تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

اومدم خونه حس کردم دارم خفه میشم .گوشی رو گرفتم دستم با یکی حرف بزنم که کمی حالم بهتر بشه.این وقت ها دنیا با همه عظمتش قد یه ته استکان میشه!  هیچ کس پیدا نکردم انگار حوصله مو ندارن. دلم بیشتر گرفت  .میبینی با وجود این همه ادم روی این کره ی خاکی چقدر بی کس میشم؟

چند روزیه که حس میکنم امپراطوری من با همه شو کتش فرو ریخته  .قبلا وقتی گریه می کردم فقط اشک بود اما حالا دیگه می لرزم.وقتی گریه میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:19  توسط فرنگیس  | 

خانوم ها و اقایون حقوق دان کسی راجب این قانونی که که من زمزمه های ازش شنیدم چیزی میدونه؟

شنیدم خانوم ها میتونن پنج سال سنشون کم کنند البته قانونی.صحت داره یا نه؟اگرم هست به چه دلیلی این قانون اومد؟

داشتم شکل های درس ایمونو لو ژی رو رنگ می کردم دختره اومده میگه بچه دبستانی بچه دبستانی داری رنگ میکنی؟ جوابشو ندادم.سر کلاس اومده پهلوم نشسته موقع شکل کشیدن میگه مداد رنگی هات کو؟ گفتم یادم رفت بیارمش.گفت برو خونه درستش کن میخوام اخر ترم جزوام تمیز باشه.گاهی با بعضی ها نمی دونی چه جوری رفتار کنی.کلا ادم سختی نیستم اما با این خانوم اینقدر رفیق نیستم که این جوری حرف بزنه.

 دارم زندگیمو جم و جور میکنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:40  توسط فرنگیس  | 

امروز رفتم مرکز بهداشت شمال تهران برای زدن واکسن هاری و کزاز .گربه که چنگم زد زخمش سطحی بود اما قشنگ جای سه تا پنجه مونده . اقاهه خیلی خوب بود گفتم الان میخواد یه نطق کنه در باب همین که با گربه چی کار داری این حرف ها اما نه هیچی نگفت.منتها چون دیر رفتم یه کم چشم غره رفت دو تا دور هاری زد دست راستم کزاز هم دسته چپم.گفتم تا اینجا اومدم هپاتیت هم دوره ی دومش بزنم.چون از دانشجو های رشته ی مرتبط با پزشکی بود رایگاه بود.اقاهه خیلی مهربون بود.ادم هوس میکرد هی گربه پنجولش بندازه هی بیاد این اقاهه واکسنش بزنه. جفت دستام درد میکنه احتمالا تبم دارم.خلاصه هار شدم ها!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:42  توسط فرنگیس  | 

گربه ی دستمو چنگ زد.جای سه تا چنگول مونده   پشت دستم. 

دیشب داشتم فکر می کردم توی این سه سال چه کاری کردم ؟اصلا کاری کردم؟ جواب درستی نگرفتم.

خواهران مک دالین رو دیدم .یه جورایی به فضای زمانه ی ما میخورد.

 چقدر نون پنیر گوجه خوشمزه است.

نوشته هام بیشتر شبیه تیتر های روزنامه شده.

 امروز فرح جون گفت همه می تونن دکتر مهندس بشن اما شاعر نقاش نویسنده کلا هنر مند نه!  من شک دارم.دیشب توی خواب داشتم برای یکی تجویز می کردم برای شوره ی سرش چی بزنه!!! یادم نبود  ویزیتمو داد یا نه.

این کتاب زبان انگلیسی روبه روم نشسته زل زده توی چشمهام میگه بیا تنبل بیا منو بخون.اما من نمیخوام بخونمش.

نمیدونستم اینقدر از ماتیک خوشم میاد امروز فهمیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:0  توسط فرنگیس  | 

 راستی من چم شده؟ این سوالی که از خودم این روزها میپرسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:7  توسط فرنگیس  | 

هر دفعه میام اینجا یه چیزی بنویسم می خوام کلی چیز بنویسم اما نمیشه انگار کل اون همه فکر و خیال توی دو خط نا قابل خلاصه میشه میره پی کارش.

