ما دلمان برای لاک قرمز لک زده .
ما دلمان یه معجزه گندهههههههههههههه میخواد .خدایا لطفا تلپ این معجزه رو بینداز روی سرمان.
اینجا قلمروی فرمانروایی من است.
ما دلمان برای لاک قرمز لک زده .
ما دلمان یه معجزه گندهههههههههههههه میخواد .خدایا لطفا تلپ این معجزه رو بینداز روی سرمان.
دو نیمه استقامتم تموم شد البته تلفات زیاد بود .
دلخوشی این روزهام شدن این گربه ها .حالا شدن ۴ تا !!! هنوز اسمی برای این دوتا جدیدا نذاشتم شایدم اصلا مهم نباشه که اسم داشته باشن یا نه.
دلم میخواد تلفنی حرف بزنم با دوستام اما بعد چند دقیقه ذهنم خالی میشه خالی خالی .دیگه هیچی یادم نمیاد که بگم.البته قبول دارم اینجا تبدیل کردم به ناله سرا .
بچه بودم سوار ماشین اژانس بودیم من و مادرم و برادرم اقای راننده اومد بپیچه توی تخت طاووس یهو پای پلیس له کرد یعنی از روش رد شد ... .نمیدونم چرا این روزها به اون پلیسه راننده فکر میکنم.بی کارم نیستم ها.
نمی دونم این هفته یه جوریم حالا میگم!
من این سرما رو دوست دارم راستی جمعه ها انگار گشت ارشاد کار نمیکنه .من امروز یه مانتو زیر پالتوم پوشیده بودم اما هر چی چشم گردوندم کسی رو ندیدم بیاد منو بگیره ! البته این پالتو پنج سانت کوتاه تر از مانتو هست .به نظر خودم که مناسبه.
زمستون تجریش خیلی دوست دارم حتی برف و سر ما هم نمیتونه جلوی حرکت و جنبش مردم بگیره .اون بساط میوه سبزی هم که نگو.
دلم هوای خونه قدیمی رو کرده!
گاهی هوس میکنم به بعضی فحش بدم فحش بد بد و کلا ناموسی .اما خوب از این خبر ها نیست .
اونقدر تصمیم میگیرم اما یهو همش می پره.
به جای افکار دوپینگی میدوم انگار چاره ای نیست!!!
یه گربه دارم البته بچه هست یاده شوید منو میندازه یادتونه اون باغچه ی اون سگه که همش دوره خودش میچرخید اینم همون جوری وقتی دستمو توی هوا میچرخونم دورم میچرخه کلی اسباب تفریحمه!البته یه کمی از لحاظ عقلی مشکل داره .
دیروز روز خوبی برام نبود . بزرگترین مشکل من اینه که حرف نمیزنم از خودم از ناراحتیم .هر وقت سعی میکنم که حرف بزنم نمیشه البته احتیاط همیشه برام هست و شاید یه جور بی اعتمادی .شاید طرز فکرم غلط شده شاید نباید با خودم فکر کنم وقتی بابا این طوری رفتار کرد از دیگران چه انتظاری میشه داشت اما من میترسم . دیروز حتی به خل بازی های شوید هم نخندیدم بهش گفتم بره من حوصله ندارم یه پخ بهم کرد بعدش با نازو ادا رفت.
از کلمه خرت و پرت خوشم میاد.
این پستم عجیب شبیه سمساری شده.
از وقتی مو هام مش شرابی کردم دچار خود شیفتگی شدم زرت زرت جلوی اینه میرم.از شما چه پنهون یه چند باری هم فدای چشم و ابروی خودم میشم دلم برای خودم ضعف میره.....
رفتم توی این مغازه ها هست از این چیز میزه ای که ورزش کارا میخورن برو بازو گنده میکنن .به اقاهه که بازرو هاش مثل ران گاو بود تلپ انداخته بود بیرون گفتم یه چیزی میخوام که نیرو زا باشه من ۶ دور دوره زمین فوتسال چمن مصنوعی بدوم تازه سی ثانیه هم زیاد بیارم.اقاهه لبخند ملوسی زد گفت ازا ین چیزها نداره !!! دروغ میگفت حاضرم شرط ببندم اون زیر میر ها یه چیزه ای قایم کرده بود .گفت بهتره صبح ها برم پارک بدوم . مثل اینکه چاره ندارم .امتحان نزدیکه.
توی این ترم اخر توی دانشگاه سگ میزنه گربه میرقصه.
پاهام هنوز سخت یاریم میکنن.
نوشتن اینجا برام سخت شده .به خصوص وقتی کسانی رو دیدم و شناختم که مسبب اشناییمون همین جا بوده .راستش همیشه از این پوسته ی ادم ها یا همون نقاب هاشون ترسیدم نه اینکه خودم مریم مقدس باشم ها ولی اصولا مرغ همسایه غاز تشریف داره و خلاصه که دلمان زده شد یا گرفت از اینجا . اینجا هم مثل خاله بازی میمونه یا مثله یه شهر که هر کسی واسه خودش یه دارو دسته داره منتقد مجیز گو و... .خلاصه که به خاطر بعضی چیزها همچین حس خوبی ندارم.تالبته بی انصافیه که نگم دوستای خوبیم پیدا کردم .
اینجا منو یاده دبیرستانم میندازه توی کلاس هر گوشه اش حکومت خاصه خودش داشت .اگه میخواستی انتقاد کنی بلاخره حذف میشدی و همیشه محافظه کارانه برخورد میکردی تا گربه شاخت نزنه اما خوب دولتی سر وبلاگستان در صورت محافظه کار بودنم بلاخره شاخ رو میخوری .خلاصه بدم نمیومد کله چند نفری میکندم در نهایت ازاد اندیشی.خوب بسه دیگه ننه من غریبم بازی.
امروز توی بازار قدیمی تجریش با دیدین اون خیار های قلمی اون گوجه فرنگی ها کرفس سیر تازه تره فرنگی خوشگل اون سبزی های تمیز و خوش رنگ بد جوری دلم خواست یه بزغاله شیطون باشم.