باری فرنگیس با مادرش راهی مجلس شام و ختم شد. توی یکی از خیا بون های یه طرفه ولی عصر بود خلاصه با درایت مادر فرنگیس خودشون به محل مورد نظر رسوندن. فرنگیس طبق معمول شوت بازی در اورد میخواست بره سمتی که اقایونن البته نه به عمد اخه همه جارو تاریک کرده بودنن یه شمع سیاه گذاشته بودن روی میز .که البته یه اقایی فرنگیس هدایت کرد به ورودی خانوم ها . خلاصه وارد شدیم .خیلی وهم انگیز ناک بود .یه سالن مستطیل دراز دو طرفشم پر از میز این وسطم یه راهرو بود .خلاصه در اون تاریکی مهمونهام مثل اشباح میموندن .خلاصه یه میز خالی پیدا کردیم همچین قایم شدیم شروع به شناسایی افراد کردیم .که البته کار عبثی بود !!! همه ی اینها شونصد سال فرنگ زندگی میکنن اگرم من چیزی یادم میمون فقط یه چهر ه گنگ بود .خلاصه یه اقاهه رو اورده بودنن داشت تفسیر غزل خافظ میکرد میگفت حافظ رخیار توی تشت و پیاله دیده و چه چه چه .... .بعد یهو میگفت یوهاهاهاهاها و اینجا توی اون تاریکی من هر لحظه منتظر بودم یه شبحی چیزی از زیر میز در بیا دبیرون البته به خیر گذشت. البته زنونه مردونه به وسیله یه پرده ی فوق س ک س ی از هم جدا میشد شما حتی میتونستی تعداد سیبیل های اون اقا هه رو هم بشمری البته زیر نور شمع.خلاصه که تاریکی تموم شد زرتی چراغ روشن کردن حالا چشم های من تا یه پنج دقیقه ای عین لامپ مهتابی روشن خاموش شد .تازه فک و فامیل دیدم. من که کسی نشناختم.شامم بهمون دادن .خاله بزرگمونم گفت توی ژله اگه بستنی بریزی بذاری یخ بزنه خیلی خوشمزه میشه این نکته اموزشی بود .فرنگیس این دفعه خوشحال بود که به قول دوستش عین شوور مرده ها نرفته ختم .گرچه پای چشم چال خیلیجی و خط لب های مکش مرگ مایی بازم کم بود. خلاصه مجلس که تموم شد در حین خروج دسته ای از بدرقه کننده گان جلوی در بود .
این ادم ها رو میشناختم منتها همه پیر و چلاسیده شده بود ن.در اون بازار اشفته یه پسری هم دیدم به نظر م اشنا بود . علی بود که بزرگ شده بود .هی یه زمونی با اینها یه قل دو قل بازی میکردیم .حالا اینا اونور دنیا منم اینور دنیا گلاب به روتون دارم با جیش مردم کار میکنم.هی هی !
این بود انشا ی من اما وقتی من مردم یه سکینه خانومی عذرا خانومی بیارید بشینه اون وسط بکو به توی سینه اش جیغ بزنه همچین دل مردم اتیش بگیره !!!!!!
