تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

بعد چهار سال . نمیدونم منو از کجا پیدا کرده! برای فرنگیس خیلی وقت بود مرده بود .نه اصلا خاطره شده بود.خوبی خاطره ها اینه که زنده نمیشن میتونی یه جایی قایمشون کنی که هیچ کسی نبینشون .حتی میتونی خاطراتت بذاری سر یه کوچه هر وقت عشق کشید بری بهش سر بزنی ! اما خاطراتت هم دیگه سر اون کوچه نبود .من بارها از اون کوچه رد شدم بارها بارها! اما یاده تو نیوفتادم !

 پرت نشم از موضوع .تلفن . شوکه . صدای نوحه تلویزیون (یکی اونو خفه کنه  ) .فردا .اوکی!!!

حالا من روبروی توام !نمیدونم  تو با نی زن سحر امیز نسبتی داری؟بی خیال ! مثل یه گربه ی اصیل نشستی روی به روم طوری در لباست فرو رفتی انگار میخوای نوازشت کنم اما من هیچ کاری نکردم حتی از لج تو ابروهامم تمیز نکردم .  حالا من رو بروی تو بودم.گفتی خیلی زحمت کشیدی شمارمو پیدا کردی . برای خودمم عجیب بود سه تا شماره عوض کردم البته نه به عمد .اما خوب من اینجام!گفتی مادر بزرگت سه شنبه فوت کرده تو برگشتی .خیلی دلت میخواست همدیگر ببینیم.با همه ی بی حسیم بهت اما تو واقعا جذابی ! لعنتی خیلی چشم نوازی میگم که مثل گربه ی اصیل میمونی !  اما من یکی گربه های توی خیابون ترجیح میدم !!!!! حداقل قدر یه تیکه ماهی رو بهتر از تو میدونن!

بازم پرت شدم .خیلی حرف زد خیلی از درسش .از درس من رسید .گفت که خیلی رشته ات خوبه حیف اینجایی !!! بعدم از اوضاع مملکت نالید ! دلم میخواست بهش بگم مرتیکه من و امثال من داریم اینجا زندگی میکنیم پس واسه من ناله نکن خاک وطنت از دور ببوس !!   تو که همیشه پاچه خوار اینجا بودی من که میدونم هر کی ندونه چطوری رفتی .با خانواده ی مذهبیت چقدر زشت و بدو قبیح بود که با یه ضعیفه دوست شدی و اینکه مامانت از صفحه روزگار محوت میکنه! اینا رو اون موقع ها میگفتی میخندیدی!دروغ چرا تا الان فکر میکردم حتما دو تا زن گرفتی سه چهار تام بچه داری! 

گفتی اب زیر پوستم رفته چاق شدم .اما چشمام همون چشماست !  گفتی تا وقتی اینجایی دوست داری بازم منو ببینی  .نمیدونم من چرا لال بودم .حوصله نداشتم بیرون نگاه میکردم .هنوز باقس مونده برف بیرون دیده میشد .یه دختر داشت از یه پراید سفید پیاده میشد  .مو هاش خوش رنگ خرمایی بود با پوست گندمیش تناسب خوبی داشت یه بارونی کرم تنش بود با یه کیف کرم اما بوت هاش تیره بود توی ذوق میزد .نمیدونم توی این مدت چیا گفت .راستش خیلی برام مهم نبود .از سر کنجکاوی که داشتم اومدم ببینمش .

