تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

چند روزیه توی هپروتم.

گاهی خیلی دلتنگ میشم و اون موقع ها دلم میخواد نوازش بشم.یا مثلا یه جمله ی یه کم خوب از کسایی که دوستشون دارم بشنوم.و الانم دلتنگ وخیلی خیلی دلم میخواد نوازش بشم.نمیتونم به اقای استاد بگم.اقای استاد بلد نیست منم حوصله اموزش ندارم.

دو روز پیش بابا  تلفنی دنبالم بود اما من نمیخواستم صداشو بشنوم راستش تازه یه کم اروم شدم اما خوب مقدار متنابهی ابروی سمت چپم ریخت یعنی انگار با تیغ از وسط نصفش کنی البته هنوز چهار تا تار توش هست.دلم نمیخواد دیگه ببینمش حداقل الان که این حسو دارم.

مادر بزرگم وقتی موبایل پدر بزرگمو می دید انگار هووشو دیده .نمیدونم چرا این قدر حساس بود و هست.یه بارم که یه اس ام اس نا شناسی به پدر بزرگ ابراز علاقه کرده بود مادر بزرگداغ کرده بود می گفت نمیدونم کدوم پدر سوخته ای هست؟ بهش گفتم بابا شاید اشتباه سند شده!! خلاصه کوتاه اومد .اما از وقتی پدر بزرگ گرفتار پروستاتش شده خیلی با گوشیش ور نمیره مادر بزرگ میگه اینا همه ضرر های همون موبایلته مرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:37  توسط فرنگیس  | 

چند شبی که انگار یه روح اومده توی اتاقم .یه چیز هایی ازارم میده که خودمم نمیدونم چیه .خاطره مرگ نادر و محبوبه میاد جلوی چشمم.سرمای قبرستون توی برف سفید.چرا پنهون کنم گاهی به پدر هم فکرمیکنم نمی خوام ببینمش اما بدم نمیاد از احوالاتش بدونم.  میدونی چی میگم؟دارم میگم انگار خودم خودمو احساس نمی کنم.مثل یه جریان سیال دارم توی خونه راه میرم.

روزها کاره اما شب ها انگار دونه دونه ادم های گذشته دورت میکنن تو میمونی که باید جواب کدومش  بدی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:1  توسط فرنگیس  | 

امروز تا سر حد مرگ لازانیا خوردم به طوری که داشتم همون جا سر میز جون میدادم. این رفتار من توی زندگیمم نمود داره ها باور کنید .واسه فرنگیس یا صفره یا یک حد وسط نداره.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:48  توسط فرنگیس  | 

امروز طی مکالمه تلفنی فرنگیس فهمید یه چیزی حدود پونزده شونزده سال پیش با همین دوستش الی که پنج سالی هست دوستن  جفتشون میرفتن موسسه سیمین توی ولیعصر کلاس زبون تازه راننده سرویس جفتشونم اقای حیدری بود. چقدر بدم میومد مجبور بودم برم سر کوچه تا مینی بوس اقای حیدری بیاد بعدشم کلاس اه اه  .البت به الی گفتم که من اون موقع هم یه دختره دماغوی لوس بودم که زرت زرت گریه میکردم.اونم یه چیزی تو همین مایه ها بوده .

یه بار از سرویس جا موندم مجبور شدم با سرویس پسر ها بیام اقای حیدری منو نشوند جلو.اخرشم یادش رفت منو برسونه خونه کلی توی گیشا چرخ زدیم تازه منو دید گفت وای تورو یادم رفت!!!

یه بارم فرنگیس کلید در خونه رو با زور چپوند بین فاصله ی پشتی با زیر صندلی کلیدش گم شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:37  توسط فرنگیس  | 

دچاره رخوت فرنگیسی شدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:25  توسط فرنگیس  | 

 تقریبا یه سال یه سال نیمی  میشه که از خونه ی جهنمی اومدیم بیرون .منظورم فرنگیس مامانش و یگانه مرد خونه است.توی این یه سال فشار مالی یا کاری کم نبود اما لا اقل ترس نبود.ترس از خیلی چیزها  .الان خیلی دلم نمی خواد راجب اش توضیح بدم شاید وقتی دیگر.

