تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

مهم نیست.

 این تبلیغ رضا زاده رو دیدی برای املاک رابینسون!من موندم مانا نیستانی واسه چی محکوم شد؟کاش لااقل اون اسم جهان پهلوان کنار تصویرش نبود.

مهم نیست.

  رو دست خوردم .شایدم سیلی.

مهم نیست.

پیشی یه عروسک سگ داره قد خودشه .امروز داشت گازش میگرفت فشار دندون هاش روی پولیش عروسک زیاد بود .راستش  همیشه واسه ترسوندش و برای اینکه نره جایی که نباید بره این عروسک اونجا می ذاشتم .اما امروز انگار طبیعتش بهش غلبه کرد .

مهم نیست .

من ...         .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:49  توسط فرنگیس  | 

اما بابام جان مگه خاطر خواهی  باین اسانی ها علاج میشه؟بی پدر از هر دردی و نا خوشی بد تره .دور از جون از حصبه و قولنج بدتره....

مشقاسم.اینها حالا جای خود... اما ادم چطور می فهمه که عاشق شده است؟

والله بابام جان... دروغ چرا؟... اونکه ما دیدیم اینجوری است که وقتی خاطر یکی را می خواهی...انوقتی که نمی بینیش تو ی دلت پنداری یخ می بنده...وقتی می بینیش یک هورمی تو ی این دلت بلند میشه پنداری تنور نانوایی را روشن کردند... همه چیز دنیا را همه مال منال دنیا را برای اون می خای پنداری حاتم طایی شدی... خلاصه ارام نمیگیری مگر اینکه ان دختر را برای تو شیرینی بخورند.

 وقت جابه جای کتا ب ها  چشمم افتاد به دایی جان ناپلئون ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط فرنگیس  | 

امروز توی بانک بودم که یه پیرمردی جلوی من بود میخواست قبض برقشو پرداخت کنه این شعبه بغل خونه ی ما هم دیگه قبض ا رو این جوری پرداخت نمیکنه  یا تلفنی یا با همین ای تی ام ها .اقای بانکی براش توضیح میداد اما اون بیشتر مستا صل میشد .خلاصه بهش گفتن بره دفتر چه بانکی رو بیاره کارت بگیره .اون اقا هم کلی فحش و بد بیراه نثار حکومت کرد.نوبت من که شد میخواستم یه ایران چک نقد کنم حالا مبلغی هم نبود اما میگفت پول نداره! دیروزم سر راهم گفتم برم اینو نقد کنم گفت پو ل ندارم.هوم گفتم اقا دیروزم همینو گفتید ! تکلیف من چیه؟اونم انصافا خوب برخورد کرد .گفت حق با شماست... .داشتم چک میذاشتم توی کیفم بهش گفتم کار ساده ی بانک برداشت و واریزه پول هست شما اینجا یه قبض برقم نمیتونین بپردازین  بیشتر اوقاتم این دستگاه ای تی ام هم خرابه! پولم که نداریدپس اینجا چی کار میکنید؟ خلاصه اقاهه گفت باشه اون چکتون بدید نقدش کرد.من موندم حتما باید داد بیداد کرد توی این مملکت ؟ اون وسط کار هم گفت خانوم انصافا مگه بده کار پرداخت قبوض این جوری شده؟گفتم من باهاش مشکلی ندارم اما میدونم اقایون و خانوم های مسن باهاش مشکل دارن .گفت یه نوه ای بچه ای بلاخره پیدا میشه ! گفتم حالا اومدیم یکی بی کس کار بود!... .

و جدا بارها پیش اومده که یه خانوم یا اقای مسنی به من گفته که براش از دستگاه پول بگیرم . بند ههای خدا یا کم سوادن یا هول میشن .مثل همیشه یه جای کار میلنگه.

البته این موضوع در مورد پدر بزرگ خودم اصلا صدق نمی کنه!! در هر موردی میشه امتحان کرد .تایپ اس ام اس بسیار بالای دارن .تازه به همه ی نوه هاشونم گقتن هیچ کدومتون انگلیسی بلد نیستید!!!!!!!!!!تازه گی ها هم افتادن توی خط یاد گیری کامپیوتر و نت!!!!!!!! استعدادم دارن . 