من این روزها خیلی حسودیم میشه خیلی.

نمی دونم چرا هیچ کس ازاقوام بابت مو هام بهم تبریک نگفت.یعنی نفهمیدن؟ادم های تیزی هستن اصولا .

سگ اخلاق شدم بده بد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 17:12  توسط فرنگیس  | 

گلبرگ های گل رز که سرخه گذاشتم روی لبم مثل روژه لب  مثل بچه گی که میخواستم ببینم وقتی ماتیک میزنم چه شکلی میشم؟

مدت هاست که احساس میکنم مثل یه لاک پشت خونسردم.مدتی که دلم دیگه باهام حرف نمیزنه اگرم بزنه من گوش نمیدم.مدتیه یه پوسته کشیدم دوره خودم و روز به روز سختر میشه. گاهی وقتی دو نفر توی خیابون زیر بارون میبینم کمی میزنه به سرم بعد بغض لوسه میاد بعد من خفش میکنم.بعد تموم میشه باز میشم لاک پشته.

اولین باری که با خودم فکر میکردم عاشق شدم شاید هفده ساله بودم.احساساته خیلی خیلی دخترونه و رمانتیک. چند ماهی بیشتر نموند این احساس چون صاحب احساس دیگه نمون و رفت.رفت به یه کشور دیگه خیلی خونسرد .انقدر کوچولو بودم که فکر میکنم دلش برای سادگیم می سوخت.انگار دلش برای منو سادگیم می سوخت. رفت من یه سالی لاکی شدم.بعدشم دیگه گفتنی خوبی نیست.شاید این بی احساسی اثر زما نه  شاید من دارم بزرگ میشم.و الان احساس احد و مهدی رو درک نمیکنم.   

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط فرنگیس  | 

یه دختریه از هم ورودی هامون که مدتی بهش می فکرم.حالا چرا؟

این خانوم همچیم مقدار زیادی توپولیه و در عین حال به شدت  مانتو های تنگ میپوشه خلاصه طبقه های  مختلفی ایجاد میشه .امادختر خوشصورتیه .رفتارش یه مقداری خشنه البته اینم بگم که پدر ش یه مولتی میلیاردر هست.اما این دختر اعتماد به نفس عالی داره.اطلا عات خوبی هم داره .من واقعا برام اعتماد به نفسش جالبه.شاید بگید چیزه عجیبی نیست  اما به نظر من هست.البته اینم بگم مثلا اگه ته راهرو داری از دوستت یه چیزی میپرسی اونم میاد یه نظری میده که من اینو دوست ندارم.

استاد بهار دیروز میگه هیچ د قت کردید شاعر ها و عرفای ما همش توی خط خال سر گردن بودن.به نظر شما مریض نبودن؟اینا خوب بوده به مردم نگاه نمی کردن وگرنه چه میکردن.

این روزها این بغض ول کن نیست.

من احمق و رویایی تو رئال و مقوایی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:44  توسط فرنگیس  | 

ببین خدا من میخوام یه کمی زیادی چشم سفید بشم.

چرا حالا کمکم نمی کنی.؟     

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:38  توسط فرنگیس  | 

 

منم یه حسرت دور ودراز  .یه بغض لوسی که قورتش میدم بازم میاد.

هوا خوبه .

کمی معجزه بدک نیست ها !

 یه خانوم توی ماشین بود یه بسته پستی داشت براش فرستاده بودن .بهش حسودیم شد .کاش یکی برای منم یه جعبه میفرستاد .حتی جعبه خالی خودش خیلی هست.شدم عین این بچه خل و چل ها .

