تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

اساسا بابایی که طاقت دیدن اشک بچه اشو نداشته باشه وجود داره؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:34  توسط فرنگیس  | 

  حتی میتونم به یه عکس هم وفا دار بمونم .
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:4  توسط فرنگیس  | 

تعادل در فیزیک وشیمی چیز خوبی نیست یعنی حداقل انرژی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 17:38  توسط فرنگیس  | 

وقتی دایی اومد دنبالم میدونستم یه خبریه! خونه ی مادر جون  پارچه ی سیاه    در باز  .سنگینه خیلی سنگین اصلا میتونی صدای مرگ حس کنی .روی پارچه در گذشت نا بهنگامه ...   .مگه مرگم هنگامه داره؟

داخل پر از ادمه ادم هایی که چهر هاشون برام اشناست بعضی هم نه .صدای  خوندن قران میاد با ترتیل وای چقدر از این صدا بدم میاد .تداعی مرگه .یکی داره داد میزنه جیغ میکشه انگار همه برای گریه کردن میخوان از هم سبقت بگیرن .تظاهر تظاهر .توی اشپزخونه چهر ها از شدت گریه باد کرده همه شبیه هم هستن .بوی بوی گلابه !وای چقدر اینجا شبیه جایی که مرده دارن.

از این صدای قران از این پارچه ی سیاه از این ادمها از بوی گلاب طعمه حلوا بیزارم.

توی گوش هم میگن دختره چه بی عاطفه هست حتی گریه نمیکنه !  من که باور نمیکنم.

بذار اعتراف کنم من از این  زمانه میترسم .وقتی تموم  خوبی ها بده تموم بدی ها خوبه .نه سیاهیش سیاهه نه سفیدیش .من از این گرگ میش میترسم.بذار اعتراف کنم من تازگی ها از بیشتر ادم ها میترسم .انگار روحم مچاله میشه یه گوشه جسمم نگو مالی خولیاست نه نیست.امن ترین جا برام زیر همین میزه انگار .بذار اعتراف کنم از روزهای بارونی میترسم یاده اون روز که مجبور شدم ساعت ها زیر بارون باشم  جایی به ذهنم نرسید که برم من اون روز  خیلی از بارون ترسیدم  نمیشد برم خونه چون اونم خونه بود من میترسیدم برم خونه میترسیدم خفه ام کنه .نخند به خدا اینو توی چشماش دیدم  .

بذار اعتراف کنم وقتی باهاش رفتم پزشک قانونی مثل سگ میترسیدم .صورتم سفید شده بود .یه سرباز اونجا بود نشسته بود با تعجب نگاه میکرد .رفت واسه معاینه .اقاهه گفت همراه نمیخواد !کیف توی بغلم گرفتم الکی راه میرفتم روی تابلویی مدارک سقط جنین نوشته بود .مثلا میخوندم اما هیچی یادم نیست.یه زنی روی صندلی ها نشسته بود از یه دعوایی حرف میزد.من اون روز مثل سگ ترسیدم.

بذار اعتراف کنم بازم بارون میومد من پشت اون کاناپه بزرگه قایم شده بودم تا مامان اومد .من اونروزم ترسیده بودم اون پشت خیلی سرد بود خیلی .پاهام سر شده بود.

وقتی اون خانومه که علوم درس میداد من برد توی اتاق معلم ها گفت واسه چی گریه میکنم ؟منم گفتم چون اینجا دوستی ندارم .بذار اعتراف کنم از اون روز ازش فرار کردم نمیدونم چرا ؟حتی اگه الانم ببینمش ازش فرار میکنم.

 بذار اعتراف کنم وقتی ریجکت شدم ... .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:18  توسط فرنگیس  | 

دیشب فکر کردم وبا گرفتم .بعد از گلاب به روتون چهار چنگوله اومدم زیر پتو تا صبحم لرزیدم صبح که شد فهمیدم نه وبا نبوده  راستش واقعا دیشب ارزوی مرگ کردم تفو بر تو ای چرخ گردون فرستادم.تفو تفو. چند وقتی یه کاره اداری دارم از روزی که قصد کردم انجامش بدم مریض شدم .