 پ ن :من هیچ وقت نفهمیدم این کسایی که مثلا میان کامنت میذارن  ادم نقد میکنن احیانا فحشم میدن چرا هیچ وقت هیچ ادرس نشونی از خودشون به جا نمیذارن؟  یا مثلا از نوشته های یه نفر خوششون نمیاد چرا اصلا میان میخونن؟؟؟؟ یعنی اینقدر بی کار هستن؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 13:59  توسط فرنگیس  | 

شیشه رفت توی پای راستم .درد دارم .تقریبا نزدیک بود غش کنم .نه به خاطر خون این حرفا به خاطره ضعفش !!!!   الان موقه راه رفتن کلی پیچ و تاب میخورم .لا مصب درد داره . دقیقا پاشنه ی پا !!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:15  توسط فرنگیس  | 

وقتی بیست و نه اسفند تموم میشه اون فاصله بین این پایان و اغاز سال نو اسمش چی هست؟یه چند ساعتی هست .

 توی اشپزخونه پیشی میاد و میره چند بار دمشو لگد میکنم اما با چشم سفیدی خاص خودش بازم میاد .روز به روز  بیشتر داره شبیه پلنگ صورتی میشه منتها رنگش زرده.گاهی بهش شیر کوچولو میگم اما بزغاله از همش بهتره.داوود هم لاغر شده کمتر دونه میخوره وقتی براش زیاد دونه میریزم اینو ر اونور میریزه .زن میخواد دیگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:11  توسط فرنگیس  | 

یه وقتایی هست که دلزده ای از تمام سلام ها! یه وقتایی هست که میدونی هر دستی که به سمتت دراز میشه مهربون نیست .یه وقتایی هست که دلگیری اما کاری نمیشه کرد .

جدیدا یه مرضی گرفتم همش فکر میکنم مزاحمم .حالا برای مادرم برادرم دوستام و ... . فرقی نداره .خودمو لوس نمیکنم اما این حس کم بود اما حا لا داره زیاد میشه تا اونجا که باید طرف مقابلم به تمام مقدساتش قسم بخوره که مزاحم نیستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:0  توسط فرنگیس  | 

فرنگیس خیلی به مجلس ختم نمیره اما دیروز دلش خواست به مجلس ختمیکی از اشنا ها بره چون این خانوم مسن رو خیلی دوست میداشت البته نه اینکه این خانومه خیلی مهربون این حرفا باشه نه!فقط یه سری اخلاق ها داشت که فرنگیس خیلی خوشش می اومد نمیشه بگم چون پشت سر مرده نباید حرف بزنم.

باری فرنگیس با مادرش راهی مجلس شام و ختم شد.  توی یکی از خیا بون های یه طرفه ولی عصر بود خلاصه با درایت مادر فرنگیس خودشون به محل مورد نظر رسوندن. فرنگیس طبق معمول شوت بازی در اورد میخواست بره سمتی که اقایونن البته نه به عمد اخه همه جارو تاریک کرده بودنن یه شمع سیاه گذاشته بودن روی میز .که البته یه اقایی فرنگیس هدایت کرد به ورودی خانوم ها . خلاصه وارد شدیم .خیلی وهم انگیز ناک بود .یه سالن مستطیل دراز دو طرفشم پر از میز این وسطم یه راهرو بود .خلاصه در اون تاریکی مهمونهام مثل اشباح میموندن .خلاصه یه میز خالی پیدا کردیم همچین قایم شدیم شروع به شناسایی افراد کردیم .که البته کار عبثی بود !!! همه ی اینها شونصد سال فرنگ زندگی میکنن اگرم من چیزی یادم میمون فقط یه چهر ه گنگ بود .خلاصه یه اقاهه رو اورده بودنن داشت تفسیر غزل خافظ میکرد میگفت حافظ رخیار توی تشت و پیاله دیده و چه چه چه .... .بعد یهو میگفت یوهاهاهاهاها  و اینجا توی اون تاریکی من هر لحظه منتظر بودم یه شبحی چیزی از زیر میز در بیا دبیرون البته به خیر گذشت. البته  زنونه مردونه به وسیله یه پرده ی فوق س ک س ی  از هم جدا میشد شما  حتی میتونستی تعداد سیبیل های اون اقا هه رو هم بشمری البته زیر نور شمع.خلاصه که تاریکی تموم شد زرتی چراغ روشن کردن حالا چشم های من تا یه پنج دقیقه ای عین لامپ مهتابی روشن خاموش شد .تازه فک و فامیل دیدم.  من که کسی نشناختم.شامم بهمون دادن .خاله بزرگمونم گفت توی ژله اگه بستنی بریزی بذاری یخ بزنه خیلی خوشمزه میشه این نکته اموزشی بود .فرنگیس این دفعه خوشحال بود که به قول دوستش عین شوور مرده ها نرفته ختم .گرچه پای چشم چال خیلیجی و خط لب های مکش مرگ مایی بازم کم بود. خلاصه مجلس که تموم شد در حین خروج دسته ای از بدرقه کننده گان جلوی در بود .

