تبليغاتX
ماه فرنگ -

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

گلبرگ های گل رز که سرخه گذاشتم روی لبم مثل روژه لب  مثل بچه گی که میخواستم ببینم وقتی ماتیک میزنم چه شکلی میشم؟

مدت هاست که احساس میکنم مثل یه لاک پشت خونسردم.مدتی که دلم دیگه باهام حرف نمیزنه اگرم بزنه من گوش نمیدم.مدتیه یه پوسته کشیدم دوره خودم و روز به روز سختر میشه. گاهی وقتی دو نفر توی خیابون زیر بارون میبینم کمی میزنه به سرم بعد بغض لوسه میاد بعد من خفش میکنم.بعد تموم میشه باز میشم لاک پشته.

اولین باری که با خودم فکر میکردم عاشق شدم شاید هفده ساله بودم.احساساته خیلی خیلی دخترونه و رمانتیک. چند ماهی بیشتر نموند این احساس چون صاحب احساس دیگه نمون و رفت.رفت به یه کشور دیگه خیلی خونسرد .انقدر کوچولو بودم که فکر میکنم دلش برای سادگیم می سوخت.انگار دلش برای منو سادگیم می سوخت. رفت من یه سالی لاکی شدم.بعدشم دیگه گفتنی خوبی نیست.شاید این بی احساسی اثر زما نه  شاید من دارم بزرگ میشم.و الان احساس احد و مهدی رو درک نمیکنم.   

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط فرنگیس  |