ادم های خل و چل توی وبلاگستان کم ندیدم اما چند تا دوست خوب پیدا کردم .واقعا خوب.

 دارم یه کار جدید میکنم یعنی یه جورایی خودم خودمو درمون میکنم.جواب میده .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 0:23  توسط فرنگیس  | 

امروز توی ترافیک رسیدن به دکتر مامان بودم که دیدم یه گاو سفید داره وسط ترافیک از بالای سر ماشین ها رد میشه!شوخی نمیکنم!از این گاو های بود که بادش کردن از این پلاستیکی ها.یهو دلم خواست یدونه از اینا ماله من بود!مامان گفت کی اینو میخره؟گفتم من!! چراغ سبز شد ایستادن مساوی فحش و فضاحت.

تا شب به یاده گاوه بودم که الان گوشه اتاق نشسته بود اسمشم می ذاشتم فیلیسیتی!

عدم ثبات.چیزیه که فرنگیس داره.یه جورایی فرنگیس همش داره خودشو تحلیل میکنه .به خودش میگه فرنگ تو توی هیچ کاری ثبات نداری!اونوقت میخوای بری مثلا مزدوج بشی.دیگه اینجا ساز زدن زیرش زدن نیست.نمی تونی بگی گوره باباش !فرنگیس حتی توی کار هم همین مشکل داره.راستیاتش فرنگیس تا دم در مطب حکیمم رفت اما یهو برگشت.خوف کرد اخه اینا اگه بلد بودن که اوضاع احوال خودش اینقدر قاراشمیش نبود. راستیاتش فرنگیس روش نمیشه به کسی اینا رو بگه.اخه بهش برچسب های اجق وجق میزنن که تنبله لوسه دلش خوشه برو شکر خدا کن ازا ین چیزمیزها.

البت اینم بگم طی تحلیل های خودش فهمیده این قضیه از کجا اب میخوره!توی زندگی با پدرش انقدر عدم ثبات بوده  که خیلی دیگه براش عجیب نیست.حالا تقریبا میدونه ریشه کار کجاست اما درمونش واقعا هنوز نمیدونه.یه کم خیال فرنگ راحت شده.فقط یه کم!لا اقل دیگه به خودش انگ نمیزنه.یا به جونه خودش نمیافته.دنبال درمونه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:41  توسط فرنگیس  | 

فرنگیس دقیقا نمیدونه چی شد تو زندگیش که از یه مقطعی نتونست یه کار رو کامل انجام بده.ممکنه بگیدخوب تنبلی این حرفا اما خودش که این طور فک نمی کنه.بیشتر وقتا این عذابش میده.فکری شده بره پیش حکیمی چیزی بلکه دوا درمون کنه ادم بشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 0:53  توسط فرنگیس  | 

راستیاتش من اقای استاد یه هفت هشت سالی میشناسم البت اون موقع ها هنوز استاد نبود.منم هفده هجده سالم بیشتر نبود.اشنایی ما از یه دعوا شروع شد توی نت .بعد ها که اقای استاد دیدم و با هم فقط واسه وقت گذرونی رفتیم بیرون به یه نتیجه رسیدم که این بابا اخرین ادمی که من میتونم باهاش زندگی کنم.راستش اون موقع ها من اصلا تو قید و بند های از قبیل  ازدواج این صوبتا نبودم و حتی فرار میکردم.خلاصه با رفتارم به اقای استاد نشون دادم که اوهوی گنده دماغ  به من نزدیک نشو. !!البت اقای استادم گفت بهم که با این رفتارم خیالش راحت شد هبود اون موقع که من بعدا یقه اشو نمیگیرم که با احساسا ت من بازی کردی و این حرفا... .