این ادم ها رو میشناختم منتها همه پیر و چلاسیده شده بود ن.در اون بازار اشفته یه پسری هم دیدم به نظر م اشنا بود  . علی بود که بزرگ شده بود .هی یه زمونی با اینها یه قل دو قل بازی میکردیم .حالا اینا اونور دنیا  منم اینور دنیا  گلاب به روتون دارم با جیش مردم کار میکنم.هی هی !

این بود انشا ی من اما وقتی من مردم یه سکینه خانومی  عذرا خانومی بیارید بشینه اون وسط بکو به  توی سینه اش جیغ بزنه همچین دل مردم اتیش بگیره !!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:1  توسط فرنگیس  | 

توی اشپز خونه ام دارم به گربه هه غذا میدم .دایی  کنار وایساده ساکته.میدونم وقتی ساکته خیلی خطر ناکه و میخواد یه چیزی بگه .با خودم میگم چرا روی این گربه نتونستم تا الان اسم بذارم؟  بلاخره سکوت میشکنه !

حالا قضیه طلاق جدیه؟ دستم زیر گلوی گربه هست .نازش میکنم .خر خر میکنه .میگم اره !  دومین دادگاهم هفته ی دیگه هست! میگه من بابات خیلی دوست دارم بهش مدیونم .گفتم اونم تورو دوست داره .سیگار روشن میکنه از ترس جیغ ویغ زنش و مادر بزررگم وقتی میاد اینجا سیگار میکشه .خیلی دلم می خواد منم بکشم انگار دونه دونه سلو ل های بدنم محتاج یه پک از اون سیگاره! خودم با گربه مشغول میکنم .این حیوون خوب میدونه چه جوری دل منو ببره چه جوری خودش لوس کنه . دایی میگه اون کره خر بذار بره بیرون ! گربه خودش حساب کار دستش میاد میره.

نمی دونم این روزها گیجم منگم مستم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:39  توسط فرنگیس  | 

 نمی دونم چرا کم کم داره زندگی کردن اینقدر سخت میشه!! 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:36  توسط فرنگیس  | 

نه میتونم ببخشمش نه میتونم انتقام بگیرم.هوممممممم !!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:0  توسط فرنگیس  | 

خوب فیلم علی سنتوری دیدم.فردا صبحم میرم پولش میریزم به حساب .

چنگی به دل من نزد.اما خوب باید پذیرفت که مهر جویی هم مثل همه ی ما تغییر میکنه  .سخت بود قبول این مسله که این مهر جویی همون مهر جویی پری یا هامون هست.بازم این علی سنتوری خیلی خوش شانس بود که یه بابایی داشت که برش داره ببرش ترکش بده .نمیدونم چرا یاده فیلم شمعی در باد افتادم.یکی میگفت  فیلم سیاسیه ! یکی میگفت خیلی باحاله اونجا که رادان تزریق میکنه! یکی می گفت توهین به خانواده های مذهبی! ...  . من از جنس اعتراض این فیلم خوشم نیومد.خیلی هم اعتراض توش ندیدم.

