرق نکرده با اون موقع.فهمیدم دوست دارم بعضی چیزها نیاد توی ذهنم.هی هم این سوال مسخره ی خوب چطوری؟تکرار کنم.

 بذار برات از جد مشترکمون بگم.یه ماهی اره ای.باورت نمیشه؟ باور کن !!! تبارمون یکی هست.همون طور که پرنده ها و دایناسور ها به هم نزدیکند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:32  توسط فرنگیس  | 

توی تا کسی یهو صدای این مریم دی جی به گوشم رسید.پرت شدم به گذشته.اولین بار این اهنگ ها رو توی ماشین اژانس گوش کردم مثل ابر بهار داشتم گریه میکردم.اخه اونی که دوستش داشتم دست رد به سینه ام زده بود خلاصه ای گریه میکردم.خیلی حس گندیه خودتون که بهتر میدونید.انقدر گریه کردم تا دماغم شد عین دماغ بابای هاکلبری فین.  نمیگم یادش بخیر چون برام هیچ خیری نداشت.همش درد بود.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:49  توسط فرنگیس  | 

امروز توی رودخو نه ی کنار سید خندان یدونه پری دریایی دیدم که با اب برف سر خورده بود .نگید باید از دریا بیاد این فرق داشت.خودم دیدمش.

 دلم میخواست یه خرس قطبی داشتم .چیه خوب؟سلیقه ام این جوریه!

این همه فیلم وای انقدر امروز این کانال اون کانال کردم همه فیلم هارو نصفه نیمه دیدم اخه هول شدم این وکس هم زرت زرت فیلم میذاشت .خلاصه خوشمان امد.

منم بازی دادن.

ا.همیشه عاشق این بودم که یه دماغه دراز مثل جولی اندروز داشته باشم.

۲.اعتراف میکنم میخواستم یه رقصنده باشم.و همش برقصم.

۳. اعتراف می کنم یه بار توی عالم بچگی دست کردم توی کیف خالم و یه شکلات بر داشتم هنوزم احساس گناه میکنم.

 ۴.اعتراف میکنم از چرخ فلم میترسم و اون بالا سکته میکنم منتها به روی خودم نمی ارم.

۵.اعتراف میکنم هیچ کس به بازی دعوت نمیکنم.

استاده میگه موسیقی اگه موجب گناه بشه حرامه!! میگم استاد چه گناهی؟میگه نمیتونم بگم.میگم بگید ما هم بدونیم.همه هم اصرار میکنن داره چرت پرت میگه.منم داشتم با کتی حرف میزدم.دختر چادریه همچین گفت هیس!!!!  این س اخرش خیلی س ک س ی گفت.منم لجم در اومد گفتم چرا سوت میزنی بی ادب اینجا کلاس حرمت کلاس حفظ کن.استاد شما بفرمائید!روش کم شد.تا اون باشه دیگه پر رویی نکنه.جوجه جغل.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:11  توسط فرنگیس  | 

 وقتی روزنامه رو باز میکنم میخونم چقدر احساس نا امنی میکنم .چقدر ادم کش زیاد شده .... .

چقدر سرم درد میکنه.  دلم میخواد یه چند وقتی از زندگی استعفا بدم.حالم بد نیست نه شکست خوردم نه هیچ مرگیم هست .نه اینکه خوش باشم ها نه!!!همین جوری احساس میکنم نحسی داره شالاپ شالاپ از اسمون میباره. 

دلم میخواد برم توی خیابون برگ درخت هارو بکنم.به در های خونه ها لگد بزنم.همه زنگ ها رو بزنم در برم.بپرم جلوی ماشین ها.به همه تنه بزنم.مو های پسر ها که بلند رو بکشم.تخمه بشکنم  .تق تق.روی پله برقی ها بر عکس راه برم.پا های همه رو لگد کنم.دم گربه هارم میکشم.جیغ میزنم.  چیه بازم بگم؟  