راستی من فیلم راز دیدم بسته به عقیده ی ادم داره میدونی  مثل سایر قانون ها نیست اول باید بهش ایمان داشته باشی بعد اثبات میشه .

دیروز با وجود مریضی رفتم کلاس تربیت بدنی .خوب بود مخصو صا من که مثل چپر چلاقا با توپ بسکتبال ور میرفتم.در حیرتم که من شش سال پیش بسکتبال بازی میکردم اینقدر الان افتضاحم.

این استادهای دروس عمومی واقعا به چیز های عجیب غریبی که میگن معتقدند؟

یه کتاب گرفتم که اصلا سوادم به فهمیدنش قد نمیده .گمو نستی سیزم و میستی سیزم  تجزیه و تحلیل افکار عرفانی هست.

دلم یه مانتوی سبز کله غازی میخواد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:51  توسط فرنگیس  | 

 دقت که کردم دیدم نوشته هام این چند ماه فقط نک و نال حرف های خاله زنکی بوده . بد و خوبشم نمیدونم اما خودم که داره حالم به هم میخوره.

مریض بودم هستم.سرما خوردگی که گریبون همه رو گرفته .

هر چی فیلم عتیقه داشتم این چند روز که خونه خوابیدم دیدم .

راستی چطوری میشه فهمید چی میخواهی؟واقعا شماها که اینجارو میخونید میشه به من بگید شما از کجا فهمیدید که مثلا درسی که خوندید یا شغلتون درسته بوده انتخابش .اصلا به جایی رسیدید که بگید نه ! این نیست و بعدش این جسارت که بتونی پا توی راه نا مطمئن بذاری برای رسیدن به اطمینات چی هست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:56  توسط فرنگیس  | 

میدانی امشب سر ساعت هشت و  بیست دقیقه دلم شکست.جرینگ صداشو شنیدم.

 دلم شده شبیه یه عطاری  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:59  توسط فرنگیس  | 

 جدا من دیگه نمی دونم وقتی میرم دانشگاه چی بپوشم این خانومه دم در بهم هیچی نگه.این چند سال یکی یه بار بهم هیچی نگفت حالا این خانوم از اول مهر تا الان چهار بار به من گفته اینو نپوش اونو نپوش.دیروز صبح ساعت هفت و نیم صبح دارم میرم تو میگه خانوم خانوم! میگه بله؟ میگه شما دانشجوییی؟میگم یعنی چی؟ میگه هستی؟ میگم اره .چطور؟

میگه این مانتوت خیلی تنگ و کوتاهه!  (عجب قبلا که اینطوری نبود.)

جوراب هم که نپوشیدی .رژ لبم که داری!!!!!!!!! وقتی میگه رژ لب چنان لباشو غنچه میکنه !!!!!!

ترم اخری ببین چه فلاکتیه ! همش درس عمومی دارم .از اخلاق اسلامی میرم سر معارف اسلامی از اونجا تاریخ اسلامی ...     .اخر ترم ببینید من چی میشم.

سکوت عجیبی می شنوم این روزها .صبح زود زمین خیلی انرژی داره خیلی .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 15:8  توسط فرنگیس  | 

 همه چی سفید شده مثل برف .

شاید او قدر منطقی شدم که هر چی پیش میاد نندازم تقصیر نبودن پدرم.همه که مثل هم نیستن .همه که یه جنس نیستن.همه همه ...        .

دلم نگرفته شاید یه جورایی گم شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:37  توسط فرنگیس  | 

اولین روز پاییزی داره میاد .اولین پاییزی هست که حس خوبی بهش دارم.

پی نوشت که توی وبلاگ همفری بوگارت خوندم یه جورایی یاده خیلی چیزها منو انداخت یاده سه و چهار سال اخیر که برای رفع تنهاییم اشتباهاتی کردم  اما حس خوبی دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:32  توسط فرنگیس  |