هوای برفی .دو بار نزدیک بود شالاپ بوخورم زمین خدا رحم کرد توی دانشگاه جلوی این جوجه جغل ها خیلی ضایع است . چهل پنج دقیقه به نظریه های این پسر تازه وارده گوش دادیم توی کلاس .خوی از اینکهیه نظریه داده قابل تحسینه منتها یه نموره احساس کردم از یه جاهایی یه چیزهایی کش رفته.یه جاهایی هم میخواست نصیحتمون کنه که دیگه نگو . میخواست زمان مکان رو بر هم منطبق کنه که بشه به اینده سفر کرد منتها میگفت هیچ توجیهی ندارم براش!!! اخرشم استاد گفت خوب اینا نظریههای شماست.اها یه چیزی هزار بارم گفت من سکولارم .من سکولارم.من یه سکولارم.
توی خیا بون دو تا پیرزن عجیب دیدم یکی با شنلی که شبیه جادو گر هاست همون کلاه دارها سیاه با لبه های قرمز و یکی دیگه روسری بافتنی پیچونده بود دور سرش. هم موقع رفت دید مشون هم برگشت شبیه ادم ها نبودن.انگار از دنیای مرده ها اومده بودنن... .حس عجیب غریبی بهشون داشتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:56  توسط فرنگیس
|
