من چه بی شرمم اگر فانوس عمر را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کو چه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یا دگاری جاودانه برتر از بی بقای خاک
زمانی که نوشتن تو وبلاگ رو تجربه کردم حتی باورم نمیشد که روزی روزگاری کسی از پشت این واژه ها بتونه ازارم بده اما شد .منکر نمیشم که جاهایی منم مقصر بودم اما .... .نمیدونم کی این کینه از دلم پاک میشه .بیشتر وقت ها ساکت میشه اما گاهی انگار کینه ی میاد بالا اروم اروم بعد میپره روی گلوم پشت بندش یه بغض میاد گاهی هم یه اشکی اونم گاهی. اعتناش نکن زخمه درد داره با زخم باید ساخت.
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر خدا هیچکس نبود.
کوچولو هیچ وقت یادت نره هر محبتی پشتش یه چیزیه که ممکنه به ضررت باشه .کوچولوی من این روزها داره چرخ چرخ عباسی میزنه توی حرفها توی رفتارها توی زندگی ها .کوچولوی من بیشتر وقت ها خوش باور و بلاهت به حد کمال رسونده .کوچولوی من باید باور کنه که یه روز نباید سیصد شصت بار تکرار بشه .کوچولوی من باید یاد بگیره خیلی چیزها باید یاد بگیره خیلی چیزها.قوی باش کوچولو یکی بود یکی نبود داره شروع میشه میشنوی ؟!
