تبليغاتX
ماه فرنگ - کمی تا قسمتی جانوری

ماه فرنگ

اینجا قلمروی فرمانروایی من است.

 امتحان تموم شد .

 قاطی ات اشغالام یه جزوه قدیمی زبان پیدا کردم .منم پرت کرد به قدیم ها .حدودا هشت و نه ساله بودم که مادرم من و برادرم فرستاد پیش یه استاد زبان انگلیسی به نام اقا ی افتخاری .اقای افتخاری خیلی سخت گیر بود اصلا رحم مروت نداشت یعنی براش فرقی نمیکرد نه سالت باشه یا نود سالت !اما خوب خودش یه دختر داشت که البته بزرگ بود امریکا زندگی میکرد خود اقای افتخاری هم امریکا درس خونده بود  .اتاق کار اقای افتخاری یه سالن اتاق حدودا شصت متری بود با کفپوش چوبی و رنگ دیوار ها سبز یشمی بود .روی دیوار پر از مدرک های تحصیلی بود که البته من اون موقع هیچی نمی فهمیدم (الانم نمیفههمم)اما یه گوشه اتاق دو تا میز تحریر بزرگ بود قهوای رنگ  که جای شاگرد بود.و اون طرفم تخته سیاه یه چیز میزهای دیگه ای که یادم نمیاد .اقای افتخاری خیلی به برادرم که یازده ساله بود سخت میگرفت مثلا اگه برادرم از سر بازیگوش درس نمی خوند یا تمرینش حل نیمکرد هیچی دیگه!!!به مادرم میگفت براش کفش نخرید بزارید پا برهنه بره این ور اونور!!! خلاصه اونجا برای برادرم شکنجه گاهیی بود!اما من !!!نچ  .بهترین وسیله ی من گریه بود تا میامد یه داد هواری بکنه اشک من شالاپ شالاپ میومد خلاصه اونم میخواست منو اروم کنه کاری به کارم نداشت . حالا از این پدر سوخته گی ها بگذرم این جزوه سال های بعد خیلی به دردم خورد .چند سال پیشم دنبال اقای افتخاری گشتم اما ظاهرا برگشته بود امریکا.یه چیز جالب جلوی در پارکینگ اقای افتخاری بی اغراق حدود شش تابلو بو که اینجا پارک نکن .با فرهنگ باش!

چند روزی هست که یه مهمون داریم اسمش داوود هست.یه کفتره! از اینا که کفتر باز ها دارن .کنار پنجره نشسته بود تکون نمی خورد .ترسیدم پیشی ها ترتیبش بدن .دست بهش زدم نترسید قلبشم تلپ تالاپ نزد . خلاصه از کبوتر و کلا پرنده ها هیچی نمی دونم .یه قفس داشتیم مال یه طوطی مرده ی بود که از تاریکی و تنهایی سکته کرد و مرد.خلاصه داوود گذاشتم اون تو! داوود واقعا خوشگله سفید با یه حلقه ی سرمه و سبز  دور گردنش.خوب من واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم از طرفی گفتم نکنه مریض چیزی باشه که پر هم نمیزنه.اما کارشناسان امر گفتن شاه پر هاشو کندن .خلاصه گفتن بشین ببین رفتار ش چه جوری؟عادی؟  گفتم من چه میدونم حالا اگه گربه چیزی بود اره ام ااینو من نمید ونم.خلاصه نشستم رو بروش اون زل زد به من .منم زل زدم به اون .در همین اثنا یه چغولی تمیز انداخت من فهمیدم که کاملا طبیعی هست!!!  داوود خیلی با وقاره   در مقابل جفتک و چارکش های من که میخوام توجه اش جلب کنم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میکنه.کلا معذبم میکنه.

به هر حال من پیشی رو ترجیح میدم .این گربه ی اسم خاصی نداره بعضی وقت ها دلم میخواد بزغاله صداش کنم .اونم همین که غذاش برسه به همه چی راضیه !!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:1  توسط فرنگیس  |