امروز داشتم ماکارونی درست میکردم دستم بوی کاری گرفت تا شب بوش روی دستم بود با خودم فکر کردم اینا که توی ایم خوراکی فروشی ها کار میکنن عجب خانواده هاشون زجر میکشن هر شب بخوان بو بدن اونم بوی ادویه روغن سرخ کرده.
هزار بار به خودم میگم اگه نبخشیش خودت زجر میکشی اما نمیشه انگار یه چیزی ته ته دلم مثل خاکستر شده.میگم بیا بی خیال بشو .اما نمیشه .میگم نشد نداره.کینه دارم ازش .میدونم بده خودم انواع اقسام نصیحت ها رو بلدم اما جواب نمیده .یه حسی هست ... .دلم میخواد ازار ببینه همون طور که من توی برزخ گذاشت با وجود اینکه میدونست چقدر به فقط حرف زدنش احتیاج دارم.اما بد میگم نه .دچار یه جور تناقض شدم.
خسته شدم از بس تقصیر هارو گردن خودم انداختم بابا من که اصلا اون موقع به دنیا نیومده بودم .اصلا بذار هر کی هر چی میخواد بگه و فکر کنه .
خوراک این روزهام معجونی از نفرت و عشق احساس مسولیت هست.