کم کم بایددور فیلم ایرانی رو خط بکشم.راستی چرا همه جا اسم شریفی نیا هست؟      .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:55  توسط فرنگیس  | 

فرنگیس یه پسر دایی داره که خیلی پر حرفه و البته خالی بند!!! حالا امروز اومده بود اینجا بد جوری داشت روی اعصاب روان فرنگیس اسکیت میکرد. نمی دونم این پسر استعداد غریبی داره توی حرف زدن.

از خواب بید ار شدم البته عصر و به شدت احساس بی کسی کردم و البته یه مقداری گریه کردم  یه مقداری فحش دادم  کمی گربه بازی کردم و گربه رو چلوندم.حالا خوبم.

دیروز این دوستای مادر بزرگم خونه اش بودن یه خانوم شیکان پیکانی بود البته من تا حالا ندید بودمش  اومد از من پرسیدم درسم تموم شده مجردم یا نه؟که یهو مادر بزرگ اومدن گفتن اون بچه تازه لیسانسشو گرفته باید برای فوق بخونه!!!!!!!!!!! (حالا شاید ما دلمون نخواست! شاید خواستیم بریم خونه ی شوورمون !شاید خواستیم بریم رختای شوورمون با پنجولامون بسابیم  شاید خواستیم صبح تا شب توی اشپز خونه باشیم)خلاصه پرید!!!!تا اخر مهمونی هی به خانومه لبخند زدیم هی پرتغال پوست کندیم نخیر!!!! کلی هم لبخند الکی زدم.خلاصه که اون بچه که من باشم باید واسه فوق بخونه!!!

دوبار جشن تولد برایمان گرفتن البته امسال همه فهمیده بودن تولد ماست!!! دستشون درد نکنه خودشون همه کار ها رو کردن من فقط کلاه بوقی سرم بود کیک  میبریدم.

هر شب این داوود اواز میخونه من تصمیم  میگیرم فردا صبح واسه صبحونه بدمش این گربه بخورش تا دیگه سر و صدا نکنه ! اما خوب دلم نمیاد .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:1  توسط فرنگیس  | 

از تنهایی دکتر رفتن بدم میاد .حس خوبی نیست.

چند شب پیش خواب خونه ی که بچه گی توش بزرگ شدم دیدم .توی حیاطمون پره بوته های گل سرخ بود اما توی خواب این بوته ها خشک شده بودن انگار یکی اتیش زده بودشون.دیشبم خواب دیدم اونجا مخروبه شده .زیاد خواب اونجا رو دیدم اما این اولین باره این مدلی خوابشو دیدم.

وقتی ما وارد اون خونه شدیم من پنج ساله بودم .اولین بار که رفته بودیم اونجا من توی حیاط پشتی گم شدم یعنی  یه جورایی جهت گم و گور کرده بودم.پله های طبقه ی دوم برای پاهای من خیلی بزرگ بود.بارها بارها میخواستم با طناب از طبقه دوم بیام طبقه اول.اما مامانم مچم میگرفت .چقدر برادرم میخواست مثل سوپر من از طبقه دوم بپره پایین اما با مامانم سر رسید . اها گفتم فیلم .یادم توی اون دوره مثل الان که توی هر دکون بقالی دی وی دی ریخته نبود اصولا فیلم دیدن امری یواشکی بود .من یادمه یه اقایی  در هفته یه شب میومد خونه ی ما توی ساک مشکی فیلم میاورد .فیلم هایی مثل راکی یک و دو و... .دلیجان اتش .فیلم هندی ... .بعدش اقاهه رو گرفتنو خانومش راهش ادامه داد .داشتن نوار ویدیو جرم بود.اون زمان من کارتون لاکی لوک   رو  دیدم.خوب یادمه این لاکی لوک یه هفته بیشتر خونه ما نبود. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:48  توسط فرنگیس  | 

مادرم میگه وقتی من به دنیا اومدم پدرم برای تولد من کل بیمارستان گل بارون کرده.وقتی من به دنیا اومدم مادرم  بین مرگ و زندگی گیر کرده بوده .وقتی من به دنیا اومدم برادرم دو ساله بوده .

