گاهی خیلی دلتنگ میشم و اون موقع ها دلم میخواد نوازش بشم.یا مثلا یه جمله ی یه کم خوب از کسایی که دوستشون دارم بشنوم.و الانم دلتنگ وخیلی خیلی دلم میخواد نوازش بشم.نمیتونم به اقای استاد بگم.اقای استاد بلد نیست منم حوصله اموزش ندارم.
دو روز پیش بابا تلفنی دنبالم بود اما من نمیخواستم صداشو بشنوم راستش تازه یه کم اروم شدم اما خوب مقدار متنابهی ابروی سمت چپم ریخت یعنی انگار با تیغ از وسط نصفش کنی البته هنوز چهار تا تار توش هست.دلم نمیخواد دیگه ببینمش حداقل الان که این حسو دارم.
مادر بزرگم وقتی موبایل پدر بزرگمو می دید انگار هووشو دیده .نمیدونم چرا این قدر حساس بود و هست.یه بارم که یه اس ام اس نا شناسی به پدر بزرگ ابراز علاقه کرده بود مادر بزرگداغ کرده بود می گفت نمیدونم کدوم پدر سوخته ای هست؟ بهش گفتم بابا شاید اشتباه سند شده!! خلاصه کوتاه اومد .اما از وقتی پدر بزرگ گرفتار پروستاتش شده خیلی با گوشیش ور نمیره مادر بزرگ میگه اینا همه ضرر های همون موبایلته مرد!