خواست منو برسونه .نمی خواستم که المیرا زنگ زد کجایی؟ گفتم بیا اینجا دنبالم . گفت تا المیرا بیاد من میمونم گفتم نه نمیخوام کسی منو با تو ببینه!بهش بر خورد جوری اینو گفتم انگار جذام داشته باشه!!! خنده ام گرفت برای اینکه کم نیاره خندید اما معلومه بدش   نمی اومد یه فحشی چیزی حوالم کنه! کمی قدم زدیم .گفت تهران چقدر عوض شده .باورت میشه من لال بودم! دلم میخواست حوله ی قرمز توی ویترین بچپونم توی دهنش بگم بچه زبون به دهن بگیر.بلاخره اعتراض کرد که من  برای تو حرف میزنم میدونم کار بدی کردم اون جوری رفتم کار بدی بود که روز تولدت زرتی رفتم  اما توام منو درک کن !گفتم چی رو درک کنم؟  من اونقدر جوون احمق صفر کیلو متر بودم که تو خیلی خوشگل بازی کردی.تقصیر تو نیست تو زیادی دیوث بودی منم بچه و جوون! چرا نگفتی میخوای فقط برای زمان اقاممت توی ایران یه هم بازی داشته باشی بعدشم مثل دزد ها رفتی ! منم احمق!!! ترجیح میدم منم دزد باشم تا مال باخته چون دزد ها بلاخره یه توجیهی واسه خودشون میارن یه کلاه شرعی چیزی اما مال باخته چی؟ خندید گفت من که نمیفهمم چی میگی! گفتم تو هیچی نمیفهمی! یه سال طول کشید تا من بتونم با نبودنت عادت کنم بتونم دوباره خودم بشم ! لعنت به تو! گفت به خدا منم تاوان کاری که با تو کردم دادم اونجا یه دختری بود... .گفتم ساکت نمیخوام برام دلیل مدرک بیاری .من حسی ندارم به تو!نمی دونم توقع چی داشت ! نکنه توقع داشت براش بمیرم... .المیرا زنگ زد کجایی تو؟گفتم اومدم !خداحافظ!! گفت همین! برگشتم بهش گفتم بازم من اینقدر معرفت داشتم که ازت خدا حافظی کنم.

المیرا گفت کی بود این خوش تیپه! هیچ کس! خیلی احساس راحتی میکنم .اصلا انگار سبک شدم .انگار میتونم نفس بکشم. انگار یخم شکسته شد.قصد تلافی نداشتم اما حسم این بود!  خدا حافظ گربه ی اصیل  .

این یه داستان خام بود شایدم نبود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:38  توسط فرنگیس  | 

اون چیه که حلزون با خودش میکشه؟ بهش میگن صدف؟ لاک که نیست! همون پیچ پیچیه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 17:51  توسط فرنگیس  | 

از پیراهنت دستمالی میخواستم

                                             که زخم عتیقم را ببندم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 19:53  توسط فرنگیس  | 

دیشب خواب دیدم در که باز کردم این گربه سیاه پرید روی شونه ام استفراغ کرد .گندش بزنن  !!!!!!!!!

صبح توی تجریش جوب توی خیابون بالا اورده بود .(جوب=جوی)

شبم این مملکت کلا استفراغ کرد به احوالاتمان!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:14  توسط فرنگیس  | 

چند تا جا هست که وقتی میری برگشتنت معلوم نیست .مطب دکتر حتی اگه وقت داشته باشی.ارایشگاه حتی اگه وقت داشته باشی.بانک حتی اگه توی صف بیاستی .من هر سه جا اصلا خوشم نمیاد.مطب دکتر ها که همه درد مرض دارن ناله اه .ارایشگاه که همه زل میزنن توی چشمت و تعداد نفس هاتو میشمارن اظهار نظر در مورد سر و کله ات میکنن راجب خیلی چیزها سوال میکنن از خیلی چیزها حرف میزنن ...  .بانگ هم که فقط کافیه با پشت باجه اشنا باشه طف هر چند تازه وارد باشه .و پشت وجلو هم ادم های مسن بیاستند و غر بزنن .خوب البته منم اینجا غر غر نوشتم.

 موندم این دکترپاکزادچطوری اینهمه چیز میز توی کله اش جابه جا میشه واقعا ایمونولوژی سخته .حافظه عجیب غریبی میخواد.

طعمی به دهان خود       

بدهکار نیستم

به چیدن مانده ام

نه

به چشیدن.

