می ترسیدم قد قامت اون پیرمرد مغرور ببینم که بشکنه. مردی که همیشه وقتی بهش نگاه میکردم واقعا مرد بود. این طایفه غرور خاصی دارن.غروری که ازارت نمیده تحسینشون میکنی .
صبحی میگفت اون که قرص های منو میداد کجاست؟به هوای پاشنه کش رفته بود سر کمد لباس پسرش لباس هاشو بو میکرد.پسرسی پنج ساله بود که سی پنج روزه بود ازدواج کرده بود.
قبرستان در محاصرهی کوه ها سفید بود زمین سرتاسر سفید.زمین منتظر این خواهر برادر بود.
دخترک هم سن سالم بود هم بازیم بود.
عمه ام شکسته بود انگار.
یه تصادف توجاده .یه تقدیر.
زندگی ادامه داره.
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 21:50  توسط فرنگیس
|
