وقتی روبروی دکتر میشینی می خواد دوستانه باشه مثلا . وقتی از مشکلاتت با بغض حرف میزنی یه گره ای میندازه توی ابروش بعد کم کم نرم میشه سرشو یه کم بالا پایین میکنه بعد دوباره گره ... .نمیدونم همه چی موقتا ارامش بخشه نمیدونم چرا.بعضی چیزها چند روز بعضی یه روز بعضی یه دقیقه.
وقتی ارشیوم خوندم به متناقض بودنم بیشتر پی بردم.
اخ اگه بدونی اون روز چقدر راه رفتم تا مرز نابودی پاهام .دیگه چشمم بستم راه رفتم.همون شبه بود که اون سیاهی دور شد .من راه رفتم .اون روز شیطان منو به صرف باقالی پلو با گوشت دعوت کرد من حتی تا خوده میزم همراهیش کردم اما به جز ماست موسیر هیچی نخوردم.من راه رفتم.اگه بدونی .گرچه دونستنشم دردی از من دوا نمیکنه.
بعدش اومدم با پدر بزرگه ندیده نشناختم حرف زدم.
نه نه تو این چیزها رو نمیفهمی .یه شعری بود ماله فکر کنم حمید مصدقه که مضمونش این بود که یه تک درختی بود وسط کویر که به امید بارون بود با دیدن هر تیکه ابری .یه روز یه تیکه ابر میاد درختخوشحال میشه دستاشو باز میکنه میبره بالا منتظره بارونه اما صاعقه اونو می سوزونه.
هذیونه نمیدونم .من راه رفتم.
خیلی سخته وقتی بخوای نشون بدی هیچی نیست اما هست . من حالم خیلی بد بود دیگه از دست توام هیچی بر نمیومد.گرچه اساسا دستی نبود.هیچ وقت نفهمیدم چرا ؟حسم هیچ وقت دروغ نمیگه .ترس بود شرط بندی بود نفهمیدم.