فرسنگها دینی به من ندارن

                                      به رفتن زنده ام      

                                                                 نه

به رسیدن!

راهم ببر بی پروا انکه

به سر در افتم

تیمارم کن

با بند بندانگشتان گره دارت

                                           تیمارم کن

تنها دست ها تو

که پیراهن دریده ی یوسف را

در ابروی زلیخا

                       کر داده اند

سمت خواب نوازش را میدانند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:2  توسط فرنگیس  | 

 اخه من چی میتونم به این دختر نوجوون بگم وقتی میاد به من میگه که عاشق استاد کامپیوترش شده .خواستم قضیه رو ماست مالی کنم اما یقین داشتم برای اون این مسله خیلی مهمه .بهش گفتم تو فکر نمیکنی که این قضیه یک طرفه باشه ؟مثلا تو فکر میکنی .میگه نه اونم منو دوستد اره.در حالیه که از یک خانواده مذهبی هست و پدرش اگه بویی از این جریان ببره ...  . پدرش کتکش میزنه به شدت حتی همین چند هفته پیش  وقتی اپاندیس اش عمل کرده بوده پدرش به یه بهانه واقعا الکی کتکش زده .حالا این بچه با اون وضعیت ... .گوله گوله اشک میریخت.بهم گفت وقتی میره سر کلاس خوشحاله وقتی میخواد بره خونه عزا میگیره... .  یه چیزایی بهش گفتم شاید یه کم اروم بشه.

دوست دارم وقت غروب لیوان چایی دستم بگیرم سرم بچسبونه به شیشه ی سرد .به تو فکر کنم .شاید تو خوشت نیاد اما من این فکر کردن دوست دارم.زمانی که وقتی برای تو هست دوست دارم.شاید کار بدی کردم اما به نظرم بد نبود به دخترک گفتم از همین کلاس رفتن لذت ببر .از همین دور دیدن ها لذت ببر. شایدم من راهنمای بدی باشم اما من همین یاد گرفتم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:31  توسط فرنگیس  | 

 امروز حس های بد دورم کرده بودن .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:26  توسط فرنگیس  | 

توی برف یخ زدگی وقتی وارد میوه فروشی میشم یه دنیا رنگه .سیب زرد دوست ندارم اما سیب سرخ سفت یه حسه خوبی بهم میده .خیار ها  خوشگلن سبز .همیشه دلم میخواست یه شال دقیقا رنگ همین خیاری که الان دارم میخورم داشته باشم اما یا پر رنگتر بود یا بیرنگتر شایدم من سخت سلیقه شدم.

سرمایی که این طور خونه نشینم بکنه دوست ندارم با اینکه بچه ی اخر زمستون هستم  .

کی میتونه بگه با شیطون با خوده خودش باقالی پلو با گوشت خورده؟ اما من خوردم.باور کنید.

دیشب دلم میخواست برای تو بنویسم اما نشد .میدونی شب ها انگار خودمم با خودم راحت ترم.دلم برای اون دختر نوجوون که دیروز باهام حرف زد شور میزنه . دلم خیلی حرف هارو باهات داره . این روزها حس میکنم دلم نشوندم روی صندلی  چوب به دست وایسادم بالای سرش که اگه تکون بخوره میزنمش اما دل من زبله حتی منو هم سر کار میذاره .دله دیگه !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:44  توسط فرنگیس  | 

من اینجام هنوز زنده ام .امتحانم تا بهمن پرید.

خبری نیست .تقریبا یه برنامه رو دارم میخورم درس میخونم میخوابم .میام اینجا .

من دلم میخواد برات گل بگیرم.من دلم میخواد از اونچه که دارم به تو ببخشم خسیسی نکنم .تو شاید نخوای .توام حق داری  .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:49  توسط فرنگیس  | 

امشب دلم تنگه .نمیدونم شخص خاصیه یا نه !

میخوام برم شمع و عود روشن کنم یه چیزی هم بذادرم گوش کنم .از این خلوت کردن خیلی خوشم میاد یه جور غرق شدن .شایدم یه جور کسب انرژی هست.