امروز دقیقا پنج دقیقه دنبال محیط کشتم گشتم.نبود که نبود. با محیط کشت دوستم کار کردم.اومدم دستمو بشورم دیدم همون بغل بوده.گیج و مبهوتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:58  توسط فرنگیس  | 

 رفتم دارو خونه مایع لنز بگیرم به اقاهه گفتم یه مایع لنز ندارید که این برچسب بهداشت نداشته باشه؟

همچین نگاهم کرد انگار اومدم مواد بخرم.اخه از وقتی این نظارت کردن مد شده به شدت کیفیت مایع لنز ها افتضا ح شده.حالا نمیدونم برای چیزها ی دیگه هم همینه یا نه.

دیروز فکر می کردم تمام ادم هایی که توی خیا بون می بینم اشنا هستن.

یه خروجی از اما علی به رسالت باز شده دیروز سرش تصادف شده بود .دو تا ماشین ایستاده بودن را ننده ها مشغول دعوا .ملتم همین طور قطار شده بودن.به فکرم رسید کاش همه پیاد میشدن با قفل فرمون اون دو تا رو میزدن. تا ادم بشن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:34  توسط فرنگیس  | 

احوالاتم خوش نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:5  توسط فرنگیس  | 

 امروز بیشتر ادم هی که دیدم قد شون کوتاه بود احساس کردم توی شهر کوتوله ها راه میرم .قد من خیلی نیست اما امروز انگار همه کوتاه شده بودن.

بچه که بودم خیلی بچه تر از الانم مادر بزرگم یه زیر دامنی گل بهی داشت که هر وقت عصر ها ابر ها رو توی اسمون می دیدم  میگفتم هوا رنگ زیر دامنیه مادر جونه. امروزم از اون روز ها بود من یادش افتادم.

یا رنگ چشم های عسلی رو میگفتم اب گلی چون گاهی شبیه اب گل الوده.

شب های خنک بهاری خوبه حتی وقتی تنهایی اونقدر رویا دارم  گاهی حس میکنم دارم غرق میشم.

امروزیه چیزی یاد گرفتم اینکه  بار مثبت و منفی وجود نداره.این به برداشت شخص مربوطه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:0  توسط فرنگیس  | 

توی مزون مامانم دیروز یه خانوم اومده بود از این خانوم های به شدت مذهبی خلاصه داشت برای دوستش که همراهش بود توضیح می داد که مدت هاست میاد اینجا نمی شه به هیچ کجا اعتماد کرد.همه جا دوربین گذاشتن ممکنه ازش فیلم بگیرن و... .راستش کنجکاو شدم ببینم این کیه؟که اینهمه نگرانه .هر چی هم نگاه کردم دیدم نخیر همچین لعبتی هم نیست.تازه می گفت رفته شلوار جین بخره توی اتاق پرو با شلوار مشکی و جوراب شلولر جین پر کرده.بعدش شوهرش خون به پا کرده ... .خلاصه این ابجی ظاهرا خودشو خیلی دست بالا گرفته بود.

امروزم یه خانومه اومده بود .این خانومه پرستاره شوهرشم متخصص قلبه البته در قلب شیطات بزرگ زندگی میکنن. راستش  جز معدود ادم هایی که دیدم دیوونه ی لباسه .یه دیوونه ی واقعی.تازه از این لباس های برق بورقی  .به شدتم چشم روی هم چشمی داره.دفعه پیش که اومده بود ایران کلی عمل کرد.این دفعه که دیدمش انگار هر تیکه صورتشو از یه جا برداشته بود .زن زشتی نیست اما یه جوری شده.تازه به منم دانشگاه قبول شدنم تبریک گفت. خبر نداره دارم فارغ التحصیل میشم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 0:26  توسط فرنگیس  | 

خیال من هم چون چراغ قوه است

که ادم ها را از تو روشن می کند

و به انها دست و پا  بدن وسر می دهد

کافیست این دگمه را جا بجا کنم

ادم ها خاموش می شوند

و در تاریکی فرو می روند

و بدون انکه متوجه باشم

بر روی جسد انها راه می روم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط فرنگیس  | 

افاقی خیلی دلم برات تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط فرنگیس  | 

امسال کارت تبریک گرفتم برای دو تا دوست اما راستش حوصله ی نوشتن چیزی توش نداشتماصلا بهشون ندادم.مثل باقی کار های نصفه نیمه.

