میخ واستم یه پست مبسوط بنویسم اما پستم نمیاد.من تا به حال تجربه ای این شکلی نداشتم البته علاقه ی من به هاپو عشقو لانه نیست اما من همین حالتو دوست دارم.
قبلا مامان سنجاق قفلی من به زندگی بود حالا هاپو هم هست کمی میترسم از این سنجاق قفلی ها از این همه اتصال کمی ترسناکه برای من که در یه شبانه روز تمام زندگی خانوادگیم از هم پوکید رفت پی کارش.راستش من با هاپو صادق نبودم البته دروغم نگفتم اما یه چیز هایی هست نمیشه گفت.
راستش یه دکتر هیپنوتیزور پیدا کردم البته دوستم یه کمی تا قسمتی نا توانی ج ن ص ی داره میره پیشش منم مثلا میرم که بلا ملا سرش نیاره یه وقت دکی جان.دکی یه پیر مرد با مزه خوش تیپه که همچی بگی نگی نظر داره!!!! دیروز به من گفت وقتی میخوای خداحافظی کنی با دوستت پشت تلفن چی میگی؟ گفتم بستگی داره کی باشه! جواب های من کاملا نا امید کننده بود خلاصه گفت میگی میبینمت! یا میگی باهات تماس میگیرم! یابا هم صحبت میکنیم.خلاصه دوستم گفت من میگم میبینمت.گفت شما به دیدن و بینایی ارتباط بر قرار میکنی. از من پرسید منم گفتم باهات تماس میگیرم.یهو پیر مرد پرید جلو دستامو گرفت گفت ببین شما با تماس ارتباط بر قرار میکنی یهو دستاشو گذاشت روی صورتم!!!!!!!!! هم شوکه شدم هم خنده ام گرفت از تصور قیافه پیر مرد خلاصه که دکی جان به شدت اصرار داره من رو هم هیپنوتیزم کنه! !!!!!!!! کلی حرف بی ناموسی میزنه بعد زل میزنه توی چشم من عمرا منم اصلا نمیخندم. این دوستم زودتر احیا بشه بریم پی کارمون تا این دکی جان برامون نسخه نپیچیده.
