تبليغاتX
ماه فرنگ -

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

برای کاری مجبور شدیم بریم نیروی هوایی گم شدیم.تا اونجا که ما رفتیم هشتا خیابون داشت .خیلی شبیه هم بود.

بافتن شال تموم شد.دیشب طی مراسم خاص این حادثه ی فرخنده تموم شد.خوشگل شده.من که خوشم اومد.

چرا باید ما توی تعطیلات اینقدر اویزون باشیم؟چرا؟

بیرون توی شهر اینقدر ترافیک فحش فضاحت هست که خونه امن ترین جاست.وقتی میرم بیرون انگار کل تهران روی کولم گذاشتم برگشتم.هوا صبح ها خیلی خشکه حس خفگی دارم.وقتی از سر بالایی دربند بالا میرم هوا تموم میشه انگار.

خوشم میاد از اینکه رژ لب ها رو بکشم روی کاغذ.مخصوصا که بو های خوب خوب بده.خوشم میاد توی تخت خواب ویفر بخورن خر خر صدا بده بعدشم تموم تخت پر خرده های بیسکویت بشه.خوشم میاد از لبه ی جدول راه برم  از بچگی این کار کردم هیچ وقتم توی جوب نیافتادم.مهارته دیگه.از این خانوم جدید که توی کتابخونه کار میکنه خوشم نمیاد وقتی باهاش حرف میزنی حتی نگاهت نمیکنه چه برسه باهات حرفم بزنه.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:9  توسط فرنگیس  |