چقدر تصمیم گیری سخته.بدیش اینه که تو واقعا یه ادم نمی شناسیش .فوقش تو بهترین موقعیت ها با هم هستید و چمی دونی یارو از لحاظ عقلی و روح روان سالمه یا در حد معقول حالا سالم پیش کش.هر دفعه از مجتمع قضایی میام بیرون وحشت میکنم .یه وقتایی می خوام بزنم زیر همه چی بزنم به جعده!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:8  توسط فرنگیس  | 

راستیاتش اقای استاد از فرنگیس خواسته که باهاش زندگی کنه.... .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 21:58  توسط فرنگیس  | 

 فرنگیس با اقای استاد یه بگو مگوی مختصری کرد.البته همون طور که گفتم اون خوب بلد چه جوری بازی کنه که همیشه مظلوم باشه.گاهی یاده گربه میافتم که از هر ارتفاعی پرتش کنن چهار چنگولی روی زمین میاد.من بی رحمم حتی با خودم.

 خلاصه شبش کلی شیون و فغان سر داد .البته اقای استاد بهانه بود .فرنگیس مثل انبار باروته یه شوک کوچیکم میریزش به هم.خلاصه یاده تمام مصیبت ها و درد های گذشته حال اینده افتاد و هق هق گریه کرد اول خواست به نازگل ایمیل بزنه بعد فکراشو جمع کرد که ای بابا به نازگل  چه مربوطه که حالا تو پنج سالگیت اون کفش قرمزه که تنگ بود پاتو زده!خلاصه دید این ایمیلم اسباب شرمندگیش میشه.بعد دوباره ادامه داد به گریه.میدونی مثل این میمونه که میری مجلس روضه خونی یا چمی دونم عزا.تو واسه صاحب عزا گریه نمی کنی واسه بد بختی خودت گریه میکنی.مثلا همین چند وقت پیش پدر بزرگ سحر که فوت کرد منم تو مجلسش اینقدر گریه کردم که بعدش به خودم گفتم   اوی !فرنگیس همچین گریه میکنی که مردم فک میکنن نکنه با  مرحوم سر و سری داشتی!بعد یاده این افتاد که اون زمون که تازه داشت بالغ میشد و پستی و بلندی های زنانگی درش نازل میشد بابا بزرگ سحر در حالی که سر تا پاشونو نیگاه میکرد میگفت افرین!زن شدیییییییییییی!اونوقت ما هم خجالت میکشیدیم. خنده ام میگرفت.

ببین از کجا به کجا پرت شدم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:50  توسط فرنگیس  | 

 اگهی های تلویزیون  این روزها دیگه فقط کتاب کنکور نیست .کتاب های کمک اموزشی از اول دبستان فک کن!مگه یه دیکته گفتن هم کتاب کمکی می خواد؟؟

فک کن یارو میخواد واسه دکترا بخونه پاشه بره کلاس کنکور. خوب دیگه باید در اون دانشگاه رو گل گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:2  توسط فرنگیس  | 

  کله ی صبح ساعت سه و نیم مسعود سرایدار ساختمون زنگ در زده.که چی لوله اب توی خیابون روبرو خونه ترکیده!فرنگیس که گیج ویج خواب.یگانه مرد خونه هم که در خواب غفلت!نیم دونم اون بابا پیش خودش چی فک کرده که مثلا فرنگیس بره لو له های ترکیده رو به هم گره بزنه؟خلاصه  پرید از پنجره بیرون یه نیگاه کرد دید اوه اوه عجب رود خونه ی اون پایینه.هوا هم خنک انگار لب چشمه ای.خلاصه شماره امداد اب که بلد نبود زنگولید صد و هیجده .اونم یه شماره سه رقمی گفت .زنگولید اونجا اونجام یه اقای خیلی خوش اخلاقی یه شماره بهش داد.بعد زنگولید اونجا تا اومد بگه ساکن کجاست یهو خوده اقاهه گفت تشکر کرد تلپ گوشی گذاشت.