اونقدر به این حسین که نزدیکخونه مادر بزرگم زندگی میکنه حسودیم میشه.انقدر دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم. همون که یه باز از عشقش براتون گقتم .منتها ارشیوم پاک شده... .برای گربهه ا بستنی میخرید تابستون.حالا هم خونهی کوچولوش شده خونه ی گربه ها.همه چاق چله شدن.گربه سیاهه که من نتونستم رامش کنم هم بد جوری دنبالشه.صبح ها رادیوشو روشن میکنه با لباس هایی هفت رنگ میشینه توی میدون.خیاطی یاد گرفته شلوار مردونه میدوزه.تعمیر لباس هم مسکنه.چایی میبره توی پارک میفروشه.شدیدا کتاب خونه.نمی دونم چرا این قدر وسوسه ی اینو دارم باهاش حرف بزنم.چه میدونم شاید میخوام ببینم چقدر  واقعیت با اون چیزها یی که از عشقش میگن فرق داره.واقعا دختری که دوستش داشته رو کشتن؟گل های رز مال کیه؟ بیشتر یا فکر میکنن اون خل چله اما من احساس میکنم از همه عاقل تره!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:21  توسط فرنگیس  | 

خوب مقا له ی من تموم شد .انصا فا خوب کار کردم.موضوع راجب نامه هایی که پیا مبر سند تو ال کرد برای امپراطور ها ...  .برای سه نمره چه کار ها که نمیکنم.

 برنامه ی کاهش وزن داره خوب پیش میره.مهناز پیاده هم میرم.

هیچ کس منو بازی نداد وگرنه چه اعترافات خانمان سوزی میکردم.(خالی میبندم).

خوبه ادم کسی رو داشته باشه که وقتی رسید به ته دنیا بگه هنوز یه نقطه امید هست.

راستی توی این کامنت دونی چه خبره؟ راستش از خیلی چیزهاسر در نمیارم .دعوایی در کاره؟باب بی خیال صلوات بفرستین !!! دیگه بخوایم توی این یه گوله جا یقه ی هم بگیریم که کلاهمون پس معرکه هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 19:58  توسط فرنگیس  | 

می دونی من بد جنسم .برای کادو تولد ها کتاب میخرم خودم اول میخونمش .احساس میکنم نصف کادو رو قورت دادم و بعد جوری توی گلوم گیر کرده.

دنیا که شرو ع شد زنجیر نداشت  خدا دنیا ی بی زنجیر افرید ادم بودکه زنجیر را ساخت شیطان کمکش کرد.دل زنجیر شذ زن زنجیر شد دنیا پر از زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری.

عمو زنجیر باف زنجیر منو بافتی نخیر .چرا نبافتی؟دیشب داشتم  فوتبال میدیدم وقت نکردم.عمو زنجیر بافم نداریم که.عوضش الان چرند پرن میبافیم.

دنبال یه شال زرد قناری گشتم پیدا نکردم انگار همه رنگ ها شدن قهو ه ای .

جای یه پیشی پشمالو بد جوری خالیه دلم برای پیشی پشمالو تنگ شده.بعد از موش موش دیگه گربه نگه نداشتم.اخی... .

من که میدونم تو باباد شمال میری .چه میدونم .اصلا مسافر کجایی؟حالا بگو ببینم جنست چیه؟اتیشی بادی ابی  خاکی؟  من جنسم باد بود و هست تو چی؟

ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:37  توسط فرنگیس  | 

هیچ دقت کردید مجری های تلویزیون چقدر بد شعر میخونن و چقدر سوتی میدن.

اون پسر ه که نظریه میداد رو یادتونه دیروز توی کلاس پشتمون نشسته بود بنده ی خدا با خودش خیلی حرف زد.خیلی.

نمیدونم توی کلاهی که روی مقنعه ی  المیرا است چه چیزی تحریک کنند ه ای برای اقایونه که کار به حراست کشید !!! طفلی سینوزیت داره.

یلدا هه بدک نبود .

نمی دونم چرا اینقدر خوشم میاد توی دارو خا نه های بزرگ رژه برم هی سوال های چرند پرند بپرسم.

دلم شمع میخواد .اصلا دلم تولد میخواد.دلم رنگ میخواد.کی در این اسمون رو بر میدارن نمی دونم.

اکنون که شبم نیز ابی ست

بی بوی صبح از نفسهات

خواب ان رویای اعدامی ست.

 

پ.ن:نازنین برات اف میذارم اما فکر کنم مسنجرم مشکل داره.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:6  توسط فرنگیس  |