داخل پر از ادمه ادم هایی که چهر هاشون برام اشناست بعضی هم نه .صدای خوندن قران میاد با ترتیل وای چقدر از این صدا بدم میاد .تداعی مرگه .یکی داره داد میزنه جیغ میکشه انگار همه برای گریه کردن میخوان از هم سبقت بگیرن .تظاهر تظاهر .توی اشپزخونه چهر ها از شدت گریه باد کرده همه شبیه هم هستن .بوی بوی گلابه !وای چقدر اینجا شبیه جایی که مرده دارن.
از این صدای قران از این پارچه ی سیاه از این ادمها از بوی گلاب طعمه حلوا بیزارم.
توی گوش هم میگن دختره چه بی عاطفه هست حتی گریه نمیکنه ! من که باور نمیکنم.
بذار اعتراف کنم من از این زمانه میترسم .وقتی تموم خوبی ها بده تموم بدی ها خوبه .نه سیاهیش سیاهه نه سفیدیش .من از این گرگ میش میترسم.بذار اعتراف کنم من تازگی ها از بیشتر ادم ها میترسم .انگار روحم مچاله میشه یه گوشه جسمم نگو مالی خولیاست نه نیست.امن ترین جا برام زیر همین میزه انگار .بذار اعتراف کنم از روزهای بارونی میترسم یاده اون روز که مجبور شدم ساعت ها زیر بارون باشم جایی به ذهنم نرسید که برم من اون روز خیلی از بارون ترسیدم نمیشد برم خونه چون اونم خونه بود من میترسیدم برم خونه میترسیدم خفه ام کنه .نخند به خدا اینو توی چشماش دیدم .
بذار اعتراف کنم وقتی باهاش رفتم پزشک قانونی مثل سگ میترسیدم .صورتم سفید شده بود .یه سرباز اونجا بود نشسته بود با تعجب نگاه میکرد .رفت واسه معاینه .اقاهه گفت همراه نمیخواد !کیف توی بغلم گرفتم الکی راه میرفتم روی تابلویی مدارک سقط جنین نوشته بود .مثلا میخوندم اما هیچی یادم نیست.یه زنی روی صندلی ها نشسته بود از یه دعوایی حرف میزد.من اون روز مثل سگ ترسیدم.
بذار اعتراف کنم بازم بارون میومد من پشت اون کاناپه بزرگه قایم شده بودم تا مامان اومد .من اونروزم ترسیده بودم اون پشت خیلی سرد بود خیلی .پاهام سر شده بود.
وقتی اون خانومه که علوم درس میداد من برد توی اتاق معلم ها گفت واسه چی گریه میکنم ؟منم گفتم چون اینجا دوستی ندارم .بذار اعتراف کنم از اون روز ازش فرار کردم نمیدونم چرا ؟حتی اگه الانم ببینمش ازش فرار میکنم.
بذار اعتراف کنم وقتی ریجکت شدم ... .
