<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماه فرنگ</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/</link>
<description>اینجا قلمروی فرمانروایی من است.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 17:06:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>ببینم اوضاع احوال شما و دور برتونم مثل احوالات ما  درب داغون هست؟</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 17:06:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>توی پیاده رو رو بستن چون یه هیت قد مثلا همین حال خونه ی ما توش علو شد مجبوری توی خیبونه باریک بزنی توی خیابون  ماشین ها بوق بوق میکنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر همسایه پایینی  روی شیشه پشتش از این نوشته های وای حسین کشته شد نوشته تو با خودت فک میکنی ایا توی رانندگی به مشکلی بر نمیخوره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای نعره های دسته های عزاداری میاد  ظهر عاشورا بی قابلمه با قابلمه همه به دنبال غذا همدیگرو هل میدن دری وری میگن.در و داف میان دسته تماشا میکنن . تو از بالای از پنجره نیگاشون میکنی با خودت میگی وقتی دهه تموم شد همه برمیگردید سر کارهاتون مثل دزدی سر هم کلاه گذاشتن دروغ جانماز اب کشیدن....     .نگاهم سیاهه میدونم اما همه اینها داره میگه محرم اومده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای مادر بزرگت داری یه چیزی توضیح میدی مثلا اینکه شب سیاهه بعد یه ربع توی سرزدن توضیح مادر بزرگت میگه اها خوب بلاخره شب ابی چه رنگی بود؟ و تو با خودت فک میکنی اگه بادی ول میدادی احتمالا پر ثمر تری انو گفتم گرچه بی ادبیهست اما گفتم چون حکایت خیلی از ماست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 21:08:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=413</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>یه چند تا دوست داشتم که به طور ناگهانی باهاش کات کردم خودشون مشکلی نداشتن اما دوست  شدن با اونها مال زمانی توی زندگی من بود که حال خوبی نداشتم و هی باز گویی یه سری خاطره ها شاید برای اونا پر از لطفه اما واسه من پر درده خلاصه که امید وارم منو ببخشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگن امشب دراز ترین شبه میگن.مبارکتون باشه این یلداهه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 13:12:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-411.aspx</link>
<description>این روزها تمایل به فحاشی پیدا کردم یعنی وقتی مثلا فحش میدم انگار تمام اثار بیخود و منفی رو میندازم بیرون خلاصه که عجیب می چسبه البته خواهر مادر فحش نمیدم ها!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 18:16:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=411</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-411.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-410.aspx</link>
<description>مادر بزرگم میگه هر که طاووس خواهد جور هند جیگر خوار کشد !!!فرنگیس سکوت میکنه بذار حال کنه هر چی میخواد بگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روزگار بیخودی رو میگذرونم البته حضور استاد خوبه اما کمی همه به پر و پاچمون گیر میدن.طبیعی دیگه اینجا ایرانه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نموره در استانه سرما خوردگیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 20:43:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=410</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-410.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>مهری صبح زنگ زده که یه اس ام اس های مشکوکی توی گوشی شوهرش بوده و خوب البته با توجه به شغل شوهرش چیزه عجیبی نیست .هی بهش گفتم اخه با چهار تا اس ام اس که نمیشه نتیجه گرفت شوهره توام ادم خوبیه خلاصه که بساطی بود شوهرش معلم کنکوره خلاصه قصه ها داره با این شغلش البته بد نیست که دوست منم اینقدر شوهرشو ول نکنه بره دنبال کارهای خودش اینم یه زنگ خطری بود.طفلی بهم میگه اون دفعه یه دختره بهش اس ام اس زده که تو مزه منو نچشیدی اگه بچشی دیگه ولش نمیکنی خوب راستش ادم دلش میخواد طرف بریونی کنه تا خوشمزه تر بشه .خلاصه که از گه ترین مشاغله ...  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش نازنین من خودمو کشتم بران کامنت بذارم نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=409</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-408.aspx</link>
