دیشب یه پست خیلی خیلی کفر امیز نوشتم یهو نصف شب پا شدم پاکش کردم.نمی دونم خیلی ترسیدم.
هی روزگار.
شب بود خدا شمع روشن کرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا پروانه می خواست لیلی اما پروانه اش شد.بال پروانه های کوچک زود می سوزد.زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.بال لیلی هرگز نمی سوزد.لیلی پر.انه یشمع خدا است.شمع خدا ماه است اما نمی سوزاند. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
و این شد که ما کاروانه بی ستاره همین طور یهوییی افتادیم روی زمین.حالا خدا کی از رقاصی لیلی خسته میشه کسی نمیدونه!!! فعلا که باید بچرخیم.بی خود نبوده می گفتن چرخ چرخ عباسی خدا منو نندازی.
هنوزم وقتی روی بلندی میرم فکر می کنم شیطون پشتمه میخواد هولم بده نا خود اگاه میرم عقب بع خنده ام میگیره .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 11:16  توسط فرنگیس
|