تبليغاتX
ماه فرنگ -

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

توی بارون داشتم از محمودیه پیاده میامدم بالا یه دختره دوید طرفم ازم خواست که همراهش باشم برای تعلیم رانندگی  ظاهرا همراهش قالش گذاشته بود .منم که دل رحم گفتم اوکی ! هیچی یه معلم گند اخلاقیم داشت هیچی به این دختره نمیگفت هیچی!  نمیدونم این چه جور تعلیمی بود .البته دخترم یه جورایی یه چیزیش میشد .تابلو ورود ممنوع سر کوچه بود اوستاش گفت اینجا ورود ممنوع هست ! اونم گفت خوب پس اونایی که از اونور میان از کجا میفهمن اینجا ورود ممنوعه؟؟؟   سکوت.نمیدونم ایین نامه چه جوری قبول شده بود .

دو نیمه استقامتم تموم شد البته تلفات زیاد بود .

  دلخوشی این روزهام شدن این گربه ها .حالا شدن ۴ تا  !!!  هنوز اسمی برای این دوتا جدیدا نذاشتم شایدم اصلا مهم نباشه که اسم داشته باشن یا نه.

دلم میخواد تلفنی حرف بزنم با دوستام اما بعد چند دقیقه ذهنم خالی میشه خالی خالی .دیگه هیچی یادم نمیاد که بگم.البته قبول دارم اینجا تبدیل کردم به ناله سرا .

بچه بودم سوار ماشین اژانس بودیم من و مادرم و برادرم اقای راننده اومد بپیچه توی تخت طاووس یهو پای پلیس له کرد یعنی از روش رد شد ...  .نمیدونم چرا این روزها  به اون پلیسه راننده فکر میکنم.بی کارم نیستم ها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:55  توسط فرنگیس  |