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:43  توسط فرنگیس  | 

با بارش برف منم مثل دریا گریه کردم .نمیدونم این همه اشک کجای چشمام قایم شده بود.

با اومدن باد سرد صبح اشک های منم یخ زد .تا غروب همه چیز یخ زد.

شدم عین  اون پسره بود  پیش ملکه برفی که یه تیکه از اون اینه توی قلبش بود .منم شدم عین اون.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:57  توسط فرنگیس  | 

از صبح با درد بلند شدم . انقباض عضلات شکمم کم کم مچاله ام کرد .کمر هم دیگه نگو. از عصر یه کمی بهتر شدم.

فردا پس فردا دو تا از امتحان های ازمایشگاه پرید .تعطیل نشدیم این اخر ترمی  چی شد!!!

ظاهرا امروزم خیلی ها خودشون تعطیل کرده بودن.

حمید عاملی هم در گذشت روحش شاد.

دراز کشیده بودم از درد نمیتونستم راه برم .چقدر دلم می خواست توی این درد سرما سکوت تلفنم زنگ بزنه صدای یه دوست بشنوم .تلفن زنگید خوشحال پریدم.داداشی بود .گفت پیک قراره یه بسته بیاره پلاک پرسید.قطع کرد.دلم خشکید فقط یه دوست!!! یه ربع گذشت تلفن زنگ زد .داداشی بود گفت پیک نیومد ؟گفتم نه! قرار شد خبرش کنم.کاش یه دوست زنگ بزنه.زنگ در .پیک بود.بسته رو که گرفتم .تماس به داداشی که محموله رسید.اما حسرت به دل یه تلفن موندم .کم کم داشت به سرم میزد به خودم زنگ بزنم یه زمانی از این کارها میکردم.بودن میس کال خیلی خوبه .من خل شدم ها.

از عصرکه دوستم حرف رژیم زد نمیدونم چرا اینقدر گشنمه .یواشکی نصفه شبی پا شدم رفتم سر یخچال به طرز دزدانه ای دارم ماکارونی میخورم.پ  ن .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 21:20  توسط فرنگیس  | 

دیدی شادی کوچیکم ازم گرفتی.مگه من چی خواستم؟
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:50  توسط فرنگیس  | 

گاهی خودمم حوصله ی خودم سر میبرم.

میدونی حس خوبی بود حس کشف شدن .مثل وقتی که کلی راه رفته باشی خسته باشی بعدش بری زیر اب گرم یه دوش بگیری  بعدش بیای ولو بشی روی تخت .دلت نمیخواد از این حس رخوت دل بکنی اونوقت دلت میخواد به همه ی کارها بگی نه توی همون حس رخوت گم بشی بری بری... .

امروز حس عجیبی بود .مثل جنینی بودم که دلم میخواست یه لگد محکم به کسی که داره حملم میکنه بزنم .گریه بود شور شور .گم شدن توی تاریکی بود گنگ .کاش میشد گفت کاش.

یه چند صباحی که خوشحالم .یه شادی کوچولو اون ته ته های دلمه مثل یه شعله کوچیک که قایمش میکنم مبادا یه باد سردی اونو ازم بگیره  .دلم هوارتا شمع میخواد .نمیخواستم بنویسم اما دلم خواست اینارو یه جایی بنویسم .اینجا بهترین جاست. 

         

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:17  توسط فرنگیس  | 

 باشه پس فعلا خداحافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 21:23  توسط فرنگیس  | 

وقت رفتن رسیده .یه چیزی حدود دوساله که مینوشتم   اما راستش نوشتن اینجا برام یه دلخوشی بود داشتن یه چند تا دوست  غنیمت.ادم های عجیب غریبی اینجا دیدم  برخورد های عجیب تر . نه اینکه جا زدم ها نه این جورا نیست .اما یه مسائل از همین وبلاگستان پیش اومد که خیلی ازارم داد .
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:25  توسط فرنگیس  | 

ما در بوفه.

