چند تا جا هست که وقتی میری برگشتنت معلوم نیست .مطب دکتر حتی اگه وقت داشته باشی.ارایشگاه حتی اگه وقت داشته باشی.بانک حتی اگه توی صف بیاستی .من هر سه جا اصلا خوشم نمیاد.مطب دکتر ها که همه درد مرض دارن ناله اه .ارایشگاه که همه زل میزنن توی چشمت و تعداد نفس هاتو میشمارن اظهار نظر در مورد سر و کله ات میکنن راجب خیلی چیزها سوال میکنن از خیلی چیزها حرف میزنن ... .بانگ هم که فقط کافیه با پشت باجه اشنا باشه طف هر چند تازه وارد باشه .و پشت وجلو هم ادم های مسن بیاستند و غر بزنن .خوب البته منم اینجا غر غر نوشتم.
موندم این دکترپاکزادچطوری اینهمه چیز میز توی کله اش جابه جا میشه واقعا ایمونولوژی سخته .حافظه عجیب غریبی میخواد.
طعمی به دهان خود
بدهکار نیستم
به چیدن مانده ام
نه
به چشیدن.
فرسنگها دینی به من ندارن
به رفتن زنده ام
نه
به رسیدن!
راهم ببر بی پروا انکه
به سر در افتم
تیمارم کن
با بند بندانگشتان گره دارت
تیمارم کن
تنها دست ها تو
که پیراهن دریده ی یوسف را
در ابروی زلیخا
کر داده اند
سمت خواب نوازش را میدانند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:2  توسط فرنگیس
|
