تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

 دقیقا نیچه به من چی گفت؟

چرا همیشه خیال میکنیم که با دیگران فرق داریم اره بابا خیال میکنی! کوچولو!

 کودک درونم این روزها بد جوری داره به در و دیوار لگد پرونی میکنه نمی دونم چطوری ارومش کنم ترسم اینه نکنه جلوی مردم کار بدی بکنه خدای نکرده!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:51  توسط فرنگیس  | 

تا یه کمی میام اروم بشم دوباره غصه بالا میزنه  دیگه به سختی میتونم روی پاهام بیاستم.نمیدونم چرا اولین ضربه به پاهام وارد میشه .یه حالت لمس شدن.

چند شب پیش توی بالکن توی تاریکی نشسته بودم .پاهامو توی شکمم جمع کرده بود چمباتمه زده بودم.نمیدونم چقدر اونجا نشستم فقط دیگه چیزی حس نکردم .سکوت خلسه هزارتا فکر بیخود. نمیدونستم به چی فکر کنم به این وضعیت  ....    .با تموم این احوالات نتونستم از پدرم متنفر بشم  با تموم کارهاش اما انگار یه چیزی گم کردم .انگار همه جوره بد اوردم .نمیدونم اینا واسه اینه که استانه تحملم بسنجی خدا نمی دونم .

 میگم بد اوردم دیگه حتی به روی دوستام هم زدم اما انگار کسی حال حوصله نداره .لفظ احساساتی حالم به هم میزنه !وقتی بیست و سه سال  یاد بگیری حتی از بچگیت احساست کنترل کنی حتی خواسته هات نا دیده بگیری خیلی بی انصافیه بعضی کلمات مثل نیشتر هستن .خیلی چیزها بی انصافیه! بی انصافیه!

حوصله نصیحت ندارم یا گفتن اینکه بهش فکر نکن.وقتی کسی اینارو میگه دلم مخواد لال بشم که اصلا چرا حرف زدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:28  توسط فرنگیس  | 

 تعطیلی خیلی دوام نداشت.خواستم اینجا رو پا ک کنم اما دلم نیومد گاهی اشک هام و اینجا ریختم.گاهی از ترس هام نوشتم گاهی خندیدم.انگار بشینی دونه دونه برگ های دفتر خاطراتت پاره کنی.

چقدر لذت بخشه نشستن توی بالکن و کشیدن سیگار .نگاه کردن ماشین های که توی تاریکی شب وقتی چراغ خیابون خرا به گم میشن.گاهی میشه به اسمونم نگاه کرد .زاغ همسایه هارو چوب زد... و فکر کرد .نمیدونم یه دختر احساساتی بده! احساساتی همون با احساسه یا یه درجه بدتره؟شایدم چند درجه.امروز خیلی چیزها تموم شد.مایع سفید رنگی این روزها توی رگ هام جریان داره.

چقدر دلم می خواد با یه ادمیزادی حرف بزنم .یه روز برم ول بچرخم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:37  توسط فرنگیس  | 

 دل ازرده ام.

اینجا فعلا تعطیله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:40  توسط فرنگیس  | 

وقتی رفتار همه ی مردها مثل هم هست همه ی زن ها مثل هم چه اصراری داری بگی متفاوتی؟اصلا توی این بلبشو  که همه میخوان فرق بکنن تو چرا میخوای  مثل همه باشن. 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:46  توسط فرنگیس  | 

رفتم گل سفال بگیرم کلی با فروشنده صحبت کردم گفتم هیچی سرم نمیشه از سفال گری اما دلم گل بازی میخواد .سفال و چوب دو تا چیز هستن که توش برای من پر حسه.چوب پر انرژیه انگار انرژی کسایی که بهش دست زدن توی خودش داره .وسفال بوی کویره !

امروز دلم خیلی گرفت خیلی. را افتادم توی خیابون مهم نبود کجا میرم فقط میخواستمبا راه رفتن این همه حسه بد از خودم دور کنم.هوس پیاده روی طولانی دارم اما تنهایی کمی دل گیره ! 

 خیلی بده فکر کنی چیزی واقعی بعد ببینی نه  اصلا این طور نیست.این جور مواقع احساس یه کوزه ی خالی رو دارم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط فرنگیس  | 

هیچ وقت نفهمیدم پدرم توی روزنامه ها و اخبار پی چی میگشت؟

تمهداتی در ذهنمان داریم.....   .

این داستان ادامه دارد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:10  توسط فرنگیس  | 

یه حس کج و کوله دارم .

گاهی فلسفه ی زندگی عین رقص های فیلم هندیه نمیدونی یه دفعه از کجا یه لشکر ادم میریزن اون وسط شروع میکنن به پیچ وت ابو تو نمیپرسی اینا از کجا امدن؟اگه بپرسم جوابی نیست غیر اینکه خوب فیلمه هندیه!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:35  توسط فرنگیس  |