اقا سه تا  کافی میکس بدید لطفا!   خانوم لیوان الان نداریم.

شیدا:خوب باشه چایی بدید  .اقا :  عرض کردم لیوان یه بار مصرف تموم شد نداریم.

مهدیس:اقا قهوه که دارید؟    اقا:...      

این شما رو یاده اون خرگوش که هویج میخواست نمیاندازه؟

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 20:17  توسط فرنگیس  | 

این جا چراغی روشن است .

کی لطف میکنه منو پینگ میکنه!! کی اینقدر مهربون شده؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:5  توسط فرنگیس  | 

امشب حال عجیبی دارم مثل روح سر گردونی راه افتادم تو خونه .خستگی داره از پا می اندازه منو اما نمیتونم بخوابم.نمیدونم. برای مامان نطق میکنم اما واسه خودم چی؟امشب همین امشب یاده اون خونه افتادم وقتی مامان برای کارش بیرون بود منو و حسام دعوا کرده بودیم من دختر بچه بود شاید نه یا ده سالم بود .چند ساعت پشت  کاناپه توی پذیرایی قایم شده بودم اخه بابام دعوامون میکرد منم ازش میترسیدم بابا خم شد منو دید زیر کاناپه اما رفت .اما من ترسیده بودم امشب همین امشب حتی اون سرما ی زیر کاناپه رو حس میکنم.  
نمی دونم انگار تنها کلمه صمیمی زندگی ام همین نمیدونمه .
کاش میدونستم کجا گم و گور شدم .کجای زندگی موندم .هیچ باور نمیکنه که من خودمو جا گذاشتم باور نمیکنن .فکر میکنن از همه چی سرسری میگذرم اما این طوری نیست .اخه چطور میتونی با یه ادمیزاد حرف بزنی نترسی از اینکه اخرش با حرفات چی کار میکنه؟ اخه باید چی کار کرد وقتی دلت میخواد حرف بزنی اما میترسی حرفات دیگرون ناراحت کنه .اونوقته میشی مثل یه اتشفشان که به یه اشاره گدازه هات همه جا رو میسوزونه البته هنوز من به اونجا نرسیدم.

امشب نمیدونم چرا احساس میکنم این خانوم زیبا شیرازی اینقدر جیغ جیغو شده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:28  توسط فرنگیس  | 

فشار مامان باز رفت بالا .ادمیزاد عجب موجود پوست کلفتیه خودمو میگما ! این دفعه خیلی خونسر بود م  .

یه چند وقتیه خواب بابارو میبینم تقریبا یه هفته ای میشه نمیدونم چه خبره !میگما هوا سرد شده یا من سرمائو  شدم ؟ صبح با انواع اقسام فحش و دری وری خودمو کشون کشون کشیدم دانشگاه استاد لیست نیورده بود . 

این جور نوشتنم شده عین این خبر های کوتاه .

بله مارگیر عزیز من به شما فکر میکنم و همین فکر کردن به شما باعث می شود به خودمم هم فکر کنم من سالهاست که شمارو میشناسم و با شما حرف میزدم و حالا بعد سالها شما ظاهر شدید.این یه کوچولو از یه داستانی بود که پنج سال پیش نوشته بودم داشتم چیز میزهامو مرتب میکردم یهو دیدمش.راستی از چیز میز هم خوشم میاد .

لیمو شیرین نداشتیم الان رفتم گرفتم برای مادر محترم .گاهی فکر میکنم که چقدر  به زور زود بزرگ شدم ولش کن اینجوری یاده پیرزن های غر غرو میوفتم.اما من سردمه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 18:17  توسط فرنگیس  | 

راستش وبلاگ نوشتن منم خیلی لوس شده این روزها خودمم میدونم انگار مجبورم کردن بیام این جا بنویسم .خیلی لوسه .

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 14:25  توسط فرنگیس  |