تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

والله خبری نیست که بخوام عمومیش کنم.

 بعد سیزده به در چنان ضربه روحی روانی مهلکی خوردم که هنوزم گیج ویج میزنم . عین ادمیمیموندم که میخواد فریاد بزنه اما نمیتونه .باید به شدت توی سفر ابرو داری میکردم .دلم میخواست خون گریه کنم.اما نشد  .اینجا ننوشتم چون اینجا شده بو اه ناله نامه های من .دیگه خودمم داشت از خودم حالم به هم میخورد.خلاصه این جوریاست.

گویا دختر خاله محترمم  میخواد مزدوج بشه ما یه عروسی افتادیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:51  توسط فرنگیس  | 

نوشتنم نمیاد.مثل نازنین که گفت میخواد یه پست بذاره پر نقطه چین منم از اونا میخوام.

یه اتفاقاتی داره میو فته .باور کنید یه خبر هایی هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط فرنگیس  | 

منو بردن فیلم مجنون لیلی بدم نبود .حداقل ادم یه ذره دلش خوش میشد توی این فیلم ها یکی پای عشق و عاشقی وایمیسه.البته این چیزها فیلم هست... .

من دیر رسیدم.خیلی دیر.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:52  توسط فرنگیس  | 

دلم کنده شده نه اینگه فکر کنید موضوع عشق و عاشقی هستا نه! فقط دلم کنده شده از اینجا .از مرز پر گهر از ادم های مرز پر گهر...    .گاهی احساس میکنم به هیچ  جا تعلق ندارم .البته اینم قبول دارم که این فقط یه فکر و شاید عملا کسی به جایی تعلق نداره.اما دلم حتی دیگه واسه خاطراتم هم تنگ نمیشه .خیلی دلم نمیخواد به خاطر اینکه دل دیگران نشکونم مثلا فلان کار انجام بدم.هم گوشه نشین شدم هم نشدم.خلاصه دقیقا همون لحظه تحویل سال انگار من یکی دیگه شدم.یکی که بارش سبکتر شده .خیلی چیزها ساده می گیره.راستش این چهر روزه اخیر یکی از تلخترین اتفاقات برام افتاد که نمیشه اینجا بگم.یعنی اصلا کلمه جور نمیشه که بگم.شایدم این نوشته ها ناشی از شوک بعد از حادثه هست... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:31  توسط فرنگیس  | 

انچه ادم می کشه دق هست !!!!!! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:0  توسط فرنگیس  | 

 لعنت به تو که دیر رسیدی لعنت به من که منتظر تو بودم.

 خبری نیست قرار سفری بود با انجمن نجوم به مراغه.یه سری کار فشرده که دیگه داشت گریه ام در می اومد.مهمونی های مادربزرگ که راه فراری نبود ازش !تهرانگردی و اشنایی با خیابونه جمهوری الکی چرخیدن توی بازار علاالدین که خیلی شلوغ بود .تست چند تا ساندویج لجنی که خیلی چسبید.

قراره خونه ی قدیمی مادربزرگ و پدر بزرگ فروخته بشه قبل از این کار ما میخواییم یه فیلم نیمچه مستند نیمچه خانوادگی بگیریم از پذیرایی تا ته ته حیاط .

مثل یه شعله شمع سمج میمونی که هر چی فوت میکنم خاموش نمیشی چرا؟بعد این همه وقت!

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط فرنگیس  |