حالا بعد بیست و سه سال میدونم که شاید توی یه روز چندین بار به دنیا اومدم چندین بار مردم.وقتی من به دنیا اومدم دنیا اینقدر ها بد نبود .  یادم دادن که حرف ها رو باورکنم که اعتماد کنم که دوست داشته باشم که کینه ای نباشم .بزرگتر که شدم این چیز ها دیگه ارزش نبود بزرگتر که شدم این چیزها افسانه شد.خلاصه که دگردیسی چیز غریبی هست.

امشب ارشیوم خوندم .سه تا بستنی لیوانی خوردم .یه حسی دارم یه چیزی که مثل یه گرد باد میمونه اخه میدونید فردا شب تولدمه .امشب از فردا شب میترسم.خیلی وقت بود که روز تولد برام یه روز معمولی بود اما امسال این طور نیست.پایان بیست و سه سالگی من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:15  توسط فرنگیس  | 

افاقی مدت هاست که به یادت نبودم و میدونم دیگه اینجا رو نمیخونی بعد از اون ارشیو سوزانی من از بین بردن نوشته ها که بیشترش برای تو بود .افاقی دلم خواست اینجا برای اخرین بار ازت بنویسم .میدونی برای سال جدید  میخوام خاطره هامو یه جا جا بذارم.

اون شب به طور اتفاقی با هم اشنا شدیم .بعد بحث برنامه سازی تهیه کنند گی.اگه میدونستم تو خودت این کاره ای اصلا این قدر اظهار فضل نمیکردم افاقی.تو نفهمیدی اما یه کشش غریبی برای من بودی . من  پنهونی دنبالت بودم .مثل بچه ای که هم میترسه و هم از این ترسش لذت میبره  !!!! افاقی بعد از گذشت یه زمانی من تورو دوست داشتم اما به نظر تو من یه دختر بچه بودم حداقل این جوری نشون میدادی! میدونی افاقی هیچ کس نتونست مثل تو اسم منو تلفظ کنه برای من که تفریحم گوش کردن به صدای مردمه تکیه هاشون روی کلمه ها  تلفظشون لهجه هاشون اون لحن تو تکرار نشدنی بود .گاهی حتی لحن تو رو میدزدیم.

به درخواست خودت برات چند تا داستان کوتاه و چند تا نوشته چرن پرند فرستادم .تو گفتی زیادی احساس خرج میکنم ... . تو برای کنسرت رفتی از ایران .من اینجا تنها بودم اما میدونستم اونجا یه رقیبی دارم .افاقی حسادت مثل مار ازپاهام میومد بالا تا به گردن میرسید خفه ام میکرد.نا امید بوذم چون رقیب من در واقع رقیب نبود چون اصلا تو که نمیدونستی من به تو چه حسی دارم.رقیب من یه خواننده اپرا بین المللی بود  .خلاصه کلی کم اورده بودم اخه من اگه زورم میزدم فوقش یه تولدت مبارک میتونستم بخونم تازه اونم توی حموم.!!!!

بعد این همه  نا امیدی برات یه ایمیل زدم پر از ناله !!! نمیدونم این حسادته با من چی کار کرده بود .با خودمم عهد گردم دیگه حالا حالا ها پیدام نشه .چند روز بعد که ایمیلت اومد من شاخ در اوردم!!! کلی مهربون کش دار شده بودی.اما دیگه انگار افاقی برای من نبودی .دیگیه نخواستمت.یعنی میخواستمت اما همش یه نه توش بود!!! حس عجیب غریبه که شاید توجیه اش سخت باشه.بعد تو اومدی دنبالم من قایم شدم .از دور نگاهت میکردم برات دست تکون میدادم اما فرار میکردم .تمام عکساتو پاک کردم.صدا ی کش دارت  صدای اون ساز افریقایی صدای اواز مصطفی با وجود دنیا دنیا لذت برام هیچ اثری نداشت.افاقی نمیدونم با رفتن تو اونجا چی به سرم اومد که این جوری شدم.شب کنسرت ازم خواهش کردی بیام .تا دم در اومدم اما برگشتم  .اسم این حس چیه؟

افاقی هنوزم دورادور جویای حالتم هنوزم گاهی یواشکی دورت میپلکم اما نه با اون حس ها انگار از داشتن این خاطره پر لذت میشم.انگار خاطره ام زنده زنده روبروم میبینم.افاقی ازت خاطه ی بدی ندارم اصلا!تو و خواهرت نازنینت دوست داشتم و دارم.  افقی یه چیزی در من مرد ه بود وقتی تو برگشتی.

