توی اشپز خونه ام دارم به گربه هه غذا میدم .دایی کنار وایساده ساکته.میدونم وقتی ساکته خیلی خطر ناکه و میخواد یه چیزی بگه .با خودم میگم چرا روی این گربه نتونستم تا الان اسم بذارم؟ بلاخره سکوت میشکنه !
حالا قضیه طلاق جدیه؟ دستم زیر گلوی گربه هست .نازش میکنم .خر خر میکنه .میگم اره ! دومین دادگاهم هفته ی دیگه هست! میگه من بابات خیلی دوست دارم بهش مدیونم .گفتم اونم تورو دوست داره .سیگار روشن میکنه از ترس جیغ ویغ زنش و مادر بزررگم وقتی میاد اینجا سیگار میکشه .خیلی دلم می خواد منم بکشم انگار دونه دونه سلو ل های بدنم محتاج یه پک از اون سیگاره! خودم با گربه مشغول میکنم .این حیوون خوب میدونه چه جوری دل منو ببره چه جوری خودش لوس کنه . دایی میگه اون کره خر بذار بره بیرون ! گربه خودش حساب کار دستش میاد میره.
نمی دونم این روزها گیجم منگم مستم .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 15:39  توسط فرنگیس
|
