تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

 حرفم باز ته کشیده  .

من ازت میترسم .از اون خط های قرمز که هر وقت میگی منو یاده اون ماره که جزوه علائمه پزشکی میندازه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:57  توسط فرنگیس  | 

تیک تیک .

جیک جیک.

بیغ بیغ.

مفهومش چیه؟ هیچی بابا زمین داره میچرخه.پس هستش دیگه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:1  توسط فرنگیس  | 

مشکلم اینه که نمیدونم چی میخوام .اصلا کارم دوست دارم یا نه؟چطور میشه فهمید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:34  توسط فرنگیس  | 

انقدر گرمه که دلم میخواد پوسته خودمو بکنم.

رفتم یه تئاتر  که مهمون بودم خلاصه یکی از اقایونی که حرکات موزون میکرد چشممان را گرفت .اما خوب کاری نمیشد کرد.

 عجب عزا خونه ای شده این ملک.

ما جنسمون خاک یا گل؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:57  توسط فرنگیس  | 

روزهای گرم و نوچی هست.

 توی این روزها از زوره گرما میتونیم کلی دل گرم باشیم یا سر گرم باشیم.تو کدوم میخوای؟

پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش ...  .

سکوت سرشار از ناگفته هت نیست جرات داشته باش حرف بزن  .شعر خوندن کار سختی نیست اما شجاعت یه چیزه دیگه است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:32  توسط فرنگیس  | 

به نظر من تمام کارشناسای ازمایشگاه محمودیه غیر چند نفر رو باید به گاری بست !!!! دوره شهر چرخوند تا بفهمن چقدر ماهارو زجر میدن.خیلی جالبه پول میدی ازت ار ث باباشونم طلب کارن.دلم میخواست هر چی فحش بلدم سه دور براشون تکرار کنم یا جفت پا بپرم توی صورتشون تا دماغ های عمل کردشون داغون بشه .یا مار  عقرب بندازم به جونشون... .

 وقتی می خوابم احساس میکنم روحم چهار زانو روی کمرم نشسته داره با چشم های تمام باز به اطراف نگاه میکنه .جدی میگم.

دلم برای بغل مامانم تنگ میشه وقتی توی درد سر میوفتم .خیلی محتاج بغلشم. بغل کردن یا در اغوش گرفتن خیلی مهمه .برای من که این طوره این تماس بدنی به من خیلی انرژی میده مثلا وقتی کسی عزیزی از دست میده من فقط میتونم اوج تاثرم با دستام یا اغوش نشون بدم .انگار روحم میتونه حرف بزنه.البته سو  تعبیر نفرمایید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:9  توسط فرنگیس  | 

مهر ناز دوستمه البته دوستی اش با من بیشتر به خاطر نزدیک شدن به مامانم و کارشه و من اینو خوب حس میکنم.برای خوش گذرونی خیلی خوبه .شانس بزرگ زندگیش چهره ی نمکی اش و شوهرشه که همه جوره ساپورتش میکنه. راستش امروز رفتار های  خودم و اونو مقایسه کردم.  من همیشه موقع خرید خیلی جدی ام ولی مهر ناز لبخند به لب داره و خلاصه اب از لب و لوچه ی فروشنده راه میوفته.راستش گاهی فکر میکنم میخواد خودش محک بزنه که هنوزم خواهان داره. دنیای عجیبی داره . می دونم برای هر ادمی توی هر سنی  مورد توجه بودن دوست داره اما یه چیزی این وسطه که من خوشم نمیاد.شایدم زیادی حساس شدم به همه چی.

یه دوستی امروز بهم گفت تو همش انگار یکی باهات هست و ادم حس نمیکنه تنهایی .انگاری با کسی حرف میزنی.بنده ی خدا تازه فهمیده من خل وچلم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 22:45  توسط فرنگیس  | 

 امتحان امتحان امتحان.

هوس کردم درس بخونم.

دلم یه بزغاله میخواد یا یه ببعی!همونی که میگه بع بع !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21:25  توسط فرنگیس  | 

این دختره نازیلا گودزیلا یه زمانی که من خیلی خیلی بچه تر از الان بودم خیلی چاق بود . امروز دیدمش چقدر لاغر شده بود! دیگه نمیشد بهش بگم نازیلا گودزیلا.نازیلا قلمی! فرنگیس گودزیلا.

 میدونی جاه طلبی من لنگه نداره اما اخه تو سهم من نیستی .نه اینکه اینجا رازه بقا باشه توام یه تیکه گوشت باشی که من بخوام به دندون بکشم نه! اما باور کن خانواده ات مهمترن!  خودت میدونی منظورم تویی.