دیشب تا پنج بیدار بودم .دلم نمی خواست بخوابم.انگار اخرین شب زندگیم بود.اما نه نبود.

کینه بدی به عروسک گردون دارم .میخوام تلافی کنم.فعلا سکوت میکنم . اما کینه من میشه بی تفاوتی.

امیر  نمی دونم            واقعا چرا میای اینجا این چیزها رو مینویسی .طنز تلخی داری .واقعا نمیدونم .چرا؟ 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:54  توسط فرنگیس  | 

انقدر خوشگل نخ های دست و پامو تکون دادی که نفهمیدم کی زمینم زدی !!!

عروسک گردون تو بگو.

فکر میکردم اینقدر بزرگ شدم که کمتر احساس حماقت کنم اما نه هنوز همون احمق کوچولو هستم.

 

دیشب ساعت دوازده شب رفتیم پیاده روی هوا عالی بود .از جلوی پلیس ها که رد شدیم.منم براشون شب ها که ما خوابیدیم اقا پلیسه بیداره رو خوندم.بد نبود. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 1:41  توسط فرنگیس  | 

حوصله نیست.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 3:25  توسط فرنگیس  | 

خیلی بده وقتی داری بادکنک باد می کنی همون طور که داری فوت میکنی بترکه حس میکنی ضایع شدی جلوی خودت.باور کن.!!!!!!!

 دلتنگم .

توی که اینجا رو میخونی فکر میکنی من چه شکلی هستم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:9  توسط فرنگیس  | 

بی خیال !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 10:6  توسط فرنگیس  | 

   

 چند روزی حوصله نداشتم راستش حس میکنم توی وبلاگم نمی تونم نفس بکشم.هر ادمی دو نیمه داره من دلم میخواد از نیمه ی دیگه ام حرف بزنم  اما بنا به دلایلی نمیشه.به فکرم رسید جای دیگه ای بنویسم.نمی دونم شاید بتونم روزی خودمم رو هم سانسور نکنم.

این روز ها روز های ارومی هست از لحاظ روحی  و... .شاید چون چند صبا حی کسی پاشو توی خلوتم نذاشته...

امروز خونه ی مادر بزرگم دختر خاله ی تازه متا هل شدم دیدم چهار سالی ازم کوچکتره .حس خاصی نداشتم شو هرشم اومده بود از اون پسر های باباس مو قع نامزدی اصلا حرف نمی زد این دفعه سلام احوال پرسی کرد .یه سال از من بزرگ تره  بابا ش میبردش دانشگاه میا وردش هیچ دوستی نداره و نداشته از نوعه دختر که دیگه نگو.خلاصه اینا محاسن این اقاست به اضا فه ی پول پدر محترم وتک پسری اقاهه.اولین بار که شنیدم هیچ دوست پسری هم نداشته نا خدا اگاه گفتم این بابا مشکل داره که چپ چپ نگاه کردن دیگران ساکتم کرد  خلاصه ازدواج سنتی بوده .براشون ارزوی شادی میکنم.

جناب امیر لطفا در کامنت هات به کسی توهین نکن.در غیر این صورت این کامنت دونی هم تا ییدی میشه !!!

پنجره بازه .صدای اوازه ارمنی ها میاد .چه مردمه شادی.بعد شادی و رقص الان یه اهنگ رمانتیک میخونن.

رفتم تا حلق اویزون شدم دیدمشون الان یه اوازه شاد میخونن دست میزنن سوت میزنن .از صداشون منم به هیجان اومدم. منم دست و رقص میخام.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:44  توسط فرنگیس  | 

حس نوشتن نیست!!!

اب دوغ خیاری مینویسم حوصله ندارم. 

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 15:49  توسط فرنگیس  | 

چند ساعتی بیشتر نمونده به سال تحویل.

 انگاریه ماهی کوچولو ته دلم وول میخوره.اون لحظه تحویل سال تند تند ارزو هامو میگم میترسم چیزی از قلم بندازم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:37  توسط فرنگیس  |