مادر فرنگیس هم بیدار بود.خلاصه فکراشون رو هم گذاشتن که اینا بلاخره اب قطع میکنن این چند ساعت بدون اب چی کار کنن؟لا اقل واسه قضای حاجت.توی فلاش تانک ها هم اینقدی اب نیست که!خلاصه یگانه مرد خونه هنوز خواب بود.فرنگیس دو تا سطل ماست البته خالی برداشت و پرید رفت پایین لب قل قل چشمه این سطل ها رو یه جوری گرفت که اب های تمیز تر بریزه تو سطل.سطل ها رو که پر کرد .دید همسایه روبرویی هم اومده اب برد اره.ظاهرا حاج اقاق واسه نماز پا شده.کم کم عمله های ساختمانی  کنار دستش هم اومدن .خلاصه یه چشمه ای شد که بیا ببین.همه هم لب چشمه مشغول اظهار فضل بودن. این مسعودم غیرتی شد اومده بود پایین منو اسکورت کرد تا اسانسور ولی به روی خودش نیورد که این سطل ها رو ازم بگیره بزغاله!!!

خلاصه ابی که من بر داشتم کیفیتش خیلی بهتر بود اب کم کم کثیف شد.کاشف به عمل اومد که دارن فلکه اصلی رو می بندن. فرنگیسم تا حلق از پنجره اوویزون بود که ببینه بلاخره چی میشه؟ خلاصه دو تا ماشین اومد .یدونه  از این ماشین ها که بیل داره البته مکانیکی    هم اومد. خلاصه تا ساعت یک بلاخره کار تموم شد.کلا گند زده شد به جلو ی در پارکینگ .دو روز بعدشم اومدن یه اسفالت با نهایت سلیقه و دقت تپه کردن اون جلو .

یگانه مرد خونه وقتی می خواست بره حموم تازه فهمید اب قطعه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:17  توسط فرنگیس  | 

چند صبا حی هست که دلم میخواست راجب شرایط ضمن عقد یه چیزایی بنویسم.راستش من نه حقوق خوندم و نه متخصص تو این کارم اما یک و سال نیم دویدن توی دادگاه ها یه چیز هایی دیدم و یاد گرفتم که خیلی چیزها رو برام زیر سوال برده.

مثلا همین حق طلاق .عملا توی تهران توی داد گاه ها کشکه!باور کنید .وقتی قاضی نخواد شما و هفت جد و ابادتون هیچ کاری نمی تونین بکنید.قاضی دوست داره شما بدوید توی راهرو ها!شما اعتراض میکنید اما به کجا؟جایی بدتر ازاونجا! من دختره ا و زن هایی رو دیدم با وجود حق طلاق داشتن توی راهرو ها بال بال میزدن با وجود بخشیدن تمام حقوقشون.فقط می خواستن خلاص بشن.

مهریه هم چیزه دری ویریه .

حق سکونت.فرض کن شوهره بخواد بره شهره خودش دختره نخواد.چی میشه؟یا حرف این به کرسی می شینه یا اون.یا هم کار به جدایی میکشه اما به فرضم که این زندگی ادامه دار بشه بلاخره یکی از طرفین همیشه این کینه رو خواهد داشت و بلاخره یه جایی اینو نشون میده.کدوم ما اینقدر با گذشتیم؟که از کینه امون دست بکشیم.اصلا اگه این طور بود از اول این مسائل پیش نمی اومد.

