صبح خیلی خسته از خواب پریدم ساعت پنچ ربع صبح همسایه بالایی جیغ میکشید یه زن.ترسیدم نکنه کسی مرده .ظاهرا خانوم اقا خوابیده بودن استراحت کرده بودن بعدش دعوا کرده بودن.شبشم همش کابوس میدیدم دختر عمه ام خواب دیدم که به یه جایی اشاره میکرد.اون دوست مامانم که توی بزرگراه سکته کرده بودم مزید بر علت کابوسم شده بود.
جنازمو رسوندم دانشگاه دلم میخواست کلی فحش چارواداری بار استاده کنم.
از دانشگاه اومدم حالم خوب نبود کلی راه رفتم کلی بستنی خوردم .وقتی حالم خوب نیست بستنی خیلی برام خوبه حتی توی سرما. یخی بستنی باعث میشه دود از کله ام بلند بشه.
این قانون شفا ابو علی سینا مثل کتاب جادو گری میمونه.باور کنید.مخصو صا قسمت درمانش.من کلی خندیدم.
شفا با فتحه یعنی مرگ شفا با کسره یعنی درمان.اقا کتاب داره بهم گفت .بعدشم من گفتم خوب مردم که فرقشو نمیفهمن.گفت نمیدانند نه نمیفهمند.من خیلی دلم میخواست خفه اش کنم اخرش هیچی نگفتم .راست میگفت خوب.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:30  توسط فرنگیس
|