 پ ن:دلم گرفت یهو این سریال مزخرفه حلقه سبز حالمو خیلی بد میکنه.البته من نیمبینم ولی صداشم اعصاب خرد کنه.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:24  توسط فرنگیس  | 

مرز بین انتقام با بخشش چیه؟بی تفاوتی؟  
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:25  توسط فرنگیس  | 

دیروز در یه جمع دوستانه ای یکی از دوستامون یه خانومی اومده بود که نمیدونم فامیل و دوست کی بوده .خلاصه که اون خانوم هم بود .خوب همه میگفتن که فال قهوه میگیره .فال یکی و دو نفر گرفت .خلاصه من در حال پرتغال پوست کندن بودم که اومد کنار دستم با صدای بلند چیزهای تعریف کرد که شاخ چه عرض کنم دم هم در اوردم.میگفت یه اقایی بوده یه پسری داشته که خیلی شرور بوده از قضا میزنه پسره سکته میکنه.وقتی جنازه تشییع میشه و دفن میشه همین که داشتم  خاک میریختن روش یهو باباهه صدای خرت خرت میشنوه میگه حتما پسرم زنده هست یالا این خاک ها رو جمع کنید وقتی قبر باز میکنن میبینن یه مار گنده(اون جور که خانومه میگفت احتمالا بوا بوده)داشته از پای پسره میخوردش ... .و نتیجه اخلاقی هم این بود که هر کی شرور باشه این میشه .... .خلاصه این قضیه رو با اب تاب تعریف میکرد جمع یه خنده ای به هم کردن  اها یه چیز دیگه هم گفت کلی خندیدم میگفت هیچ وقت مو هاتون ندید به کسی باهاش براتون کار میکنن و خلاصه جن و پری میاد سراغتون.میگفت یه دختری با یه پسری دوست بوده بعد دختره به هم میزنه میخواد بره با یکی ازدواج کنه پسره بهش میگه یه تار مو از خودت به من بده ! دختر هم بلا بوده  از این پشم گوسفندی ها هستن میندازن روی زمین(عجب توضیحی)خلاصه از اون پشم ها میکنه میده دستش(ایا دختره بعبعی بوده؟)خلاصه یه روز که توی خونه خواب بوده میبینه ای دل غافل این پشمه داره حرکت میکنه خلاصه تعقیبش میکنه (پشم رو میگم)میبینه رفته قبرستون بعد هم ترکیده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   اینجا دیگه من پهن شده بودم روی زمین دیگه واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم.

این چیزی که من گفتم خیلی خنده دار و مسخره بود اما  این روزها من خیلی هارو میبینم که دارن به عقاید خرافی برمیگردن . منکر انرژی  مثبت و منفی نیستم اما اینا دیگه بحث خرافاته و هر کی هر چی  شنیده ده تام میذاره روش به دیگران میگه. اینا نمونه های عوام گونه اش بود اما مدل های دیگه اشم هست که حتما شنیدید.نمی دونم چرانمی تو نیم همدیگر به ارامش دعوت کنیم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:0  توسط فرنگیس  | 

با اومدن افتاب دلم میخواد مثل همین پیشی توی افتاب ولو بشم .موهامو بریزم توی صورتم. از سر خوشی خمیازه بکشم .پاهامو بندازم روی هم  بی خیال دنیا .گرچه الانم خیلی توی قید بند نیستم .بعد یه مدت انگار دیگه فرقی نداره  .

این فردا هایی که قرار من کارهامو انجام بدم کی هست؟

 کبوتر رو ازاد کردیم توی خونه بی خود نیست کفتر بازها عاشق کفتر ها میشن نمیدونید چه شکوهی داره پرواز کردنش یا راه رفتنش .باور کنید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:56  توسط فرنگیس  |