واسه همینه که به نظر من این شرایط کمی تا قسمتی انتزاعی هست. من خودم با نصف شدن اموال بعد ازدواج موافقم چون هم زن هم مرد واسش زحمت میکشن .حتی اگه یه زن خونه دار هم باشه.کلا قوانین  در این بلاد کشکه!!!!!شما یا باید یه وکیل داشته باشی که یار گرمابه گلستان اون قاضی باشه یا باید خدا خیلی دوست داشته باشه که به دلشون بندازه کارتو راه بندازن.وگرنه باید بدویی با حق طلاق بی حق طلاق با مهریه بی مهریه... .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:42  توسط فرنگیس  | 

توی باد یه دستم پر روز نامه بود یه دستم خرید مرید  شال از رو سرم داشت می افتاد .همیشه فرنگیس تو این جور مواقع ناموسی ترین فحش نثار کسایی میکنه که مجبورش کردن این شال اون مقنعه بیریخت سرش کنه!کلید از کوله ی نو در اورد (تنها کسی که واسه فار التحصیلی براش کادو گرفت دوست مامانش بود اونم این کوله بود) یهو پسر کوچولو  ساکن طبقه دوم ظاهر شد با لباس مدرسه.لبای فرم ابی با سر دست هایی که شبیه پرده اشپز خونه بود. فرنگیس واقعا شاخ در اورد بچه   بهش سلام کرد.!فک کن بچه های این دورو زمونه ادم حسابت کنن بهت سلام کنن. با فرنگیس اومد تو اسانسور رفت روبروی فرنگیس منهتا پشتشو کرد به فرنگیس زل زد به دیواره ی اسانسور.به عبارتی باس ن مبارک به طرف فرنگیس بود.

فرنگیس یه سری عروسک از دوره بچگی داره که چشم دیدنشون نداره یاده سفر های مضخرفش با بابا می افته بیشتر زجر میکشه.یه سری رو بخشیده یه سری مادرش نمی ذاره می خواد مثلا نشون بچه های قد و نیم قد فرنگیس بده بگه ببینید مادر تون واستون چه عتیقه ها یی براتون نگه داشته...

فرنگیس به اقای استاد میگه هاپو سیاه .اونم اعتراضی نداره .خوب درسته پاچه فرنگیس نمی گیره اما الباقی ملت که میگیره .اینم بگم فرنگیس حوصله یک بدو با یه هاپو رو نداره ترجیح میده مثل یه گربه ی سفید و سیاه تنبل ولو بشه زیر نور افتاب و پنجولاشو بکشه رو فرش و خودشو کش وقوس بده بذاره هاپو هر چی میخواد هارت و پورت کنه.اصلا بذار روشنتون کنم فرنگیس اگه یه هنر تو دنیا داشته باشه اونم اینه که بلده دروغ و واقعیت جلوه بده و واقعیتو اینقدر حقیر کنه که دروغ ازش جلو بزنه.می تونه هزار تا دلیل عجیب باور کردنی جور کنه واسه گند های که میزنه .میتونه همیشه شما رو مقصر جلوه بده و خودشو بی گناه.این نیمه ی فرنگیس رو نکرده بودم.

نازگل جون وبلاگت که  باز نمیشه.ایمیلتو برام بذار.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:47  توسط فرنگیس  | 

 وقتی اقای استاد میخواد رسمی و جدی حرف بزنه مثلا با دانشجو هاش خیلی مسخره میشه !بعد من خنده ام  میگیره بیچاره اعتماد به نفسش اومده پایین.راستش جدی حرف زدن بیشتر ادم ها واسه من خنده داره.اصلا فرنگیس کیف میکنه وقتی یکی جدی هست بهش بخنده.مشخصه که فرنگیس هیچ وفت نمی تونه جدی باشه.حتی موقع درس دادن خودش بدتره !!! البت این جوریم نیست که کسی ازش حساب نبره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:32  توسط فرنگیس  | 

قدیسه بودن یا نبودن مسئله اینست.

اقای استاد فک میکنه من یه قدیسه هستم و راسش زیاد به مزاجم نمی سازه گرچه به نعفمه اما نچ.!!وقتی به عقب نگاه نیگاه میکنم میبینم یه جاهایی اساسی گند زدم.وارد یه بازی ها و روابطی شدم که اصلا نباید میرفتم طرفش حتی تجربه اشم شاید خیلی خوب نبود.اصلا خوب نبود و باعث شد هی مثل بادبادکی که نخشو ول کردن واسه خودم بچرخم.اقای استاد فک میکنه خیلی زبله اما نه اینقدرها که خودش فک میکنه.بگذریم.

