هوای برفی تجریش .چقدر دلم میخواست یکی پیدا میشد لا اقل با هم اس ام اس بازی میکردیم.همه یا کار داشتن یا سر کلاس بودن .نمیدونم نه اینکه ناراحت باشم نه اما انگار غم دنیا توی دلم بود .عجب پارادکسی.به قیا فه های سال اولی ها نگاه میکنم.چقدر عجیبن.انگار توی دبیرستان دخترونه ای. هوا برفی افتاب پشت ابره ا انگار داشت نفس نفس میزد.برف کم کم نشست بچه ها ریختن توی حیاط برف بازی کردن.از سرما کرخت شده بودم.دلم میخواست برم خونه فقط میخواستم برم.گاهی اسمونم با همه ی عظمتش جلوی نفس کشیدنم میگیره.شاید برای اولین بار بود دلم برای بازار تجریش تنگ شد حتی بوی ماهی بو گندو هاش.
توی ماشین صدای ارتوش ترا نه ی اسمان چشم تو ایینه ی کیست؟... دلتنگ نبودم اما غصه داشتم.چشمام بستم .صدای تلق تلق ماشین لکنتی .بوی عطر تند دختر بغلی که مال دانشگاهه خودمون بود .همیشه ازش بدم میاد.یه اقای بلند قد کنارش با یه گونی که نمیدونم چیه توش؟
شلوغی متلک ها ی عمله بنایی بوی لبو صدای بوق چتری که داره میره توش چشمم .
ای بابا ... .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 20:39  توسط فرنگیس
|