چند خط بالا رو شماها سر در نمیارین مگه اینکه برعکس جمله هاشو بخونین !!!!

اگه خوندین که سر کار بودین!بازم نمی فهمین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 21:56  توسط فرنگیس  | 

میگما دیشب داشتم فکر میکردم برم سر قبر یکی از این فک و فامیلامون بهش بد و بیراه بگم شب بیاد به خوابم بگه فرنگیس می خوام تا اخره هفته ببرمت.منم به غلط کردن بیوفتم تا اخر هفته هم از همهی بغال چغال رمال خیاط بزاز و فک و فامیل حلالیت بطلبم.بعد اخر هفته بهد از صرف شام مثل مادر توی فیلم مادر خدا بیامرز حاتمی یه فانوس بگیرم دستم از پله ها برم بالا و بعد برادرم بگه فری امشب مسافره ! بعد من بخوابم.بعد اون فامیل بیاد توی خوابم بگه این یه شوخی بوده و جدی نگیرم.بعد من فردا مثل اون پسره بود توی شمعی در باد که می فهمه جواب از مایشش منفی  میره زیر بارون برم زیره بارون بعد... .

یه دخترست شبیه گربه لاغر سفید میمونه چشماشم شبیه گربه پر رو هاست .فقط گفتم بدونید.

چرا وقتی امتحان ساعت یک هست من ساعت یازده میرم و فکر میکنم چرا امتحان  نمیگیرن پس؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:38  توسط فرنگیس  | 

خوب دیگه نمی خوام غر غر نامه تحویلتون بدم.

به گردنم یه چیزی اویزون کردم مثل زنگوله ی بنر صدا میده خوشم میاد روزی ده بار یاده بنر میوفتم.

دارم کم کم باور میکنم هر چی سرم میاد تقصیر خودمه بهتر تقصیر سرنوشت این مقولات نذارمش. چشمم کور .

 اینکه به ادم بگن شبیه همستر هستی بده یا خوب؟  فکر نکنم منظور ش بعد حیوانیه قضیه بوده باشد.شایدم بوده باشد .به هر حال من نمیدونم کدام بوده باشد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:22  توسط فرنگیس  | 

یه مطلبی هست که  تردید داشتم توی نوشتنش اما دلم میخواست کسایی که اینجا رو می خونن  هم نظرشون بگم من بفهمم خ.دم غیر عادیم یا نه؟

راستش نمی دونم چرا اما بیشتر دوستانم بعد از چند صباحی حدودا دو ماه که میگذره خسته کننده میشن علی الخصوص که پسر باشن  .دیگه حرفی برای گفتن نیست! یعنی دقیقا مکالمه ی تلفنی به سلام .چطوری؟چه خبر ختم میشه دیگه خیلی حرف بزنیم پنچ دقیقه با کلی سکوت ... .من مشکل دارم؟

فیلم لیتل میس سان شاین دیدم اخرش دیگه روی زمین از شدت خنده ولو شده بودم.خیلی بامزه بود یه جورایی یاده زندگی خودم افتادم.مخصوصا حکایت ماشینشون!!!!  

فیلم کیپر هم دیدم بد نبود .افسا نه ی زندگی خیام بود.

پ.ن:یه چیزی هم باید بگم دور و بر من اصلا شلوغ نیست و این موضوعی که گفتم تجربه ی چند ساله ی منه!   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:33  توسط فرنگیس  | 

دیدی از چشمت افتادم!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:36  توسط فرنگیس  | 

این دارو خونه قدیمی که میرم تا سلام میکنم اقاهه احوال پدر جدم می پرسه کلی تحویل تشکر.

این داروخونه جدید که پشت خونه باز شده میرم تو جواب سلاک که به زور میده قرص جوشان فرنگی رو میخواد به جای ایرانی بکنه و پاچه ام .جعبه رو که میاره میگم اقا ایم ایرانیه؟ با قاطعیت در حالی که میخواد خودش مشغول یه کار دیگه نشون بده میگه بله! میگم اما این که وارداتیه! میگه نه . میگم خوب فرنگیش چه جوریه؟ میگه تموم کردیم.

میگم باشه هر وقت اوردین همون فرنگیش میخرم.کارد میزدی خونش در نمی اومد.

اسلا ید های فجیع قارچ پزشکی رو دیدم .نا کجا اباد ادمم قارچ داره اونم چه جورایی!!! خیلی چندشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:40  توسط فرنگیس  | 

وقتی توی طوفان راه میرم خوشم میاد .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:47  توسط فرنگیس  | 

نمیدونم چی بگم؟چون یه جورایی مطم.نم که دارم کج و کوله راه میرم .یا مثل راه رفتن روی جدول جوب میمونه که ممکنه شوت بشم توی جوب! یا مثل وقتی که روی دستمال کاغذی تقلب نوشتم همش می ترسم مچم بگیرن. 

