تبليغاتX
ماه فرنگ

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

مهر ناز  وقتی موز مثل میمون ها پوست میکنه میگه فرنگیس بچه که بودم بابام خیار اینجوری برام پوست میکند بهم میداد منم ذوق میکردم بازم خیار میخواستم بابام میگفت سردیت میکنه !پنجره رو نیگاه میکردم بهش گفتم  خوبه لااقل یه خاطره خوب از بابات داری. میخنده.میگم میدونی جدیدا  میگم بابام مرده یعنی فوت شده پشت بندشم میگم خلبان بوده.میگه چرا؟میگم اخه خانم ها رو بلند میکرده دیگه.می خنده.منم می خندم.

با اقای استاد دارم نامزد میشم اما تنها کسی که خوشحاله مادره .برادرم که یه جوری بهم نیگاه میکنه انگار  جاشو دارم تنگ میکنم  راستش دیگه برام مهم نیست توی این چند صباح که در گیر مراسم بودم هیچ کس کمکم نکرد حتی یکی پیشنهاد کمک بهم نداد البت مهرناز باز  حد اقل با زبون کمکم کرد امروزم کمکم کرد.همیشه حالم از خودم وقتی اینقدر غمگین به هم میخوره ... میگذره مهر ناز میگه ک وو ن لقشون .راست میگه.دلم از این می سوزه که چرا برادرم به تصمیم من احترام نذاشت مگه وقتی اون با اون زن بیوه که ده سال ازش بزرکتر بود قرار مدار میذاشت هر جور میخواست تا میکرد من حرفی زدم نه اینکه برام مهم نباشه بود خیلی زیاد هم بود ولی این حریم خصوصی برام قابل احترام بود ولی برادرم حتی ازم نپرسید تو کاری داری که من کمکت کنم؟شکر که خودم از پسش بر اومدم.من اقای استاد دوس دارم و نقطه مشترک زیاد داریم این تصمیم منه .

بذار یه اعترافی کنم نداشتن پدر درست حسابی خیلی سخته حتی نزدیکاتم میخوان تیکه پارت کنن .اینو اینجا نوشتم به عنوان اختتامیه این فصل های تلخ زندگیم به قول مهرنار ک و و و ن لق همشون.

بعد نوشت     نازگل ایمیلم توی قسمت پروفایل هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:21  توسط فرنگیس  | 

دل فرنگیس بد جوری یه گربه  می خواد یعنی اینقدر در فقر گربه ای به سر می بره که به هر گربه ی چاق و پیری که توی خیابونم هست میگه خوشگله تو اینجا چی کار میکنی؟خلاصه اون پیری ها هم مثل لحاف پهن میشن جلوی پاش فرنگیسم یه مشت و مالی بهشون میده  بعد اون پیشی با چشم زلال نیگاه میکنه به دست و بال فرنگیس میبینه نخیر این ازش هیچی به من نمیرسه میذاره میره محل سگم نمی ذاره .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:2  توسط فرنگیس  | 

دیروز فرنگیس دو تا دختر ناشنوا دید که کلی ازشون خوشش اومد .شیطون و خلاصه همه چی تموم تا چند سانتی متر یشون گرماشون میشد احساس کرد خوب راستش فرنگیس در مقولخ گرما یه نموره هیزه یعنی واسه خودش گرما ی ادم ها رو به بخش هایی تقسیم کرده یه بخش گرمای دلپذیر مثل همین دختر ها یا مادرش  که مشکلی نیست وخیلی دوست داشتنی هست یه بخشیش گرمای حال به هم زن مثل وقتی  نشستی یه جا یه خانوم یا اقایی کنارت میشینه گرما داره منتها دلت اصلا نمیخ واد این گرما بهت وارد بشه .حالا این وسط گرما های جون دار هست که از چند سانتی می تونی حسش کنی و کورسوی گرما هم هست که به زور میتونی حسش کنی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:4  توسط فرنگیس  | 

راستش وقتی کامنت دوستامو دیدم  یه خورده شرمنده شدم  حالا درسته که فرنگیس سر به هواست ولی دیگه اینقدرم بی معرفت نیست به خداا !

وبازم راستش توی این مدت که ننوشتم که یه اتفاقاتی برای فرنگیس افتاد که کامپلیت زد توی باقالی ها نه اینکه شکست پکست عشقی داشته باشه ها نه!موضوع یه نموره خانوادگی پلیسی بود که گذشت رفت به خاطرات سیاه پیوست.از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دو سه تا وبلاگ جدید تاسیس کردم که هر چی فک میکنم حتی پسوردشم یادم نمیاد .

ملکه مادر امشب تشریف میارن و توی این مدت منزل ما نه تنها مکان نبود بلکه کلا متروکه شد  .  بی استعداد هستیم در استفاده از امکانات تف تف تف!!! یعنی این فرنگیس از گشنگی هم می مرد غذا نپخت جز دیشب که ابرو داری کرد اخه پسر خالش اومده بود اگه نمی پخت پیش عالم ادم رسوا میشد فرنگیسم که ابرو دار خانم!!!!

بام راستیاتش فرنگیس داره یه دوره ای رو میگذرونه که یه ساله پی اش می گشته اولین جلسه اشم رفته  فقط مشکلش اینه که بد مسیره مجبوره سواره اتوبوس اینا بشه تو ی اون ساعت که بر می گرده عینهو مشک توی اتوبوس تاب میخوره به عقبیها جلویها هی میگه ببخشید ببخشید اونم اصلا انگار نشنیدن یعنی براشون مهم نیست خوب لابد.

خوب لابد میخواید بدونید فرنگیس بلاخره شوور کرد یا نه!!!! نه هنوز شوور نکرده  .لابد می دونید توی این دور زمونه دست و پا کردن یه شوور چقدر سخته ...     .البته اقای استاد هستن هنوز و نصفه نیمه دارن گول میخورن .

راستی نازگل وبلاگت که موجود نمی باشد نه؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:39  توسط فرنگیس  |