تبليغاتX
ماه فرنگ -

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

اسمش مهنازه بیست شش سالشه هفتهی دیگه عروسیشه تپل با نمکه شیرینه خوشگله حتی با اون پیله های چشم ورم کرده که معلومه کلی گریه کرده.امشب اولین بار بود باهاش حرف زدم .دیشب همسا یه ها از زیر دست بابش کشیدنش بیرون به قصد کشت همدیگرو زدن .مادرش از این ترسیده که برای هفتهی دیگه صورته دخترک داغون نشه ابروشون توی فامیل همسرش بره.پدرش    پدرش از مادرش متنفره .پدرش دوست دختر داره .دوست دختر هاشو میاره خونه با دوستاش .مهناز روانشناسی خونده .اما هیچ کدوم از چیزه ایی که خونده به دردش نمیخوره.میگه دیشب باباش گفته توام مثل مادرت میمونی میره دنبال ...  وردست مامانت کار میکنی.مادر مهناز  گارگاه طلا سازی کار میکنه برای جهیزیه مهناز خیلی زحمت کشیده.پدر مهناز از دختراش بیزاره.مهناز درک نمیکنه که باید به همسرش محبت کنه حتی دست شوهرشم نمیگیره فکر میکنه کاره بدیه.میگه من این چیزها رو ندیدم .نمی خوام کسی رو مقصر نشون بدم.انچه من شنیدم همین بوده.

چه خوبه ادم همیشه یارش کنارش باشه.

شوهرش از پزشک های معروفه تهرونه ده سالیه بچه هاشو ندیده .شوهرش به جنون رسوندش .به نقاشی کردنش میخندیده میگفته تو عقده ای  که توی بچگیت نقاشی نکردی .زن بسیار با هنریه .زیبا هم هست شوهرش تحقیرش میکرزده اما جلوی دیگران از داشتن همچین زنی مغرور بوده.اخرشم زن بدون هیچی فرار میکنه از خونش.

چه خوبه ادم همیشه یارش کنارش باشه.

قضاوت کار سختیه و من نمیدونم اگر روزه باز خواستی باشه خدا چطور این کار رو بکنه.چون اگه سر رشته هر چیز رو بگیریم میبینیم همه بیمارن.چه کسی میتونه ادعا کنه بیمار نیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:50  توسط فرنگیس  |