گاهی میزنه به سرم میرم تمام پول های کیفم بستنی میخرم .میخوام همشو بخورم که نمیشه ! 

توی تخت برادره انگار هر روز یکی ویفر میخوره ! پر خورده شیرینی هست .ما که بچه نداریم منم روی تخت ویفر نمی خورم پس قضیه چیه؟گویا از ما بهتران اینجا تردد دارن!

پدر بزرگم معتقدند که دوای تمام امراض روحی جسمی قلبی تنفسی الزایمر .... راه رفتن هست.راه رفتن های طولانی همراه با ریاضت کشیدن و نخوردن حتی یه چیکه اب!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 10:46  توسط فرنگیس  | 

امروز همت کردم بازار شام همون اتاقم جمع و جور کردم .کلی چیز میز دور ریختم. خیلی بهتر شد حالا یه جایی هم واسه خودم اینجا میمونه.

فیلم نقاب دیدم یعنی سی دی رو از دست فروش ستاندم.اخرش یاده فیلم متخصص چارلز برانسون افتادم.بد نبود.اخرش یه جورایی وصله نا جور بود که احتمالا حاوی اصول اخلاقی بود که هر کی کاره بد کنه اوخ میشه یا به عبارتی ساده تر میترکه یا غرق میشه یا ... .

چنذ روز پیش رفتم استخر یه دختر کوچولویی توی این تیوپ بادی ها نشسته بود یه خواهر حدوده هفت هشت ساله هم داشت .خلاصه همه بانوان هم از سر لطف و مهر دست نوازشی سر این کوچولو می کشیدن بچه تپل و جذابی بود. خیل بانوان مسن هم قربون صدقه این بچه ها میرفتن یه خانومی هم بود توی جمعشون که چیزی از مادر پولاد زره کم نداشت.کلی غر غر میکرد.خلاصه از کنار بچه هم که رد شد بچه ی بهش گفت این قدر زر زر نکن!!! خانومه قاطی کرد . برای همه ی ما تعریف کرد منم سری از تاسف تکون دادم نچ نچی هم سر دادم که واقعا مردم بچه اشون چه جوری تربیت میکنن!!!!   اما ای توی دلم حال کردم .حرف راست از دهن بچه باید شنید.توی رختکن به بچه ی کلوچه دادم.   

من این اهنگ افتاب گله شوشا رو خیلی دوست دارم. شبیه موسیقی های ایرلندی هستش.

 دلم یه مهمونی خوب میخواد نه از اینها که همه میرن توی قیف ادم خوابش میگیره یه چند تا دوست.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:54  توسط فرنگیس  | 

خوب عارضم خدمتتون که باید رفت سر درس و مشق .

دلم یه اتفاق خوب میخواد.

عین یه باد بادکم که نخم ول شده نمی دونم دارم کجا میرم شایدم جریانه باد بهتر میدونه منو کجا ببره.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 10:53  توسط فرنگیس  | 

امتحان نزدیکه.

درس نخونده تلنبار شده دارم.

 اما همه ی اینا به کنار هیچی بد تر از اندیشه ی اسلامی نیست.

 اینم از زندگی ما !!!!

یکی نیست بگه اخه تو که میخوای ببخشی از مال خودت ببخش.

حالا میام میگم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 22:16  توسط فرنگیس  | 

امروز از صبح در گیر اماده شدن برای عروسی دختر خاله بودیم.عروسی چنگی به دل نمی زد می دونستم اما خوب نمی شد رفت.

گوشه ی بزرگ راه روی چمن ها خوابیدن به به چه حالی داره.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:38  توسط فرنگیس  | 

دلم میخواست روی چمن های کنار بزرگراه بخوابم طاق باز.بعد بچرخم دست چپم بذارم زیر سرم یه قاچ هندونه بخورم ماشین ها رو نگاه کنم.از سر تفنن گاه گاهی شکمم بخارونم .دوباره طاق باز بخوابم.

سمینار منهم با موفقیت گذشت.

 ازا ین صدای امریکا خیلی لجم میگیره. خیلی.یه بار با خودم پرسیدم اینا بابت ابن حرف ها پولم میگیرن؟کنار گود نشستن میگن لنگش کن... .

از پنجم من دیگه می خوام برم درس بخونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 8:25  توسط فرنگیس  |