مادرم میگه روانم مشکل پیدا کرده .من میگم همه روانی شدن .من لا اقل بی خطرم. دو سال پیش که روانشناسه این انگ افسردگی بست به من دیگه همه فکر کردن چه خبره منم گفتم اون یارو خودش خله نه من!
کل کل کردن با این جماعت خوش میگذره .اصرار میکنن به چیزی که خودشونم اعتقادی بهش ندارن.بعد یه ساعتم شوتت میکنن با کمال محبت و انسان دوستی بیرون.اکی درس خوندی زحمت کشیدی نوشه جونت بلاخره منم خونتو میکنم توی شیشه .
کتاب کوری رو خوندم.خیلی خوب بود میشد گفت تک بود.
مادرم برام خرید میکنه می گه باید از این همه سبزی انرژی بگیری. اما من هیچ حسی ندارم فقط نمی خوام دلشو بشکنم.عاشقم نشدم خیا لتون راحت.اما این بار خودمم حس میکنم حالم خیلی بد ه.وقتی توی خیابون بغضم ترکید های های گریه کردم بذار مردم فکر کنن عاشقم یا هر چی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:20  توسط فرنگیس
|
