تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

رفتنم کنسل شد.

امروز داشتم ماکارونی درست میکردم دستم بوی کاری گرفت تا شب بوش روی دستم بود با خودم فکر کردم اینا که توی ایم خوراکی فروشی ها کار میکنن عجب خانواده هاشون زجر میکشن هر شب بخوان بو بدن اونم بوی ادویه روغن سرخ کرده.

هزار بار به خودم میگم اگه نبخشیش خودت زجر میکشی اما نمیشه انگار  یه چیزی ته ته دلم مثل خاکستر شده.میگم بیا بی خیال بشو .اما نمیشه  .میگم نشد نداره.کینه دارم ازش .میدونم بده خودم انواع اقسام نصیحت ها رو بلدم اما جواب نمیده .یه حسی هست ...      .دلم میخواد ازار ببینه همون طور که من توی برزخ گذاشت با وجود اینکه میدونست چقدر به فقط حرف زدنش احتیاج دارم.اما بد میگم نه .دچار یه جور تناقض شدم.

خسته شدم از بس تقصیر هارو گردن خودم انداختم بابا من که اصلا اون موقع به دنیا نیومده بودم .اصلا بذار هر کی هر چی میخواد بگه و فکر کنه .

خوراک این روزهام معجونی از نفرت و عشق احساس  مسولیت  هست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:42  توسط فرنگیس  | 

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

حق نگهدار که من میروم الله معک

دارم میرم   تا از این دردی که دارم خلاص بشم .نمیدونم بازم چشم باز میکنم که بیام اینجا بنویسم یا نه .  میبینی زندگی چه تو در تو هست.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط فرنگیس  | 

وقتی مادرم این جوری بهم نگاه میکنه وقتی سعی میکنه سر از کارم در بیاره  احساس گناه میکنم .وقتی میگه ببین چه بلایی داری سرپاهات میاری مگه مجبورت کردن این قدر راه بری من احساس گناه میکنم که چرا باید یه همچین بچه ای براش باشم .

مامان کاش میفهمیدی من چمه ! کاش خودم می فهمیدم چمه . درد دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 2:18  توسط فرنگیس  | 

نمی دونم شماها یی که اینجا رو میخونین راجب من چی فکر میکنید اصلا فکری هم میکنید.نمیدونم الان دقیقا میخوام چی بگم .نزدیک پنج یا شش بار اومدم بنویسم اما نه.

گاهی ارزو میکنم کاش کسی بود  یا کسی داشتم برای حرف زدن چرند پرند گفتن اما فاید ه ای نداره به فرضم من از دلتنگیم بگم یا مثلا بگم دلم گرفته یا خیلی چیزها .طبیعی طرفت یه چند باری گوش میده اه میکشه چند حرف کلیشه ای میذاره تو دامنت بعد چند بارم میگه اه توام که همش این جوری هستی وای چته؟ اونم حق داره منم حق دارم پس کی حق نداره؟ پس داشتن یه همچین رابطه ای هم چنگی به دل نمیزنه .

دارم به این نتیجه میرسم که من ناقصم یه چیزی توی روابط من لنگ میزنه .  نمی دونم چیه ؟ نمیدونم شماها بعد یه مدتی مثلا یه ماه چه حرفی دارید که به هم بزنید؟ غیر از احوال پرسی ؟؟؟ وقتی جایی برای دلتنگی نیست ... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:14  توسط فرنگیس  | 

وقتی میخوای دو کلمه حرف بزنی لامصب انگار کسی توی این دنیا نیست.همه یا خوابن یا موبایلشون خاموشه یا بوقه ازاد میزنه.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:25  توسط فرنگیس  | 

 تای چی  و شمع و عود و ریکی هزار چیز ریز درشت  نمیتونه دردم دوا کنه.

 وقتی روبروی دکتر میشینی می خواد دوستانه باشه مثلا . وقتی از مشکلاتت با بغض حرف میزنی یه گره ای میندازه توی ابروش بعد کم کم نرم میشه سرشو یه کم بالا پایین میکنه بعد دوباره گره ... .نمیدونم همه چی موقتا ارامش بخشه نمیدونم چرا.بعضی چیزها چند روز بعضی یه روز بعضی یه دقیقه.

وقتی ارشیوم خوندم به متناقض بودنم بیشتر پی بردم.

اخ اگه بدونی اون روز چقدر راه رفتم تا مرز نابودی پاهام .دیگه چشمم بستم راه رفتم.همون شبه بود که اون سیاهی دور شد .من راه رفتم .اون روز شیطان منو به صرف باقالی پلو با گوشت دعوت کرد من حتی تا خوده میزم همراهیش کردم اما به جز ماست موسیر هیچی نخوردم.من راه رفتم.اگه بدونی .گرچه دونستنشم دردی از من دوا نمیکنه.  

بعدش اومدم با پدر بزرگه ندیده نشناختم حرف زدم.