فرنگیس حتی یه بارم به وبلاگ یه بابایی که یه زمانی باهاش دوست بود رفت کلی دری وری براش نوشت .راستش هنوز که هنوزه از کارم پشیمون نیستم فک میکنم جزوه دیوس ترین موجوداتی هست که دیدم.فرنگیس یه نفرت عجیب غریبی به اون بابا داشت  یه نقشه ها یی براش داشت.اما خوب معمولا اتش این جور مسائل براش زود خاموش میشه. 

فرنگیس همیشه معتقد بود هیچ وقت نمیشه با یه مرد متاهل دوست بود یعنی این تو مرام نامه مخش جا نداشت و خوشبختانه از یه لغزشی جلو گیری کرد.راستش فرنگیس شدیدیا هم ذات پنداری میکرد با دختر و  زن اون بابا و به نظرش این مسئله خیلی خیلی نکبتی هست.

هوم یکی از خریت های فرنگیس اینم بود که زود با ادم های مجازی پسر خاله میشد و بعدن اونا ازارش میدادن ولی بعدا فرنگیسم ازارو یاد گرفت.

راستش الان حس عذابی ندارم.فقط گاهی حس میکنم چقدر فرق کردم  انگار با فرنگیس دو ماه پیش دو سه سال نوری فاصله دارم.نمیدونم حضوره اقای استاده یا من یه چیز میزهاییم بالا پایین شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 2:10  توسط فرنگیس  | 

 صبح باید میرفتم مجتمع قضایی خانواده . میدونستم مقنعه و اینا نمی خواد بندازم به سرم .البته مادر بزرگ محترم معتقدن هنوز که هنوزه این طرز پوشش کار راه اندازه ما هم براش هزار دلیل میگیم که نه این جوری داری چراغ سبز نشون میدی اینا .اونم سرشو تکون میده اما بازه حرف خودشو میزنه .گاهی با خودم میگم اگه فقط قد یه پره مگس مثل اونا اعتقاد داشتم شاید ادم میشدم.بگذریم خلاصه عصر دیروزشم پیش وکیل  بودم مرتیکه میگه داد خواستو بنویس .!  تو دلم می گم اخه من کی تو زندگیم داد خواست نوشتم؟ خلاصه اون کوفت نوشت.منم صبح نه چندان زود رفتم .یادمه داد گاه مامان همیشه زود بود زودم بر می گشت اما من حال زود رفتنو نداشتم .

خلاصه رفتم اون کوفت کپی شناسنامه هامو برابر اصل کردمو .راهی پذیرش شدم.یه مادری اومده بود با یه دختر نو جوون که مثلا خرجی بچه رو امسال زیاد کنه.دخترک ظاهر نا ارومی داشت .البته توی دلم هزار بار به پدر محترم لعنت فرستادم که منو کشونده تو همچین جهنمی حالا البته اینجا جای با کلاس ها بود فک کن مجتمع های پایین تر چه گندی هست.نوبتم زود شد تو پذیرش .اقاهه سی بار برام توضیح داد باید چی کار کنم.با خودم گفتم لابد قیا فه ام شبیه ادم خنگ هاست.بعدشم بهم گفت دختر گرگ زیاده .حواستو جمع کن! منم گفتم چشم!گفت چی؟ گفتم چشم .گفت افرین برو.فهمیدی که بهت چی گفتم این پول میریزی.... دوباره توضیح داد.

