<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماه فرنگ</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/</link>
<description>اینجا قلمروی فرمانروایی من است.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Jul 2008 18:59:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-329.aspx</link>
<description>ورود به تاریکی.</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 18:59:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=329</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-329.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-328.aspx</link>
<description>داستان ازا ونجا شروع شد که یه بابایی یه پولی ریخته به حساب ما کارت به کارت بعد دو روز تازه پول اومده توی حساب ما!!! این دو روز این پول کجا بوده ؟؟؟ تازه پر رو پر رو میگن حتما طرفتون دروغ میگه!اینو هم به ما گفتن هم به اون بنده خدا! همه دروغ میگن غیر از ادم های شریفی مثل اونا!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نه حالا واقعا مهریه این ات اشغالا نخواستیم یه ذره حقوق ادمیزادی خواستیم.!!!نه از این حقوق که سر برج میری میگیری ها نه!از اونا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با توجه به مدرسه های مذهبی که میرفتم  نفهمیدم تا قبل از برنامه فرزاد حسنی توی چند سال پیش چطور من  یکی اسم شب ارزو ها رو نشنیده بودم؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:خواب زدم  دنبال یه چیزی هستم که نمیدونم چیه.یه چند صبا حی هست که خیلی حس ها رو تو خودم کشتم خفه کردم  نه اینکه اذیت بشم الان ها نه!اما با یه چیزهای غریبه شدم  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=328</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-328.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بغض</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-327.aspx</link>
<description>در به در  دنبال یه بهانه ام واسه شکستن این بغضی که یه ماهه تو گلومه.اشکم نمیاد.گاهی حس خفگی دارم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 18:38:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=327</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-327.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-326.aspx</link>
<description>دایی میگفت تو کارخونه وقتی میره به شدت مجبوره جنتلمن باشه خلاصه یه روز سر کاره یه بنده ی خدایی کفری میشه و میخواد یه چیزی بگه اما پشیمون میشه میگه فلانی مدفوع تناول کردن که فلان کار انجام داده!!!!!!!!!!!!!!!!  قیافه دیگران مجسم کنید.</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 12:54:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=326</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-326.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-325.aspx</link>
<description>بعضی از ادم ها یهو از چشمم  میوفتن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی اخرین ناهاری که با دوستام هفته پیش رفتم بیرون خیلی کسل کننده بود فقط چهل و پنج دقیقه داشتن راجب یه دختری حرف میزدن ... .و جالبه که توی این چهار سال من این حرف هارو دست کم پنج و شیش بار شنیده بودم  !!!! تکراری تکراری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یه اتفاق خوشایند دیدن دایی بود .من و دایی اختلافات عقیدتی زیادی داریم یعنی دایی هم از اول این جوری نبود اما چی شد که این جوری شد بماند. سیگارشم ترک کرده.با یه استدلال با مزه.اینم بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 15:53:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=325</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-325.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-324.aspx</link>
<description> کمی از زیر شکمتون فراتر ببینید! ضرر نمیکنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 13:49:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=324</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-324.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-323.aspx</link>
<description>دروغ این روزها بوی دروغ توی راهرو های خونه پیچیده حتی سره کوچه وای حتی توی بقالی .... .</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 20:37:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=323</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-323.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه برش از امروز</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-322.aspx</link>
<description>هلک هلک رفتم بانک  کفکیر به ته دیگ خورده بود یه پولی یه زمانی ریخته بودم به حساب اما توی عابر بانک موجودی  همون موجودی بی پولی بود خلاصه کفری شدم که اخه یعنی چه؟از اونجایی که من کارت کتابخونه چهارم دبستانم نگه میدارم فوری رسید پرداختمو بردم بانک  و مخ کارمند بانک خوردم  تا کاشف به عمل اومد هه هه اصلا این شماره حساب ماله یه حساب دیگه هست!!!!! نمی دونم من این شماره حساب قدیم رو از کجا پیدا کردم؟بلاخره پرده از راز برداشته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راننده خلاف میکنه   از کنارم رد میشه بلند میگم ابلههههههههههههههههههه.وایمیسه در باز میکنه میگه خانوم چی گفتی؟ میگم ابله! میگه اهان میره.منم هاج و واج.... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موقع اومدن برق رفت چراغ ها سر چهار راه تعطیل .من عصبانی .پنج طبقه اومدم بالا طبقه سوم کور مال کورمال سیاهی مطلق همسایه خسیس ... چراغ قوه من کو؟میخورم زمین با کلی کیسه تو دستم. دستمو میگیرم به دیوار .... .به همه فحش میدم روسری پرت میکنم اونور .کیف این ور کیسه یه ور دیگه.من فحش میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حالم به جا نیست.میترسم دیلیل ترسمم نمیدونم.به شدت احتیاج به حرف زدن با یه دوست هم جنس دارم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا باید روز بهتری باشه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 09:57:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=322</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-322.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گمشده</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>وقتی توی روز نامه یه اگهی گمشده میبینم نمیدونم چرا ته دلم میلرزه!</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 11:41:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه</title>
<link>http://mahfarang.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>بعد کلی خستگی خواستم یه کمی لباس بشورم دیدم لباس های دادشه هست همش هم سفید اونم که حساس!!! خلاصه از زور تنبلی یه تاپ قرمز هم داشتم که البته رنگ نمیداد ! اما خوب انداختمش توی ماشین.خلاصه لباس های دادشه شده صورتی!البته انصافا خوب رنگ شده یه نصف روزی قایمشون کردم اما تا کی میشه این رسوایی پنهون کرد؟هیچ یه تشت گنده وایتکس  جور کردم همه رو چپاندم اون تو! خلاصه حالا بدم نشده فقط امید وارم نپوسه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندشناک ترین قسمت زندگی خرابی توالت فرنگیه!گلاب به روتون اه اه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که این هیجان کشنده خوب و شیرین هنوز نیومده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دیروز من به یکی دعوا کردم ... تا یه ساعت می لرزیدم و زیر لب بد ترین فحش هایی که شنیده خونده بودم میگفتم از شما چه پنهون حتی بعضی رو هم اشتباه تلفظ میکردم... این فحش عجب اثر عمیقی میذاره رو ادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر چیزی که به شدت کولی باشه از لباس و پوشاک و روسری به شدت به من میاد شوخی نمیکنم.دیروز  یه چیز هشل هفتی پوشیدم جدا خوب شده بودم. خلاصه منم ترانه ی مادرم کولی بوده پدرم کولی بوده خودم بچه کولی ام خدا میدونه ای... واسه خودم می خوندم چه کیفی میکردم.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 14:58:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahfarang&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>mahfarang</dc:creator>
<guid>http://mahfarang.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