نه نه تو این چیزها رو نمیفهمی .یه شعری بود ماله فکر کنم حمید مصدقه که مضمونش این بود که یه تک درختی بود وسط کویر که به امید بارون بود با دیدن هر تیکه ابری .یه روز یه تیکه  ابر میاد درختخوشحال میشه دستاشو باز میکنه میبره بالا منتظره بارونه اما صاعقه اونو می سوزونه.

هذیونه نمیدونم .من راه رفتم.

خیلی سخته وقتی بخوای نشون بدی هیچی نیست اما هست . من حالم خیلی بد بود دیگه از دست توام هیچی بر نمیومد.گرچه اساسا دستی نبود.هیچ وقت نفهمیدم چرا ؟حسم هیچ وقت دروغ نمیگه .ترس بود شرط بندی بود نفهمیدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:50  توسط فرنگیس  | 

می دانی من چند هفته ایست که مصرف میکنم اما احساس یه معتاد دارم .شاید معتاد شدم.

نکنه معتاد شدم؟؟/؟/

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط فرنگیس  | 

داشتم فکر میکردم وفای سگ تو ذاتشه پس خیلی قابل تقدیر نیست اگه سگه حق انتخاب داشت چی کار میکرد؟

یه پیشی دیدم خوشگا چاق چله داشت خمیازه میکشید رفتم نازش کردم لوسش کردم جونور انگار خودشم میدونست چقدر جذابه !!! بعد شالاپ زدم توی سرش البته اروم که خیلی فکر نکنه جذابه!

پ ن:هر بار صفحه وبتو باز میکنم به خودم میگم این دفعه اخره که میام اینجا .شایدم باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:10  توسط فرنگیس  | 

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمر را به رسوایی نیاویزم

 بر بلند کاج خشک کو چه ی بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یا دگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک

زمانی که نوشتن تو وبلاگ رو تجربه کردم حتی باورم نمیشد که روزی روزگاری کسی از پشت این واژه ها بتونه ازارم بده اما شد .منکر نمیشم که جاهایی منم مقصر بودم اما ....  .نمیدونم کی این کینه از دلم پاک میشه .بیشتر وقت ها ساکت میشه اما گاهی انگار کینه ی میاد بالا اروم اروم بعد میپره روی گلوم پشت بندش یه بغض میاد گاهی هم یه اشکی اونم گاهی. اعتناش نکن زخمه درد داره با زخم باید ساخت.

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

غیر خدا هیچکس نبود.

کوچولو هیچ وقت یادت نره هر محبتی پشتش یه چیزیه که ممکنه به ضررت باشه .کوچولوی من این روزها داره چرخ چرخ عباسی میزنه توی حرفها توی رفتارها توی زندگی ها .کوچولوی من بیشتر وقت ها خوش باور و بلاهت به حد کمال رسونده .کوچولوی من باید باور کنه که یه روز نباید سیصد شصت بار تکرار بشه .کوچولوی من باید یاد بگیره  خیلی چیزها باید یاد بگیره خیلی چیزها.قوی باش کوچولو  یکی بود یکی نبود داره شروع میشه میشنوی ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:53  توسط فرنگیس  | 

امروز میخواستم برم خونه ی دوستی توی راه پیر مردی اومد کنارم گفت خانوم یه سکه داری؟برای تلفن میخوام .من مزاحم نیستم از ارامنه هستم.گفتم اجازه بدید نگاه کنم گشتم ته کیفم چند تا سکه بود یکی بهش دادم .گفت برات یکشنبه دعا میکنم با همون لهجه ی خاص.گفتم ممنون.تا برسه به تلفن با هم هم مسیر بودیم گفت صلیب میندازی؟ گفتم نه ! گفت ببخشید منظوری نداشتم . گفتم عیبی نداره.توی فکرشم کاش ازش میگرفتم نمیدونم چرا اما این حس دارم.

یه سوپری هست که فروشند ه ی شدیدا مودبه!شدیدا!

مثلا میگه سلام تشکر میکنم .خیلی ممنون .دستتون درد نکنه.تشکر میکنم.خجالت میکشم این بابا خیلی تعارفیه!اادب خوبه اما این جوری دیگه گندش در میاد.

با هزار زحمت گریه التماس انتخاب واحد کردم .تموم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:1  توسط فرنگیس  | 

این روزها انگار نسیمی دیگه در من متولد شده انقدر متفاوته که گاهی نمیشناسمش .دیر به دیر نوشتنم میاد شاید به خاطر همین حسه .

من خوبم خوبه خوب تو باور کن ! این واقعیته.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 21:28  توسط فرنگیس  | 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

حریف حجره و گرمابه و گلستان باش

احتیاج داشتم برای اینکه مدتی ننویسم .حالا خوبم .ممنون از کسایی که حالم پرسیدن .

  

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:12  توسط فرنگیس  |