<description>فکر ادمیزاد جای عجیبیه میتونی توش یکی رو انقدر بالا ببری که نتونی بگیریش میتونی سر یکی رو توش بزنی میتونی قاتل بشی مهربونی کنی ترسو بشی کلا جونور بشی یا ادمیزاد بمونی دلیل خاصی نداره این نوشته همین جوری  ۰۰۰&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 22:10:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=408</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-408.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فلسفه ی لق زدن</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-407.aspx</link>
<description>مهر ناز  وقتی موز مثل میمون ها پوست میکنه میگه فرنگیس بچه که بودم بابام خیار اینجوری برام پوست میکند بهم میداد منم ذوق میکردم بازم خیار میخواستم بابام میگفت سردیت میکنه !پنجره رو نیگاه میکردم بهش گفتم  خوبه لااقل یه خاطره خوب از بابات داری. میخنده.میگم میدونی جدیدا  میگم بابام مرده یعنی فوت شده پشت بندشم میگم خلبان بوده.میگه چرا؟میگم اخه خانم ها رو بلند میکرده دیگه.می خنده.منم می خندم.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اقای استاد دارم نامزد میشم اما تنها کسی که خوشحاله مادره .برادرم که یه جوری بهم نیگاه میکنه انگار  جاشو دارم تنگ میکنم  راستش دیگه برام مهم نیست توی این چند صباح که در گیر مراسم بودم هیچ کس کمکم نکرد حتی یکی پیشنهاد کمک بهم نداد البت مهرناز باز  حد اقل با زبون کمکم کرد امروزم کمکم کرد.همیشه حالم از خودم وقتی اینقدر غمگین به هم میخوره ... میگذره مهر ناز میگه ک وو ن لقشون .راست میگه.دلم از این می سوزه که چرا برادرم به تصمیم من احترام نذاشت مگه وقتی اون با اون زن بیوه که ده سال ازش بزرکتر بود قرار مدار میذاشت هر جور میخواست تا میکرد من حرفی زدم نه اینکه برام مهم نباشه بود خیلی زیاد هم بود ولی این حریم خصوصی برام قابل احترام بود ولی برادرم حتی ازم نپرسید تو کاری داری که من کمکت کنم؟شکر که خودم از پسش بر اومدم.من اقای استاد دوس دارم و نقطه مشترک زیاد داریم این تصمیم منه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بذار یه اعترافی کنم نداشتن پدر درست حسابی خیلی سخته حتی نزدیکاتم میخوان تیکه پارت کنن .اینو اینجا نوشتم به عنوان اختتامیه این فصل های تلخ زندگیم به قول مهرنار ک و و و ن لق همشون. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد نوشت     نازگل ایمیلم توی قسمت پروفایل هست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 19:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=407</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-407.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیشی</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-406.aspx</link>
<description>دل فرنگیس بد جوری یه گربه  می خواد یعنی اینقدر در فقر گربه ای به سر می بره که به هر گربه ی چاق و پیری که توی خیابونم هست میگه خوشگله تو اینجا چی کار میکنی؟خلاصه اون پیری ها هم مثل لحاف پهن میشن جلوی پاش فرنگیسم یه مشت و مالی بهشون میده  بعد اون پیشی با چشم زلال نیگاه میکنه به دست و بال فرنگیس میبینه نخیر این ازش هیچی به من نمیرسه میذاره میره محل سگم نمی ذاره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 15:31:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=406</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-406.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>دیروز فرنگیس دو تا دختر ناشنوا دید که کلی ازشون خوشش اومد .شیطون و خلاصه همه چی تموم تا چند سانتی متر یشون گرماشون میشد احساس کرد خوب راستش فرنگیس در مقولخ گرما یه نموره هیزه یعنی واسه خودش گرما ی ادم ها رو به بخش هایی تقسیم کرده یه بخش گرمای دلپذیر مثل همین دختر ها یا مادرش  که مشکلی نیست وخیلی دوست داشتنی هست یه بخشیش گرمای حال به هم زن مثل وقتی  نشستی یه جا یه خانوم یا اقایی کنارت میشینه گرما داره منتها دلت اصلا نمیخ واد این گرما بهت وارد بشه .حالا این وسط گرما های جون دار هست که از چند سانتی می تونی حسش کنی و کورسوی گرما هم هست که به زور میتونی حسش کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 09:33:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