رفتم واحد ارجاع .نشستم مثل خیلی های دیگه تا اسممو بخونن معلوم شه کجا باید به کارم رسیدگی کنن.یه وکیلی چشم هیزی هم هی میرفت میو مد تا  نا کجا اباد ادمو دیدی میزد.نمیشد پلیر بذارم  تو گوشم چون حواسم باید جمع می بود.همه رفتن اما من مونده بودم .تا بلاخره پرونده ام ارجاع شد به فلان اتاق.تا  شما ره رو گفت شاخ در اوردم .دقیقا قاضی مامان بود .این یعنی برگ برنده!!! حالا نه اینکه فک کنید این قاضی  خیلی ادم خوبیه نه!منتها از بقیه گندتر نبود.انصافا همه با من مهربون بودن اگه بدنین چه جوری خودمو زده بودم به موش مردگی !!!! دل سنگم کباب میکردم .مثل یه فرزند جفا کشیده رفتار کردم البته پر بی راهم نبود.

خلاصه  باید پرونده میرسید به منشی من باید میرفتم میگفتم سو ک سوک من اینجام!   اما من که نمیدونستم فک کردم اینجام صدام میکنن.دیدم نه خبری نیست.یه خانوم وکیل بود که سنش بالا بود با همون وکیلی هیزه کلی بگو ببخند داشتن .رفتم پیشش گفتم میتونم یه سوال کنم؟ گفت خیلی وقتمو نگیره بگو؟ موضوع که گفتم گفت باید خودت بری اون تو.میخواستم یه دو هزار تومنی چیزی بهش بدم بنده خدا این همه وقت واسم گذاشت.!!! (مشخصه من عاشق وکیل جماعتم نه؟)

رفتم سوک سوک کردم.تازه خودکار مشکی هم دادم بهشون . پرونده رفت زیر دست قاضی.قاضی ها هم طبق معمول مشغول حرفای صد تا یه غاز  بودن.ملت اسیر و عصبی .

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 21:32  توسط فرنگیس  | 

راستش نوشته فرزام کمی تا قسمتی یه چیز میز های در من تداعی کرد.

من همیشه از اول ماه مهر و کلا مدرسه رفتن بیزار بودم .درس و مشقم عالی بود اما نفرتم از مدرسه هنوزم هست.هنوزم حالم بد میشه از شنبه زنگ اول امتحان ریاضی با یه مشت مسئله سیب و پرتغال هایی که نمی دونستم بلاخره کی تموم میشه!اما خوب تموم شد.

 خوب من بیشتر کار های خودم خودم انجام میدادم اعم از دیکته گفتن به خودم هزار کوف دیگه .بعد ها که دنبال کار های اداری دیگرانم افتادم.روز اول دانشگاه هم خودم رفتم .کلاس تشکیل نشد .سر راه یه پیتزا خریدم اومدم خونه با مامان خوردیم.کلا دانشگاه که همیشه غایب بود .حوصله  اساتید نداشتم و بد بختانه اون برهه از زندگی من خیلی سیاه بود .

کابوس دوره ی بچه گیم هم این بود که توی مدرسه سر کلاس همیشه فکر میکردم ادم کش ها میان خونمون مامانم میکشن.اگه من باشم نمی ذارم .یکی دو باری هم از مدرسه جیم زدم.هر چی یادم میاد همش روز های سیاهه .ترس .کابوس .

دیشب اقای استاد منو از پشت تلفن بوسید.من فک کردم اگه برم اینو واسه دانشجو هاش تعریف کنم چی میشه؟کسی حرفمو باور میکنه؟نه گمون نکنم.مهم نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:1  توسط فرنگیس  | 

ترک کردن همه چی اعم از مخدرات جات یه جورایی جنبه ی روانیش بالاست.ملتفتی که!!!به جای سیگار بستنی میخورم سخته اما ... .بد کوفتی هست این ترک.

یکی مرده بود .منم رفتم تدفینش تا حالا دفن کردن یه ادم ندیدم.وحشت نکردم. همه چی رو دیدم .گریه هم کردم نه واسه خودم نه واسه میت که به نظرم خیلی مظلوم بود. این دفه اصلا چیز وحشتناکی نبود.

دیشب یاده ندا افتادم .همیشه گیر میداد که تو احتیاج به خط لب نداری .منم که پرت پلا بودم ازا ین مراحل.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:41  توسط فرنگیس  |